• قوانین شراب‌خانه

    کارگردان: لاسو هالستروم

    مؤلف کتاب – فیلمنامه‌نویس: جان اروینگ

    اکران: 1999

    با بازی مایکل کین، توبی مگوایر، شارلیز ترون، دلروی لیندو، و دیگران

    بخش اول داستان در یتیم‌خانۀ “سنت کلودز” در روستای “مین” اتفاق می‌افتد. “سنت کلودز” مکان به نسبت غمبار و ملال‌آوری است. تصاویر افتتاحیه و معرفی‌کنندۀ محل، محوطۀ گل‌آلود یک ایستگاه قطار کوچک، چشم‌اندازی تاریک و پوشیده از برفی زودهنگام، و ساختمان‌های آجری و سبک-ویکتوریایی یتیم‌خانه و کلینیکی را به ما نشان می‌دهند که تمام اینها می‌توانند عوامل خلق لوکیشنی برای یک فیلم ژانر وحشت به سبک و سیاق متعارف آن باشند. صدای روی صحنۀ راوی به ما اطلاع می‌دهد که اینجا محلی برای نگهداری کودکان رهاشده و زنانی است که ناخواسته باردار شده‌اند. هر از گاهی ملاقات‌کننده‌هایی به این محل سر می‌زنند – یا برای سپردن یک کودک یتیم دیگر، و یا برای بر عهده گرفتن سرپرستی یکی از آنها. هیچ یک از این دو رخداد ضرورتاً اتفاق خوشایندی نیست. زنانی که کودکی را می‌گذارند و می‌روند اغلب از احساسات متناقضی که گریبان‌شان را می‌گیرد، رنج می‌برند، و وقتی والدین احتمالی‌ای که قرار است سرپرستی کودکی را بر عهده بگیرند، در طول صف جوانان قدم می‌زنند تا از بین آنها یکی را انتخاب کنند، نومیدی را در چشمان کودکانی که سعی می‌کنند جذاب به نظر برسند، اما در عین حال می‌دانند که به احتمال زیاد آن کسی نیستند که در نهایت انتخاب می‌شود، می‌بینیم.

    اگر “سنت کلودز” محلی است که میل به ترک کردن آن به واسطۀ خودش در دل ساکنینش القا می‌شود، به این خاطر نیست که به شکل بدی مدیریت می‌شود. دکتر “ویلبر لارچ” (با بازی “مایکل کین”) مسئول این مؤسسه است و آن را، با وجود محدویت‌های ناشی از منابع به نسبت اندکی که در اختیار دارد، به بهترین نحوی که در توان دارد – با کمک دو پرستاری که خود را عاشقانه وقف بچه‌های یتیم‌خانه و رئیس‌شان کرده‌اند — اداره می‌کند. این سه نفر پرسنل موسسه، صادقانه به مراقبت از تک تک نوجوانان می‌پردازند – در اندوه و پریشانی، آنها را تسلی می‌دهند، در شرایط نومیدی با آنها همدردی می‌کنند و هر زمان که امکان داشته باشد اسباب تفریح و شادی آنها را فراهم می‌کنند. دکتر “لارچ” اصرار دارد با کودکان یتیمِ آسیب‌پذیر به نحوی رفتار شود که گویی از خانواده‌های سلطنتی هستند. به همین خاطر است که او هر روز را با شادمانه ادا کردن این جملات به پایان می‌رساند: “شب بر شما شاهزاده‌های “مین”، و پادشاهان نیوانگلند خوش.”

    کار در یتیم‌خانه، توانفرسا است. پرسنل، این کار را با حسّی از وظیفۀ اخلاقی، و یا به این خاطر که این کار بخشی از یک زندگی مذهبی است، انجام می‌دهند. پرستار “ادنا” (با بازی جین الکساندر) همیشه روز را با دعای معروف کاردینال “نیومن” شب می‌کند: “پروردگارا، در تمام ساعات روز از ما حفاظت کن، تا آنگاه که سایه‌ها کشیده شوند و غروب از راه برسد، و دنیای پرهیاهو در آرامش و سکوت فرو رود، و تب زندگی قطع گردد، و کار ما پایان یابد. سپس، با لطف و رحمت خودت سرپناهی امن و آرامشی مقدس و در پایان صلح را بر ما عطا کن.” دکتر “لارچ”، بر خلاف او، آسایش و آرامش را با استنشاق هرازگاهیِ مقدار نسبتاً کمی از اتر جستجو می‌کند. او برای بیشتر لذت و بهره بردن از این تجربه، گاهی اوقات به صفحه گرامافون لرزانی از ترانه‌ای دربارۀ یک بانوی یوکوله‌له‌-نواز (یوکوله‌له سازی شبیه به گیتار) از سواحل بندر “هونولولو”، گوش می‌دهد. هیچ چیز تاثیرگذارتر از این استمداد و میل وافر و عطش‌آلود به بهشتی دور از دسترس و نامتعارف، بر فضای سودازده و غمگین “سنت کلودز” صحّه نمی‌گذارد.

    در همین ابتدا یک یتیم خاص هم به ما معرفی می‌شود: “هومر ولز” (با بازی توبی مگوایر). “هومر” یکی از یتیم‌هایی است که نتوانسته است در منزل هیچ پدر و مادری به طور دائم جایی برای خود پیدا کند. اولین زوجی که “هومر” را به فرزندی قبول کردند، او را پس آوردند چون او که آن زمان نوزاد بود “هیچ صدایی از خود در نمی‌آورد.” نظر دکتر “لارچ” در آن زمان این بود که “هومر” چنان کودک شاد و سرزنده‌ای است که هرگز گریه نمی‌کند. زوج دوم ناچار شدند خود را از شرّ “هومر” خلاص کنند چون او وقتی با آنها بود به هیچ وجه دست از گریه کردن برنمی‌داشت – چون به شکلی وحشیانه از دست آنها کتک می‌خورد. بعد از آن، “هومر” در یتیم‌خانه ماند و نوعی رابطۀ پدر-پسری بین او و دکتر “لارچ” پا گرفت. زمانی که بیننده با اطلاعاتی که فیلم به او می‌دهد با “هومر ولز” آشنا می‌شود، او دیگر مرد جوان و از آب و گل درآمده‌ای شده است که به شکلی تمام عیار به عنوان یک متخصص امر زایمان و بیماری‌های زنانه آموزش دیده است و این در حالی است که او وقت چندانی را صرف شرکت در کلاس‌های دبیرستان هم نکرده است. صدای راوی روی تصویر به ما می‌گوید که “او یاد گرفته است که به کودکان رها شده و بی‌سرپرست رسیدگی کند و نوزادان ناخواسته را به دنیا بیاورد،” و او همچنین توجه زیادی به سهم خودش از کتاب خواندنِ وقت خواب شبانه در خوابگاه برای پسران دارد. دکتر “لارچ” به او گفته است، “هومر، اگه قصد داری در “سنت کلودز″ بمونی، انتظار من از تو اینه که مفید باشی.” “هومر” به طور قطع در یتیم‌خانه عضو مفیدی است. او وظایف متفاوتی که بر عهده‌اش گذاشته شده‌اند را با وظیفه‌شناسی و با دقت کامل انجام می‌دهد، و باقی کارکنان یتیم‌خانه درست به اندازۀ یتیم‌های آنجا به او علاقه دارند.

    “هومر” و دکتر “لارچ”، با وجود ارتباطی که به طور کلی بر پایۀ احترام و عشق و علاقۀ عمیق بین آنها وجود دارد، اما بر سر یک سری مسائل مهم با هم اختلاف نظر دارند. دکتر “لارچ”، در نتیجۀ آنکه با بدبختی و فلاکت زنان و یتیم‌های بی‌شماری در شهرهای بزرگ مواجه بوده است، پزشکی است که در صورت تقاضای زنانی که تمایل به سقط جنین دارند، این کار را برای آنها انجام می‌دهد – حتی با وجود اینکه این کار در زمانی که داستان فیلم در آن جریان دارد، یعنی سال‌های 1943 تا 1945، یک عمل غیرقانونی به شمار می‌رود. “لارچ” به واسطۀ عمل‌های سقط زیرزمینی خود، تلفات و مرگ و میرهای دردناک بسیار زیادی را به چشم دیده است و از سرنوشت معمولی که بچه‌های ناخواسته را وادار به پیروی از قانونی می‌کند که توسط یک اکثریت یونیفورم‌پوش و غالباً بی‌فکر پذیرفته‌ شده است، آگاهی کامل دارد. با این وجود، “هومر” بیشتر اوقات، از وقتی برای اولین بار نگاهش به جنینی افتاد که وظیفه داشت آن را به کورۀ مخصوص سوزاندن زباله‌ها و اجساد ببرد، تصمیم گرفته است در این عمل مشارکتی نداشته باشد. دکتر “لارچ”، در عین حالی که تصمیم‌گیری شخصی در این مورد را بر عهدۀ خود او می‌گذارد، اما با این حال، سعی می‌کند شاگرد و جانشین احتمالی خودش در یتیم‌خانه را متقاعد کند تا در موضعی که برای خود انتخاب کرده تجدید نظر کند. چیزی شبیه به یک بحث و مجادلۀ همیشگی بین این دو وجود دارد.

    یک بار وقتی دو زن به کمک و توجه آنها نیاز داشتند – یکی برای زایمان و دیگری برای سقط – دکتر “لارچ” با لحنی که رنگ و بویی از طعنه و ریشخند دارد به “هومر” می‌گوید: “گمون کنم تو ترجیح میدی زایمان رو انجام بدی.” و “هومر” جواب می‌دهد: “تمام حرف من این بود که نمی‌خوام عمل‌های سقط رو انجام بدم، هیچ بحثی با شما برای انجام دادنشون ندارم.” دکتر “لارچ” اصرار می‌کند که: “تو می‌دونی چطور میشه به این زن‌ها کمک کرد. چطور نمی‌تونی اضطرار کمک کردن به اونها، وقتی دستشون به هیچ جای دیگه‌ای بند نیست، رو حس کنی؟”

    یک روز، بچه‌های یتیم‌خانه زن بسیار جوان و بیماری (با بازی “کیسی بری”) را در حالی که کنار کورۀ مخصوص سوزاندن زباله و اجساد کز کرده است، پیدا می‌کنند. زن به خود می‌لرزد، هذیان می‌گوید و از درد شدیدی رنج می‌برد. وقتی او را به اتاق جراحی می‌برند، دکتر “لارچ” به وضوح می‌تواند ببیند که دخترک در حال مرگ است. رحم او پاره شده است؛ یک جنین که نتوانسته‌اند او را کاملاً از رحم خارج کنند و شیئی که به نظر یک میل قلاب‌بافی می‌رسد در رحم او وجود دارند. دختر، پیش از آنکه از هوش برود، به آنها می‌گوید که شخصی که تظاهر می‌کرده پزشک است، سعی کرده عمل سقط جنین او را انجام دهد.

    دکتر “لارچ” به شاگردش می‌گوید: “هومر، می‌خوام این رو ببینی.” حال “هومر” با دیدن صحنۀ رنج کشیدن دختر و نتیجه‌ای که عمل سقط وصله‌ و پینه‌ای از خود بر جا گذاشته، بد می‌شود. دکتر “لارچ” بر سر او فریاد می‌زند: “اگر این دختر چهار ماه قبل اومده بود پیش تو و ازت می‌خواست یک عمل “دی اند سی” (دیلاتاسیون و کورتاژ) ساده براش انجام بدی، تو تصمیم می‌گرفتی چه کاری واسش بکنی؟ هیچ کار؟ اینه نتیجۀ هیچ کاری نکردن تو، “هومر”. این یعنی اینکه یه شخص دیگه باید این کار رو انجام بده – یه احمقی که نمی‌دونه چطور انجامش بده!” برای یک لحظه به نظر می‌رسد که “هومر” در اعتقاد راسخ خود دچار لرزش می‌شود، اما هیچ نشانه‌ای از این که او بخواهد نظرش را تغییر دهد، نیست.

    وقتی در حال دفن کردن دختر در گورستان یتیم‌خانه هستند، “باستر” (با بازی “کیه‌ران کولکین”)، یکی از بچه‌های یتیمی که در کندن زمین به آنها کمک می‌کند، می‌پرسد: “از چی مرد؟” دکتر “لارچ” نعره می‌زند: “از پنهون‌کاری مرد، از نادونی مرد…”. و بعد از مدتی، برای کمک به بهتر شدن حال “هومر” حرفش را اینطور ادامه می‌دهد: “اگر از مردم انتظار داری که در قبال بچه‌هاشون مسئولیت‌پذیر باشن، باید این حق رو بهشون بدی که تصمیم بگیرن که اصلاً می‌خوان بچه داشته باشن یا نه. قبول نداری؟” “هومر” جواب می‌دهد: “چطوره از مردم انتظار داشته باشیم که اونقدر مسئولیت‌پذیر باشن که خودشون رو برای به جریان افتادن این اتفاق کنترل کنن؟” دکتر “لارچ” در پاسخ و در حالی که به تابوت اشاره می‌کند، فریاد می‌زند: “این دختر بچه رو چی می‌گی؟ ازش انتظار داری مسئولیت‌پذیر باشه؟” “هومر” جواب می‌دهد: “من منظورم اون نبود. من دارم راجع به آدمای … بالغ حرف می‌زنم. شما می‌دونین منظور من چیه.”

    وقتی به ساختمان یتیم‌خانه برمی‌گردند زوج جوان و آراسته‌ای را می‌بینند که تازه از راه رسیده‌اند: “کندی” (با بازی “چارلیز ترون”) و “والی” (با بازی “پل راد”). آنها به اینجا آمده‌اند تا جنین داخل رحم “کندی” را سقط کنند. ظاهر خوشایند و ماشین کروکی لوکس آنها، زندگی‌ای را در ذهن “هومر” تداعی می‌کند که هیچ گاه آن را نداشته و هر از گاهی رویای آن را می‌بیند. در طول زمان توقف کوتاهی که این زوج در محل دارند، “هومر” تصمیم می‌گیرد یتیم‌خانه را ترک کند و در جای دیگری “تو این دنیا” زندگی جدیدی را از سر بگیرد. او هرگز چشمش به اقیانوس نیفتاده است؛ در واقع بعد از دو باری که اقدام برای سپردن سرپرستی او ناکام ماند، هیچ وقت “سنت کلودز” را ترک نکرده است. “والی” و “کندی” قبول می‌کنند او را با ماشین تا ساحل، جایی که خودشان زندگی می‌کنند، برسانند.

    تصمیم ناگهانی “هومر” برای بچه‌های یتیم‌خانه که بیشترشان احساس طردشدگی از سوی او را دارند، شوک بزرگی است. از نظر بعضی از بچه‌ها این کار “هومر” حتی نوعی خیانت است. از دید دکتر “لارچ”، رفتن “هومر” آنقدر دردناک است که حتی نمی‌تواند حرکت شاگردش به سمت ماشین را با نگاهش بدرقه کند. پرستار “آنجلا” (با بازی “کتی بیکر”) برای کم کردن از بار اندوه و دلسردی دکتر، به او می‌گوید که این اتفاقی بود که بالاخره یک روز می‌افتاد: “هومر” مرد جوانی است که باید زندگی خودش و جایگاهش در این دنیا را پیدا کند. دکتر “لارچ” در حالی که جلوی فرو چکیدن اشکهایش را می‌گیرد بر این موضوع پافشاری می‌کند که “هومر” هنوز “یک پسربچه” است.

    بخش دوم داستان، زندگی جدید “هومر” را به عنوان یک سیب‌جمع‌کن در باغ‌های سیب مادر “والی” به تصویر می‌کشد. “هومر” به همراه سیب‌جمع‌کن‌های سیاه و معمولی‌ای که هر ساله از جنوب به “مین” مهاجرت می‌کنند، در خانه‌ای در شرابخانه (باغ سیب) زندگی می‌کند. اختلاط نژادها برای آن زمان غیرمعمول است. آقای “رز” (با بازی “دلروی لیندو”)، سرکارگر باغستان، در حالی که به تنها کارگر سفیدپوستی که وارد جمع کوچک شرابخانه شده است خوش آمد می‌گوید، این طور اظهار نظر می‌کند: “من باور دارم که ما داریم تاریخ رو رقم می‌زنیم.”

    وقتی معلوم می‌شود که “هومر” تنها فرد در شرابخانه است که سواد خواندن و نوشتن دارد، یکی از کارگرها از او می‌خواهد که یک سری از قوانین تایپ‌شده ای که به ستونی در خوابگاه کارگران سنجاق شده است را با صدای بلند بخواند. “هومر” قوانین را اینطور می‌خواند که سیگار کشیدن در رختخواب ممنوع است و اینکه افرادی که الکل مصرف کرده‌اند اجازۀ انجام عملیات آبگیری سیب (کار با دستگاه سیب‌فشار) را ندارند. کارگرها به این قوانین می‌خندند. بعضی از آنها در حالی که به صدای “هومر” که قوانین را می‌خواند گوش می‌دهند، در حال سیگار کشیدن در رختخواب هستند، و همگی این قوانین را “نامعقول و اهانت‌آمیز” می‌دانند. قبل از آنکه “هومر” بتواند به خواندن باقی قوانین ادامه دهد، آقای “رز” با لحنی تند به او می‌گوید که بس کند: “اینا قانون‌های ما نیستن. ما اونا رو ننوشتیم. دلیلی نمی‌بینم که بخونیمشون.”

    در عین حالی که “هومر” در طول هفته‌های بعدی، با راهنمایی‌های آقای “رز″، یاد می‌گیرد که چطور یک سیب‌چین ساعی و ماهر شود، رابطۀ دوستی صمیمی و گرمی بین او و “کندی” و “والی” شکل می‌گیرد. اما، “والی” برحسب برنامه‌ریزی کاری‌اش باید بمب‌افکن‌های 24-B آزادی‌بخش را بین هندوستان و چین، به پرواز درآورد؛ او از روی حس ماجراجویی برای انجام این عملیات ویژۀ خطرناک در ارتش نیروی هوایی داوطلب شده است. وقتی “والی” آنها را برای رفتن به آسیا ترک می‌کند، رابطۀ بین “هومر” و “کندی” بیشتر و جدی‌تر می‌شود. “کندی” احساس خود را اینطور بیان می‌کند، “من حس خوبی به تنها بودن ندارم. چرا “والی” داوطلب شد؟” و این اتفاق که “هومر” و “کندی” به لحاظ جنسی به یکدیگر نزدیک شوند حتمی است.

    “هومر” از زندگی جدیدش لذت می‌برد. او با وجود آنکه به طرز چشم‌گیری به عنوان یک سیب‌جمع‌کن “فوق‌ماهر” شده است، اما در باغستان از هر وقت دیگری پیش از این، خوشحال‌تر و راضی‌تر است. “هومر” تماس مکاتبه‌ای‌اش با دکتر “لارچ”، که اصرار دارد او به یتیم‌خانه برگردد – به این خاطر که در “سنت کلودز” تعهدات اخلاقی‌ای وجود دارد که برای او مفید است و به این خاطر که او در بین زنان و کودکان نیازمند، کارهای به مراتب مهم‌تر و کاربردی تری دارد تا در بین درختان سیب – را حفظ می‌کند. اما “هومر” عمیقاً عاشق جایی است که در حال حاضر در آن است؛ و به نظر می‌رسد تمام علاقه‌اش به اینکه زمانی بخواهد به عنوان یک پزشک کار کند را از دست داده است.

    “سنت کلودز″، از جهات مهمی پیشرفت می‌کند. هیئت پزشکی‌ای که بر کار این موسسه نظارت دارد مصمم است تا سرپرست دیگری برای یتیم‌خانه پیدا کند. دکتر “لارچ” به درستی احساس می‌کند که این طبیب جدید در نهایت جانشین او خواهد شد. بعضی از اعضای هیئت پزشکی تمایل دارند پزشکی را بر سر کار بیاورند که بیشتر از این روح آزادی که در حال حاضر مسئول موسسه است به دستورالعمل‌های مسیحیت پایبند باشد. با اینکه به طور مستقیم به این موضوع اشاره‌ای نمی‌شود، اما مسالۀ سقط جنین در پس ذهن برخی از اعضای هیئت پزشکی چهرۀ هولناکی از خود نشان می‌دهد.

    دکتر “لارچ” به روش خودش این وضعیت را مدیریت می‌کند. او از قبل یک سری مدارک مکتوب تهیه کرده است که یک روز گواهینامه‌ها و توصیه‌نامه‌های کافی‌ای را در اختیار “هومر ولز” قرار می‌دهد که در اختیار گرفتن بالاترین مقام یتیم‌خانه را برای او ممکن می‌سازند. دکتر “هومر ولز″، بر طبق این مدارک، متخصص فوق ماهر زایمانی است که در حال حاضر به عنوان یک مبلغ مذهب مسیحیت در هندوستان مشغول به کار است. دکتر “لارچ” این مدارک را به جلسه‌ای که با حضور هیئت پزشکی تشکیل شده است ارائه می‌دهد، ولی این طور وانمود می‌کند که علاقه‌ای به دارندۀ این گواهینامه‌ها ندارد. او به خوبی می‌داند که این مخالفت و خصومتش با “هومر ولز” به عنوان یکی از نامزدهای این پست، اعضای هیئت پزشکی را به سمتی سوق می‌دهد که احتمال انتخاب او را منتفی بدانند. در پایان دسیسه‌چینی‌های دکتر “لارچ”، دیگر به واقع چیزی برای “هومر”، جز تمایلش برای دست کشیدن از زندگی شادی که در ساحل دارد و بازگشتش به یتیم‌خانه، در “سنت کلودز” باقی نمی‌ماند.

    پرستارها به نوعی از شیوۀ غیرمعمول و غیراخلاقی‌ای که رئیس‌شان در پیش گرفته است، مبهوت و متحیرند. پرستار “آنجلا” در ابتدا با تعجب فریاد می‌زند: “اما این مدارک غیرقانونی‌ان.” دکتر “لارچ” به او می‌گوید: “قانون تا به حال اینجا واسه ما چی کار کرده؟” در نهایت پرستارها در بازی دکتر “لارچ” در کنار او قرار می‌گیرند. آنها می‌دانند که رئیس‌شان مرد خوبی است، و اینکه کار و اهداف او در جهت کمک به مردم درمانده است؛ و آنها می‌دانند که “هومر” درست به اندازۀ بهترین دانشجویان پزشکی در مسائل پزشکی آموزش‌دیده است. آنها، بعد از سال‌ها کار با دکتر “لارچ” و شاگردش، شواهد و دلایل قانع‌کننده‌ای دارند برای آنکه به این نتیجه برسند که عمل غیرقانونی‌شان بسیار بسیار انسانی‌تر و به لحاظ اخلاقی بهتر از آن چیزی است که قانون فعلی الزام می‌کند.

    فصل دوم زندگی در باغستان برای “هومر” آغاز شده است. پرسنل قدیمی اهل جنوب سیاه هستند، اما به نظر می‌رسد اتفاق شومی رخ داده است. “هومر” و “کندی” کم کم متوجه می‌شوند که “رز رز” (با بازی “اریکا بادو”)، دختر سرکارگر، باردار است و اینکه پدر خود او، پدر بچه است. “هومر” این واقعیت‌ها را به روی آقای “رز” می‌آورد اما سرکارگر به او می‌گوید که سرش به کار خودش باشد. “تو خودت گندهای زیادی داری که باید بهشون برسی، هومر. مگه نه؟” تمام کارگرها از ارتباط “هومر” با “کندی” با خبر هستند و آقای “رز” فکر نمی‌کند “هومر” در جایگاهی باشد که بخواهد در باب اخلاقیات او را موعظه کند. آیا “هومر” با خیانت به دوستش “والی”، مردی که او را به اینجا آورد و کسی که حالا زندگی‌اش را به خاطر کشورش به خطر انداخته و حالا نامزدش با کس دیگری سر و سرّی پیدا کرده، “پا روی قوانین” نگذاشته است؟

    یک شب، “رز رز” سعی می‌کند باغستان را ترک کند. پدرش او را پیدا می‌کند و به او التماس می‌کند که بماند. “هومر” مخفیانه بحث و جدل از سر درماندگیِ آنها را گوش مید‌هد، و پیشنهاد کمک می‌دهد. “رز رز” مستاصل است. او این بچۀ نامشروع (که حاصل ارتباط با محارم است) را نمی‌خواهد، و “هومر” تصمیم می‌گیرد دست از اصول اعتقادی قدیمی‌اش بکشد و عمل سقط جنین را انجام دهد. دکتر “لارچ” قبلاً یک کیف تجهیزات پزشکی با ابزارآلات موردنیاز برای او فرستاده بود – به عبارتی می‌توان گفت به عنوان یک دعوت رسمی و معتبر به این که در نهایت نقش واقعی خودش در زندگی را با تبدیل شدن به مقام ارشد یتیم‌خانه بر عهده بگیرد. “هومر” عمل جراحی را با موفقیت انجام می‌دهد.

    یک بار دیگر قوانین شرابخانه مورد توجه قرار می‌گیرند. این قوانین مثل سال‌های گذشته به ستونی در خوابگاه سنجاق می‌شوند و یک حس کنجکاوی و رنجش را در کارگرها بر جا می‌گذارند. “مادی” (با بازی “کی. تاد فریمن”) به همکار سیب‌چینش، “پیچز” (با بازی “هوی دی”) پیشنهاد می‌کند: “چرا اون قانون‌های لعنتی رو نمی‌ندازی تو بخاری هیزمی؟” “رز رز” تقاضا می‌کند، “من می‌خوام اول بدونم این قانون‌ها چی‌ن.” بنابراین، “هومر” یک بار دیگر با صدای بلند می‌خواند که سیگار کشیدن در رختخواب ممنوع، نشستن روی سقف برای ناهار خوردن ممنوع، بالا رفتن از سقف در حال مستی ممنوع، و غیره. یک بار دیگر، آقای “رز” با عصبانیت، بی‌ربطی این قوانین را محکوم می‌کند: “کی توی این شرابخونه زندگی می‌کنه، “پیچز″؟” اونی که هر روز براشون سیب له می‌کنه، کسیه که باید قانون‌های ما رو مشخص کنه، هر روز. درست نمی‌گم، “هومر”؟” “هومر” جواب می‌دهد، “درسته” و کاغذ را با قوانینی که روی آن نوشته شده داخل بخاری می‌اندازد.

    “هومر” و “کندی” به درستی نمی‌دانند در رابطه با رابطه‌شان چه کنند. آنها عاشق یکدیگر هستند اما از طرف دیگر این موضوع هم کاملاً بدیهی است که وقتی “والی” به خانه برگردد، “کندی” مال اوست. “هومر” و “کندی” شیوۀ “صبر کنیم و ببینیم چه می‌شود” را در پیش گرفته‌اند: آنها واقعاً نمی‌دانند در این مورد چه تصمیمی باید بگیرند، و آگاهانه و از روی عمد فقط در زمان حال زندگی کرده‌اند. اما روزی که باید تصمیمی گرفته شود از راه می‌رسد. سرگرد “وینسلو” از ارتش نیروی هوایی (با بازی “کالین اروینگ”) به خانوادۀ “والی” اطلاع می‌دهد که هواپیمای “والی” سقوط کرده و اینکه “والی” که حالا علیل شده است به زودی به خانه بازخواهد گشت؛ خلبان جوان جسور از ناحیه کمر به پایین فلج شده است. “کندی” احساس می‌کند که وظیفه دارد با نامزدش بماند، حتی با وجود اینکه قلباً ترجیح می‌دهد با “هومر” باشد. خوشبختی سبک‌بالانۀ این دو عاشق به پایان خودش رسیده است.

    روزی از همین روزها نامه‌ای از “سنت کلودز” می‌رسد. وقتی “هومر”، بعد از یک درنگ طولانی، آن را می‌خواند، متوجه می‌شود دکتر “لارچ” از اثر یک اوردوز تصادفی در مصرف اتر از دنیا رفته است. پرستار “آنجلا” که نامه را نوشته است، امیدوار است “هومر” پست خالی دکتر “لارچ” را بر عهده بگیرد. در حالی که “هومر” به این شکل در تنگنای یک تصمیم‌گیری مهم قرار می‌گیرد، داستان زنای با محارم در خانوادۀ “رز” هم بالاخره به یک نتیجه می‌رسد. “هومر” آقای “رز” را در حالی که زیر یک پتو چمباتمه زده و به آرامی و تا سر حدّ مرگ از او خون می‌رود، پیدا می‌کند. “رز رز” پدرش را با چاقو زده و فرار کرده است. آقای “رز” به جای آنکه به آمبولانس و پلیس زنگ بزند، مرگ خودش را به عنوان مجازاتی برای تجاوز و زنای با محارمش می‌پذیرد. او می‌خواهد “رز رز” فرار کند و زندگی جدیدی را شروع کند، و از سیب‌چین‌ها قول می‌گیرد که به پلیس بگویند که او خودش – از سر افسردگی به خاطر از دست دادن دخترش – خودش را کشته است.

    فیلم با ورود “دکتر ولز” به “سنت کلودز” پایان می‌یابد. سیب‌چین‌های دیگر از “هومر” دعوت کرده بودند تا با آنها به جنوب گرم برود، و به این شکل، زندگی در نقطۀ دیگری از این دنیا را نیز تجربه کند. اما “هومر” حالا می‌داند که هدف از زندگی او چیست. هر چیزی که او یاد گرفته است، در بین کارکنان و بچه‌های یتیمی که با دیدن بازگشت یاور قدیمی و دوست یتیم‌شان، در پوست خود نمی‌گنجند، مفید خواهد بود و به بار خواهد نشست.

  • خودمختاری اخلاقی

    “جان اروینگ” در کتاب “حرفۀ سینمایی من: یک خاطره” می‌نویسد: “قوانین شرابخانه یک رمان آموزشی است.” به عبارت دیگر، این داستان صرفاً یک سرگرمی احساسات‌برانگیز نیست، بلکه هدف از نگارش آن، تعلیم دادن یک درس – یک درس اخلاقی به این شکل – به بیننده است. همین مطلب را می‌توان در مورد فیلم صادق دانست. “اروینگ” در حین تغییرشکل دادن داستان به فیلم، سعی کرده کارگردان را به نوعی تحت تاثیر قرار دهد تا بحث مربوط به موضوع سقط جنین را همچنان کانون اصلی فیلم تلقی کند و اینکه بحث اخلاقی، برای مثال، نباید تحت‌الشعاع ماجرای عشقی و رمانتیک بین “هومر” و “کندی” (که نسخۀ معمول‌تری در یک فیلم هالیوودی است) قرار گیرد. حالا، درام اخلاقی‌ای که فیلم حول محور آن پیش می‌رود، چیست؟ و درس فلسفی‌ای که از دل آن بیرون می‌آید، کدام است؟

    در نگاه اول، البته به نظر می‌رسد پیرنگ اصلی فیلم همین مسالۀ خاص سقط جنین باشد. دکتر “لارچ”، مدافع و موافق فراهم کردن امکان دسترسی زنانی که خواستار سقط جنین هستند، به این فرآیند است، در حالی که “هومر” نمی‌خواهد هیچ مشارکتی در آن داشته باشد. دو مرد، مدت‌های طولانی در رابطه با این موضوع بحث می‌کنند. “اروینگ” در کتاب خاطرات بالا می‌نویسد: “بحث دکتر “لارچ” با “هومر ولز” مجادله‌آمیز است، و در پایان، این “لارچ” است که مباحثه را به نفع خود تمام می‌کند. “لارچ”، شخص اهل-مجادله‌ای است که علیه اصل موضع‌گرفتۀ زمان خودش، طغیان می‌کند.” با این وجود، با بررسی دقیقتر موضوع متوجه می‌شویم که بحثی که توسط داستان مطرح می‌شود دربارۀ چیزی بیشتر از صرفاً مسالۀ سقط جنین است. بحث فیلم در رابطه با اخلاقیات در حالت کلی آن، در رابطه با مبنا و اعتبار غایی تمامی قضاوت‌های اخلاقی است.

    جنبه‌ای از اخلاقیات دکتر “لارچ” که از شفافیت به مراتب بیشتری برخوردار است، خودمختاری اخلاقی اوست – خودمختاری به معنایی که “کانت” آن را تعریف می‌کند. کاملاً روشن است که سرپرست “سنت کلودز” به هیچ وجه معتقدِ فرمانبردار اصول قدرت‌های سیاسی یا دنباله‌رو بی‌فکرِ قوانین محرزشده نیست. او، در واقع، یک ناقض کاملاً آگاه قانون است – یک متخلف آشکار از دید بسیاری. او همچنین، بسیاری از قوانین اخلاقی رایج را، در صورتی که به دلایل محکم و جدی لازم بداند، زیر پا می‌گذارد. به عبارت بهتر، او تنها عمل‌های غیرقانونی سقط جنین را انجام نمی‌دهد، بلکه مدارک را تحریف می‌کند، جعل سند می‌کند، هیئت ناظران پزشکی را فریب می‌دهد، به بچه‌های یتیم دروغ می‌گوید، و مرتب از یک مادۀ پزشکی به عنوان داروی تجدید‌قواکننده استفاده می‌کند. به عبارت دیگر، در نگاه اول، این پزشک بی‌قید و بند، هر چیزی هست جز نمایندۀ قابل‌قبولی برای رفتار اخلاقی سالم.

    با این حال، کمتر کسی با دیدن فیلم این حس و معنا را دریافت می‌کند که دکتر “لارچ” فردی است که سزاوار سرزنش است. برعکس، به احتمال زیاد بیشتر مردم مستعد پذیرش و باور این نکته هستند که او در بده بستان‌های غیرمتعارف و عجیب خود با جهان، به اصول اخلاقی محکم و والایی معتقد است. و رسیدن به چنین باوری بی‌علت نیست. با دروغ گفتن‌های او به بچه‌های یتیم شروع می‌کنیم: وقتی “فازی استون” (با بازی “اریک پر سولیوان”) نوجوان در برابر امراض و عفونت‌های بسیاری که بی‌وقفه او را در محاصرۀ خود می‌گیرند، از پای در می‌آید، دکتر “لارچ” به دیگر بچه‌های یتیم می‌گوید که سرپرستی پسرک را خانواده‌ای بر عهده‌ گرفته است که می‌تواند از او بهتر از این یتیم‌خانه که به لحاظ مالی در مضیقه است، مراقبت کند. این نسخه [تحریف شده] از اتفاقی که افتاده است، اثر دلسردکنندۀ کمتری از اعلام مرگ یک کودک یتیم بر این نوجوانان دارد. به عبارت دیگر، دروغ گفتن دکتر “لارچ” به شکل یک هدف خیرخواهانه عمل می‌کند. به اعتقاد مشفقانۀ دکتر “لارچ”، آرامش فکر و ذهن یتیم‌های جوان و آسیب‌پذیر، بسیار مهم‌تر از پیروی از قانون اخلاقی غیرعینی “هرگز دروغ نگو” از هر نوع آن است. یا: دروغ گفتن همیشه بد نیست. در واقع، دروغ گفتن، در صورتی که شرایط به گونه‌ای باشد که بیان حقیقت باعث ایجاد رنجش بی‌معنایی در افراد بی‌گناه شود، حتی خوب است.

    همین مورد، احتمالاً در مورد دیگر موارد نقض قواعد اخلاقی و قوانین از پیش تثبیت‌شده توسط دکتر “لارچ” نیز مصداق دارد. او از “هومر ولز” یک پزشک معتبر و مجاز می‌سازد و با این کار تنها به مردمی کمک می‌کند که مستأصلانه نیازمند کمک هستند – بدون اینکه هیچ گونه آسیب و ضرری به باقی مردم برساند. او می‌داند که “هومر” درست به اندازۀ خودش صلاحیت دارد، و امیدوار است که “هومر” در نهایت در یتیم‌خانه‌ای که اندک داوطلب‌هایی با تخصص و مهارت بالا را به خود جذب می‌کند و یا اصلاً چنین جذابیتی برای این افراد ندارد، از مهارت‌هایش به سود زنان و کودکان استفاده کند، و برای این امیدواری خود دلایلی دارد. تا وقتی که مساله، کمک موثر رساندن به افرادی باشد که در “سنت کلودز” زندگی می‌کنند، اینکه گواهینامه‌ها اصل هستند یا خیر، صرفاً هیچ ارتباط مهمی به قضیه ندارد.

    به لحاظ موضوع اصلی بحث، یعنی سقط جنین، دکتر “لارچ” به روشنی [با این کار] بار درد جانکاه و رنج و عذاب الیم ذهنی را از دوش زنان برمی‌دارد و آسایش بلندمدت کودکان را ممکن می‌سازد. در جامعه‌ای که در آن، حاملگی‌های ناخواسته لاجرم منتج به عمل‌های جراحی وصله-پینه‌ای در پستوها می‌شود و در جامعه‌ای که در آن، کودکان از نظر برخورداری ازمراقبت و تربیت مناسب و صحیح با نامعلوم‌ترین سرنوشت ممکن مواجه هستند، غیرقانونی اعلام کردن عمل‌های سقط جنین به نظر، ظلم آشکار و مغایر با اخلاقیات است. و فیلم، این سوال را مطرح می‌کند که آیا یک زن جوان مثل “رز رز” می‌باید مجبور به حمل کودکی شود که نتیجۀ زنای با محارم و تجاوز است؟ دکتر “لارچ” بنا بر تجربۀ روزمرّۀ خود می‌داند که نظریه‌ای که از زبان قانون تثبیت‌شدۀ جامعه بیان می‌شود، تا حد بسیار زیادی بر پایۀ تجاهل یا نوعی عدم اعتنای تعمّدی نسبت به رنج عظیمی است که این قانون تحت شرایط مورد بحث ایجاد می‌کند.

    در تمام طول تاریخ بشریّت، قوانین، اغلب احمقانه، ظالمانه یا به طرز شرم‌آوری ناعادلانه بوده‌اند، و ناقضان قانون از روی درکِ کامل از امری که در حال وقوع است، اغلب با شروع یک دوره یا عصر جدید، به عنوان پیشگامان و قهرمانان عرصۀ خود به شهرت رسیده‌اند. سرپرست “سنت کلودز” دلایل قاطعی برای مخالفت با قوانین علیه-سقط‌جنین زمان خود دارد، و اگر تصور می‌کند که بیشتر افراد مطلع و متفکر در نهایت [و در شرایط ایمن] موافق با موضعی هستند که او برگزیده است، به هیچ عنوان به خطا نرفته است. با توجه به شرایطی که دکتر “لارچ” تحت آن با مشقّت کار می‌کند، در واقع می‌توان نقض قانون را به عنوان وظیفۀ مسلّم هر فرد بااخلاق، و پیروی از قانون را برابر با بزدلی اخلاقی دانست (درست همانطور که یک شهروند مطیع-قانونِ هیتلری بودن اغلب نشانه‌ای از ضعف و زبونی اخلاقی، و نه شهروندیِ ایده‌آل تلقی می‌شد). در رمان، دکتر “لارچ”، یکی از گزینه‌هایی که برای پُست او نامزد است را دقیقاً با این عبارات توصیف می‌کند: “یکی از همین بزدل‌های همیشگی که کاری رو می‌کنه که بهش می‌گن بکن، یکی از پزشکای محتاط و ترسوی معمول خودتون – یه شهروند مطیع قانون ناچیز که قطعاً به هیچ دردی نمی‌خوره.”

    نام فیلم، “قوانین شرابخانه” است. این به معنای آن است که داستان ثانویۀ سیب‌چین‌ها و ارتباط آنها با مقررات و قانون، دست‌مایۀ نوعی استعارۀ هدایت‌کننده به سمت داستان اولیه و اصلی دکتر “لارچ” و ارتباط او با قانون و اخلاق قرار گرفته است. اصلی‌ترین نکته‌ای که آقای “رز” در رابطه با مقررات شرابخانه مطرح می‌کند این است که این مقررات، بی‌ربط و نامناسب هستند چون توسط افرادی نوشته شده‌اند که در شرابخانه زندگی نمی‌کنند. بدیهی است که در اینجا موضوع اصلی، ایدۀ خودمختاری است: مردم نباید بر پایۀ مقرراتی زندگی کنند که به دست دیگران نوشته شده‌اند، بلکه باید مطیع مقرراتی باشند که خودشان برای خودشان وضع می‌کنند – مقرراتی بر پایۀ رضایت و عقلانیت خودشان. به عبارت دیگر، این، اصل روشنفکرانۀ (مربوط به دوران روشنگری) خودمختاری است که بخشی از فیلم که به دکتر “لارچ” می‌پردازد را به قسمتی از داستان که با سیب‌جمع‌کن‌های شرابخانه در ارتباط است، پیوند می‌دهد.

    اینکه این اصل اساسی خودمختاری است که به عنوان والاترین ارزش در اخلاقیات “قوانین شرابخانه” معرفی می‌شود، به شکلی غیرمستقیم به واسطۀ این واقعیت که مقررات الصاق شده به ستون خوابگاه لزوماً در ذات خود بی‌معنا نیستند، مورد تاکید قرار می‌گیرد. سیگار کشیدن در رختخواب غالباً باعث آتش‌سوزی‌هایی می‌شود که جان افراد بی‌گناه را می‌گیرند، و کار انداختن دستگاه سیب‌فشار در حال مستی می‌تواند در عین خطرناک بودن، به لحاظ ضرر و زیان‌های مواد اولیه نیز خسارت‌بار باشد. روی بام رفتن احتمالاً باعث خرابی توفال‌های سقفی می‌شود، و سقوط از آن ارتفاع به خاطر مستی می‌تواند باعث صدمات و مرافعه‌های قانونی شود. به عبارت دیگر، احتمالاً حماقت و اتوریتاریانیسم پوچ و بی‌جهت دلیل نصب مقررات به ستون خوابگاه نیست. با این وجود، اگر نگاه داستان “اروینگ” به این مقررات، “بیدادگرانه” و “بی‌ربط” دارد، پس معقول بودن نگرش سیب‌جمع‌کن‌ها را تنها می‌توان بر مبنای این اصل دموکراتیک درک کرد که هیچ شخص یا گروهی هرگز نباید ملزم به زندگی کردن طبق مقرراتی شود که توسط خودش یا خودشان وضع نشده‌اند یا با آن موافق نیستند. حتی مقررات معقول نیز در صورتی که بدون در نظر گرفتن رضایت مردم بر آنها تحمیل شوند، خوب نیستند.

    روشن است که این روند داستان، اشاره‌هایی به قوانین مخالف با سقط جنینی دارد که در دهۀ 1940 جاری بودند. این قوانین به دست قانون‌گذاران تقریباً منحصراً مرد تصویب شده بودند و سپس بر آن بخش از جامعه تحمیل شدند که مجبور به تحمل بار پیامدهای اصلی اجرای قوانین توسط آنها بودند.

    اشاره به این نکته هم خالی از لطف نیست که عدم اعتنای خدمه و کارکنان شرابخانه به مقررات این مکان، لزوماً به معنای بی‌مسئولیتی یا قانون‌گریزی آنها نیست. وقتی در جریان سال اول داستان، یکی از کارگرها، رفتار غیرمسئولانه و زیانباری را از خود نشان می‌دهد و ته‌سیگارش را داخل خیساندۀ مالت می‌اندازد، آقای “رز” برخورد تند و خشنی با او می‌کند، و در نهایت مطمئن می‌شود که این کارگر به خصوصش دیگر در باغ سیب کار نمی‌کند. و وقتی آقای “رز” در پایان داستان با رفتار غیرموجه و نابخشودنی خود نسبت به دخترش و رنجی که بر او وارد کرده است، به طور منطقی مواجه می‌شود، خود را با همان شدّتی مجازات می‌کند که احتمالاً قانون رسمی کشور چنین می‌کرد. کارگرهایی که برای مادر “والی” کار می‌کردند، نه دار و دسته‌ای از قانون‌شکن‌های بی‌پروا، بلکه گروه مستقل و خودمختاری بودند که اساساً برای معقول و عادلانه عمل کردن، نیازی به هیچ حکومت و نظارت خارجی‌ای نداشتند.

    ایدۀ خودمختاری به شیوه‌های ماهرانه‌تر دیگری نیز در قلب داستان قرار داده می‌شود. هم دکتر “لارچ” و هم “هومر” دوست دارند برای پسرهای یتیم‌خانه، داستان “دیوید کاپرفیلدِ” “چارلز دیکنز” را بخوانند – به خصوص عبارات سنگین ابتدای رمان را: “آیا من باید به قهرمان زندگی خودم بدل شوم، یا اینکه این جایگاه را شخص دیگری باید تصاحب کند، این پسرها باید نشان دهند.” قهرمان داستان، شخصیت اصلی آن، و مهمترین بازیگر آن است. اگر در جریان داستان، این شخصیت مرکزی، هیچ تصمیم به واقع جدی و قاطعی نگیرد، اگر ضعیف و منفعل باشد و تنها به دیگران و رویدادهای خارجی واکنش نشان دهد، و در پایان در به دست گرفتن کنترل زندگی خود عاجز باشد، پس کاراکتر مرکزی چنین داستانی یک قهرمان اصیل و واقعی نیست. در چنین شرایطی، شخص یا عامل دیگری به جز شخصیت اصلی داستان، این نقش را به عهده می‌گیرد، شخص یا عامل دیگری که تمام تصمیمات مهم را می‌گیرد، و با کفایت و کاردانی، کنترل زندگی قهرمان شکست‌خورده را به دست می‌گیرد. در واقع، بیشتر رمان‌های کلاسیک، به دور از تنشی جریان دارند که بین تلاش شخصیت اصلی برای تبدیل شدن به قهرمان زندگی خودش و شکست احتمالی آن تلاش وجود دارد.

    تبدیل شدن به قهرمان زندگی خود، دقیقاً همان تبدیل شدن به یک فرد خودمختار و مستقل است. تصمیماتی که “هومر” در پایان فیلم می‌گیرد، هم او را به قهرمان زندگی خودش تبدیل می‌کند و هم شخصیت او را به نوعی فرد بالغ خودمختار مثل شخصیتی که دکتر “لارچ” داشت، تغییر می‌دهد. در تمام مراحل بالغ شدن “هومر”، موضوع سقط جنین همواره برای او یک سوال باقی مانده بود. او اعتراضی به اجرای عمل جراحی دکتر “لارچ” نمی‌کرد، چون به روشنی می‌دید که استادش با این کار به مردم درمانده و نیازمند کمک می‌کند. اما از طرفی نمی‌توانست خودش را مجاب به انجام همین کار کند، زیرا می‌دانست یک جنین تا چه حد زیادی می‌تواند شبیه به یک بچۀ یتیم باشد. مواجهۀ او با مورد “رز رز” او را از مرداب احساسات دووجهی‌اش بیرون کشید و او را به سمت یک تصمیم‌گیری اساسی سوق داد. “هومر” با گرفتن این تصمیم و با اجرای عمل سقط جنین، یک مسئولیت بزرگسالانه – خودمختاری اخلاقی خود — را برای خودش فرض قرار داد. او همچنین با این کار، نقطۀ پایانی بر سال‌ها سرگردانی و رشد خودش گذاشت: او آگاهانه جایگاهش در زندگی را معین کرد و به این ترتیب خود را به عنوان قهرمان اصیل داستان خودش تعریف کرد.

    شاید برخی از بینندگان “قوانین شرابخانه” در رابطه با این بحث که موضع فلسفی دکتر “لارچ” یک موضع “کانتی” است، مردد باشند. “کانت”، در یکی از مباحثات کمتر معقول خود، نه تنها بیان می‌کند که شخص، هرگز نباید تحت هر شرایطی دروغ بگوید، حتی اگر بیان حقیقت از جانب او موجب آسیب رسیدن به مردم بی‌گناه باشد، بلکه به طور کلی به عنوان معلم اخلاق متعصبی شناخته می‌شود که مدافع پیروی از قوانین اخلاقی، مثل چرخ‌های ساعت (منظم و خودکار) است. برعکس، دکتر “لارچ” چندان به مقررات اهمیتی نمی‌دهد؛ رویکرد او نسبت به تصمیمات اخلاقی توسط ملاحظات دلسوزانه و نیازهای موقعیتی هدایت می‌شود. تاکید مکرر او بر “به دردبخور بودن” حتی می‌تواند مبیّن این باشد که او به لحاظ فلسفی به نوعی سودگرایی است که بیشتر از هر چیز به عواقب عملکردهای اخلاقی – و تاثیر آنها بر خوشبختی یا بدبختی مردم – فکر می‌کند. گرچه، دکتر “لارچِ” قلباً اخلاق‌مدار یک معلم اخلاق از نوع معمول آن نیست – فردی که از قوانین اخلاقی پیروی و آنها را تکریم می‌کند و این را راهی برای بااخلاق بودن می‌داند.

    هرچند درست است که دکتر “لارچ” دارای ویژگی‌های خاصی نیست که به طور معمول خصیصۀ اخلاق‌گرایان کانتی است، اما با این وجود، نمایندۀ آن چیزی است که اساسی‌ترین تفکر “کانت” به شمار می‌رود: پافشاری بر خودمختاری اخلاقی و مسئولیت شخصی. “کانت” یک متفکر دوران روشنگری است و تعریف او از تنویر افکار (و روشنفکری) به عنوان “رهایی از قیمومیت خود-کرده” بیانگر آن است که افراد بالغ، از عقل و درایت خود در گرفتن تصمیمات اخلاقی استفاده می‌کنند – به جای آنکه صرفاً از قانون پیروی کنند، خود را با عقیدۀ عمومی و رایج تطبیق دهند، یا احکام وعظ‌شده توسط قدرت‌ها را رعایت کنند. دکتر “لارچ” در “قوانین شرابخانه” به واسطۀ به چالش طلبیدن جسورانۀ قانون و عقاید عمومی – نه با بی‌پروایی و دلبخواهی، بلکه بعد از تفکر عمیق و دقیق در مورد واقعیت‌های مرتبط و راه‌های ممکن – یک “کانتی” است. او در واقع الگوی استقلال و خودمختاری اخلاقی‌ای است که “کانت” پیشتر از این در فلسفۀ عصر روشنگری خود آن را متصور شده بود.

    به قلم دکتر جورن کی. برامان
    استاد ممتاز بازنشسته و مربی نیمه وقت
    گروه فلسفه دانشگاه ایالتی فراستبورگ
  • The Cider House Rules

    Director: Lasse Hallström
    Book author – Screenwriter: John Irving
    With Michael Caine, Tobey Maguire, Charleze Theron, Delroy Lindo, and others

    The first part of the story takes place at the orphanage of St. Cloud’s in rural Maine. St. Cloud’s is a somewhat gloomy place. The introductory images of the place show us the muddy yard of the small railroad station, a dark landscape covered by an early snow, and the aging Victorian brick buildings of the orphanage and clinic that could easily serve as the location for a conventional horror movie. By voice-over we are informed that this is a place of abandoned children and unhappily pregnant women. Once in a while visitors stop by–either to leave yet another orphan behind, or to adopt one. Neither event is necessarily a happy affair. Women who leave an infant behind are often tortured by contradictory feelings, and when potential adoption parents walk along the row of youngsters to make their selection, we see the desperation in the eyes of the children who try hard to look attractive, but who know that most likely they will not the ones who are chosen.

    If St. Cloud’s is a place that inspires the desire to leave, it is not because it is badly run. Dr. Wilbur Larch (Michael Caine) is in charge of the institution, and he administers it as best as he can within the limits of rather scarce resources–with the help of two nurses who are lovingly devoted to the children and their boss. These three staff members care sincerely for every youngster–comforting them in distress, consoling them in disappointments, and arranging for their entertainment and happiness whenever that is possible. Dr. Larch insists that the vulnerable orphans be treated as if they came from royal families. That is why he ends every day by cheerfully telling his wards: “Good-night you princes of Maine, you kings of New England.”

    Work at the orphanage is exhausting. Staff members do it out of a sense of moral duty, or because it is part of a religious life. Nurse Edna (Jane Alexander) always ends the day with Cardinal Newman’s famous prayer: “O Lord, support us all the day long, until the shadows lengthen, and the evening comes, and the busy world is hushed, and the fever of life is over, and our work is done. Then in thy mercy grant us safe lodging and a holy rest, and peace is at last.” Dr. Larch, by contrast, seeks comfort and relaxation by occasionally inhaling moderate amounts of ether. To enhance the experience he sometimes plays a wobbly phonograph record of a song about some Ukulele Lady from Honolulu Bay. Nothing underlines the melancholy atmosphere of St. Cloud’s more movingly than this longing invocation of a distant, exotic paradise.

    Early on we are also introduced to a special orphan: Homer Wells (Tobey Maguire). Homer is one of the orphans who could not be permanently placed with any parents. The first couple who adopted him brought him back because as a baby he “never made any sounds.” “Homer was too happy a child to ever cry,” Dr. Larch commented at the time. The second couple had to be relieved of Homer because with them he never stopped crying–because he was savagely beaten by them. After that Homer stayed at the orphanage, and a sort of father-son relationship developed between him and Dr. Larch. By the time the viewer gets to know Homer Wells he has become an accomplished young man who is thoroughly trained as an obstetrician and gynecologist, even though he never attended as much as a high school. “He has learned to take care of abandoned children and to deliver unwanted babies,” we are informed by voice-over, and he takes care of his share of bed time reading at night in the dormitory for boys. “Homer, if you are going to stay at St. Cloud’s,” Dr. Larch had told him, “I expect you to be of use.” Homer definitely is of use at the orphanage. He conscientiously fulfills his sundry duties, and the rest of the staff are as fond of him as the flock of the orphans.

    While their relationship is generally one of respect and deep love, Homer and Dr. Larch disagree on one important point. Dr. Larch, as a result of having been confronted with the misery of countless women and orphans in the big cities, is a physician who performs abortions if asked by women to do so–even though the procedure is illegal at the time of the story, 1943-1945. Dr. Larch has encountered too many painful fatalities as a result of back-alley abortions, and he is too keenly aware of the typical fate of unwanted children to obey a law that is accepted by a widely uninformed and often thoughtless majority. Homer, however, after once looking at a fetus that he was asked to carry to the incinerator, has decided not to engage in that practice. While Dr. Larch concedes to him the right to make up his own mind about the matter, he nevertheless tries to persuade his student (and potential successor at the orphanage) to reconsider his stand. There is something like a running argument between the two.

    When once two women needed their attention–one for a delivery, the other for an abortion–Dr. Larch with a tinge of sarcasm remarks to Homer: “I presume you’d prefer handling the delivery.” “All I said was that I don’t want to perform abortions. I have no argument with you performing them,” Homer replies. “You know how to help these women,” Dr. Larch insists. “How can you not feel obligated to help them when they can’t get help anywhere else?”

    One day the orphans find an extremely young and sick woman (Kaysey Berry) crouched beside the warm incinerator. She is shivering, delirious, and in great pain. When she is brought to the operating room, Dr. Larch can see that the girl is dying. Her uterus is punctured; there is an unexpelled fetus and an object that looks like a crochet hook. Before she loses consciousness she informs them that someone who had pretended to be a doctor had attempted an abortion.

    “Homer, I want you to see this,” Dr. Larch tells his student. Homer gets sick at the sight of the suffering girl and the result of the botched abortion. “If she had come to you four months ago and asked for a simple D and C, what would you have decided to do?” Dr. Larch shouts at him. “Nothing? This is what doing nothing gets you, Homer. It means that somebody else is going to do the job–some moron who doesn’t know how!” For a moment Homer seems shaken in his conviction, but there is no indication that he is changing his mind.

    While they are burying the girl in the orphanage’s cemetery, Buster (Kieran Culkin), one of the orphans who helps with the digging, asks: “What did she die of?” “She died of secrecy, she died of ignorance…” Dr. Larch rants. After a while he adds for the benefit of Homer: “If you expect people to be responsible for their children, you have to give them the right to decide whether they want to have children or not. Wouldn’t you agree?” “How about expecting people to be responsible enough to control themselves to begin with?” Homer replies. “How about this child?” Dr. Larch shoots back, pointing to the coffin. “Do you expect her to be responsible?” “I don’t mean her. I am talking about … adults,” Homer replies. “You know who I mean.”

    When they get back to the orphanage they meet a handsome young couple who have just arrived: Candy (Charlize Theron) and Wally (Paul Rudd). They are here to get Candy an abortion. Their appealing appearance and their luxurious convertible remind Homer of a life that he has never lived, and that occasionally he dreams about. During the hours of the couple’s stay Homer decides to leave the orphanage and to start a new existence somewhere “in the world.” He has never laid eyes on the ocean; he has, in fact, never left St. Cloud’s since the failed adoption attempts. Wally and Candy agree to give him a ride to the coast, where they live.

    Homer’s sudden decision comes as a shock to the orphans, many of whom feel abandoned by him. For some it even feels like a betrayal. For Dr. Larch Homer’s departure is so painful that he is unable to see his student to the car. To assuage his disappointment Nurse Angela (Kathy Baker) points out to him that this was bound to happen one day: Homer is a young man who has to find his own life and station in the world. Suppressing his tears Dr. Larch insists that at this point Homer is still just “a boy.”

    The second part of the story depicts Homer’s new life as a picker in the apple orchards of Wally’s mother. He lives in the cider house, together with the regular black pickers who migrate from the South to Maine every year. The mixing of races is unusual for the time. “I believe we are making history,” Mr. Rose (Delroy Lindo), the crew boss, remarks as he welcomes the only white picker to the small cider house community.

    When it is discovered that Homer is the only one in the cider house who can read, he is asked by one of the hands to read aloud a set of typewritten rules that are pinned to a post in the bunkroom. Homer reads that there is no smoking in bed, and that persons who have consumed alcohol are not to operate the cider press. The pickers laugh at the rules. Some of them are smoking in bed while listening to Homer’s reading, and they all find the rules “outrageous.” Before Homer can continue his reading, Mr. Rose gruffly tells him to stop it: “They aren’t our rules. We didn’t write them. I don’t see no reason to read them.”
    While Homer learns during the next weeks, under the guidance of Mr. Rose, to be a diligent apple picker, a warm friendship develops between him and Candy and Wally. Wally, however, is scheduled to fly 24 B Liberator planes between India and China; he has volunteered for this especially dangerous service in the Army Air Corps out of a sense of adventure. When he leaves for Asia, the relationship between Homer and Candy intensifies. “I am not good at being alone,” Candy remarks. “Why did Wally volunteer?” It is only a matter of time before Homer and Candy become s*xually intimate.

    Homer enjoys his new life. In spite of being considerably “overqualified” as an apple picker, he is happier at the orchards than he has ever been before. He keeps up a correspondence with Dr. Larch, who urges him to come back to the orphanage–because at St. Cloud’s he has a moral obligations to be useful, and because he would have significantly more fulfilling work among the needy women and children than among the apple trees. But Homer is deeply in love where he is; and he seems to have lost all desire to ever work as a physician.

    There are important developments at St. Cloud’s. The medical board that supervises the institution is intent on finding another head for the orphanage. Dr. Larch senses correctly that this new physician will eventually be his replacement. Some board members want a doctor who adheres to a more Christian code of ethics than the present free spirit in charge. Although not mentioned directly, the abortion issue looms large in the back of some board members’ minds.

    Dr. Larch handles the situation in his own way. He has produced a set of false records that will one day provide Homer Wells with enough diplomas and recommendations to make it possible for him to assume the top position at the orphanage. Dr. Homer Wells, according to these records, is a highly accomplished obstetrician who at present works as a Christian missionary in India. Dr. Larch presents these records to the assembled board, but also pretends that he does not like the holder of these diplomas. He knows very well that his very opposition to Homer Wells as a candidate for the position will prompt the board to overrule him. At the end of Dr. Larch’s machinations nothing is needed for Homer to take over at St. Cloud’s except his willingness to give up his happy life on the coast and his return to the orphanage.

    The nurses are somewhat aghast at the unconventional procedures of their boss. “But the records are illegal,” Nurse Angela exclaims at first. “Don’t you be holy about the law to me,” Dr. Larch tells her. “What has the law ever done for us around here?” In the end the nurses play along with Dr. Larch’s game. They know that their boss is a good man, that his work and purposes help desperate people; and they know that Homer is as well trained in medical matters as the best of medical students. They have, after years of work with Dr. Larch and his student, compelling evidence for the conclusion that their own illegal practice is far more humane and morally better than that prescribed by existing law.

    For Homer a second season at the orchards has begun. The old crew from the South is back, but something grave seems to have happened. Homer and Candy gradually find out that Rose Rose (Erykah Badu), the daughter of the crew boss, is pregnant, and that her own father is the father of the child. Homer confronts Mr. Rose with these facts, but the crew boss tells him to mind his own business. “You have your own mess to take care of, Homer. Don’t you?” The entire crew is aware of Homer’s relationship with Candy, and Mr. Rose does not think that Homer is in any position to preach morals. Did Homer not “break the rules” by betraying his friend Wally, the man who took him in, and who is now risking his life for their country, while his fiancée is having an affair?

    One night Rose Rose tries to leave. Her father discovers her and begs her to stay. Homer overhears their desperate quarrel, and he offers his help. Rose Rose is in despair. She does not want the incestuous baby, and Homer decides to part with his old principle and to perform the abortion. Dr. Larch had sent him a doctor’s bag with the necessary instruments–as a standing invitation, as it were, to eventually assume his proper role in life by becoming the head of the orphanage. Homer successfully performs the procedure.

    Once more the cider house rules come into view. As in previous years they are pinned to the post in the bunkroom, and they remain an object of curiosity and irritation to the crew. “Why don’t you put them damn rules in the wood stove?” Muddy (K. Todd Freeman) suggests to his fellow-picker Peaches (Heavy D). “I want to hear what they say, first,” Rose Rose demands. Thus Homer reads once more about not smoking in bed, not sitting on the roof for lunch, not climbing on the roof while under the influence, and so forth. Again Mr. Rose angrily denounces their irrelevance: “Who live here in this cider house, Peaches? Who grind them apples, who press the cider, who clean up the mess, and who just plain live here… just breathin’ in the vinegar? Somebody who don’t live here made them rules. Them rules ain’t for us. We the ones who make up them rules. We makin’ our own rules, every day. Ain’t that right, Homer?” “Right,” Homer replies, and he burns the sheet with the rules in the stove.

    Homer and Candy never quite know what to do about their affair. They are in love with each other, but it is also clear that Candy is Wally’s when Wally comes home. Homer and Candy have taken a “wait and see” attitude: They just do not know what to decide in the matter, and they have deliberately lived just one day at the time. But the day comes when a decision is due. Major Winslow of the Army Air Corps (Colin Irving) informs the family that Wally’s plane has crashed, and that Wally will soon return home as an invalid; the daring young flier is paralyzed from the waist down. Candy feels it to be her duty to stay with her fiancé, even though she would prefer to be with Homer. The carefree happiness of the lovers has come to an end.

    Around the same time a letter arrives from St. Cloud’s. When, after a lengthy delay, Homer reads it, he learns that Dr. Larch has died from an accidental overdose of ether. Nurse Angela, who wrote the letter, hopes that Homer will take over Dr. Larch’s vacant post. While Homer is thus pushed toward making important decisions, the story of the incest in the Rose family comes to a conclusion as well. Homer finds Mr. Rose huddling under a blanket, slowly bleeding to death. Rose Rose has stabbed her father and taken to the road. Instead of calling for an ambulance and the police, Mr. Rose accepts his demise as punishment for his incestuous transgression. He wants Rose Rose to get away and start a new life, and he obliges the pickers to tell the police that he killed himself–in desperation over the loss of his daughter.

    The film ends with the arrival of “Dr. Wells” at St. Cloud’s. The other pickers had invited Homer to come with them to the warm South, and thus to experience yet another part of the world. But Homer now knows what his life is to be. Everything he has learned will be of use and come to fruition among the staff and the orphans who are most happy to see their former helper and fellow-orphan come back.

  • Moral Autonomy

    “The Cider House Rules is a didactic novel,” John Irving writes in his My Movie Business: A Memoir. The story, in other words, is not just a piece of sentimental entertainment, but is intended to teach the reader a lesson—a moral lesson at that. The same can be said about the film. During the transformation of the story into a movie Irving tried to impress on the director that the argument concerning abortion was to remain the primary focus of the drama, that the moral discussion should, for example, not be drowned out by the romantic love story between Homer and Candy (which would be the more typical drift in a Hollywood film). What, then, is the moral drama around which the movie turns? And what is the philosophical lesson that emerges from it?
    At first sight the main theme of the film seems to be, of course, the specific problem of abortion. Dr. Larch is in favor of having the procedure available to women who want it, while Homer does not want any part of it. The two men argue about it for a long time. “Dr. Larch’s argument with Homer Wells is polemical, and Larch wins the argument in the end,” Irving writes in the above memoir. “Larch is a polemicist raging against an entrenched doctrine of his day.” Upon closer inspection, however, the discussion offered by the story is about more than just abortion. It is about morality in general, about the ultimate basis and validity of all moral judgments.

    The aspect of Dr. Larch’s ethics that stands out most clearly is his moral autonomy–autonomy in Kant’s sense. The head of St. Cloud’s is obviously no obedient believer in authorities or a thoughtless follower of established rules. He is, in fact, a deliberate breaker of the law–an outright criminal in the eyes of many. He also violates any number of common ethics rules if he finds it necessary for serious reasons. He performs, that is, not only illegal abortions, but also falsifies records, forges documents, deceives his board of supervisors, lies to the orphans, and regularly uses a medical substance as a recreational drug. At first sight, in other words, the free-wheeling doctor is anything but a plausible representative of sound moral conduct.

    Yet, few people will get the impression, by watching the film, that Dr. Larch is a morally reprehensible person. On the contrary, most people will probably be inclined to believe that he holds the moral high ground in his unorthodox dealings with the world. And this is not without good reason. To start with his lying to the orphans: When young Fuzzy Stone (Erik Per Sullivan) succumbs to the many infections that constantly besiege him, Dr. Larch tells the other orphans that the boy has been adopted by a family that can take car of him better than the financially strapped orphanage. This version of what happened will be less depressing for the youngsters than the announcement of the death of an orphan. Dr. Larch’s lying, in other words, serves a benevolent purpose. The peace of mind of the young and vulnerable orphans, in Dr. Larch’s compassionate judgment, is more important than following an abstract moral rule of the “never tell a lie” variety. Or: Telling a lie is not always bad. It can actually be good if the circumstances are such that telling the truth would cause senseless suffering in innocent people.

    The same presumably holds true with respect to Dr. Larch’s other violations of moral rules and established laws. By making Homer Wells a certified physician he only helps people who desperately need help–without doing any harm to other people. He knows that Homer is as competent as he himself is, and he has reasons for hoping that Homer will eventually use his skills to benefit the women and children at an orphanage that does not attract many or any highly qualified candidates. Whether the diplomas are genuine is simply not relevant as far as giving effective help to the people at St. Cloud’s is concerned.

    With regard to the main point of contention, abortion, Dr. Larch clearly has the delivery of women from excruciating pain and extensive suffering in mind, as well as the long-term well-being of children. In a society where unwanted pregnancies inevitably lead to botched operations in back-alleys, and where unwanted children meet a most uncertain fate as far as their proper care and upbringing is concerned, it seems outright cruel and immoral to make abortions illegal. And should, the film asks, a young woman like Rose Rose be forced to carry a child that is the result of incest and rape? Dr. Larch knows from his daily experience that the opinion expressed in established law is to a large extent based on ignorance or a willful disregard of the enormous suffering that this law creates under the circumstances in question.

    In the course of human history, laws have often been stupid, cruel, or blatantly unjust, and with hindsight law-breakers have often been celebrated as trail-blazers and heroes once a new era was ushered in. The head of St. Cloud’s has pressing reasons for disagreeing with the anti-abortion laws of his time, and he is by no means mistaken if he assumes that most informed and thoughtful persons would eventually agree with his stand. Considering the circumstances under which Dr. Larch labors, breaking the law could, indeed, well be seen as the duty of any moral person, and obeying the law the equivalent of moral cowardice (just as being a law-abiding citizen under Hitler often was a sign of moral cowardice, not of good citizenship). In the novel Dr. Larch describes a candidate for his position in just such terms: “One of the usual cowards who does what he’s told, one of your typically careful, mousy, medical men–a little law-abiding citizen who will be of absolutely no use.”

    The film is called “The Cider House Rules.” This means that the secondary story of the apple pickers and their relation to rules and the law is taken to be a guiding metaphor for the primary story of Dr. Larch and his relation to law and morality. The main point that Mr. Rose made with regard to the cider house rules is that they are irrelevant because they were written by people who do not live in the cider house. Obviously it is the idea of autonomy that is the issue here: People should not live by rules made by others, but only by rules that they make for themselves—rules based on their own will and reasoning. It is the Enlightenment principle of self-determination, in other words, that connects the part of the film that deals with Dr. Larch and that which deals with the pickers in the cider house.

    That it is the principle of self-determination that emerges as the highest value in the ethics of “The Cider House Rules” is indirectly emphasized by the fact that the rules pinned up in the bunkhouse are not necessarily senseless in themselves. Smoking in bed is not infrequently the cause of fires that claim innocent lives, and operating a cider press while being drunk may be dangerous as well as costly in terms of material damages. Climbing on the roof may not be good for the shingles, and falling off that height because of drunkenness may cause injuries and legal hassles. It may, in other words, not be stupidity or gratuitous authoritarianism that led to the posting of the rules in the bunkhouse. If Irving’s story nevertheless treats the rules as “outrageous” and “irrelevant,” then the plausibility of the pickers’ attitude can be understood only on the basis of the democratic principle that no person or group of persons should ever be required to live by rules that are not made or agreed to by themselves. Even sensible rules are not good if they are imposed on people without their considered consent.

    It is clear that this has implication for the anti-abortion laws that were in effect in the 1940s. Those laws had been passed by almost exclusively male legislatures, and then imposed on that part of the population that had to bear the main consequences of their enforcement. They represented a clear case of legislation without representation, and thus a flagrant example of undemocratic oppression.

    It is also worth noting that the cider house crew’s disregard for the cider house rules does not necessarily indicate irresponsibility or lawlessness. When during the first year of the story one of the crew members did manifest irresponsible and destructive behavior by throwing a cigarette butt into the cider mash, Mr. Rose came down hard on him, and eventually made sure that this particular worker would not work anymore at the orchards. And when Mr. Rose finally confronted his own inexcusable conduct and the pain he had inflicted on his daughter, he punished himself as severely as any official law might have done. The crew that worked for Wally’s mother was not a gang of reckless scofflaws, but a self-governing body that basically did not need any outside governance to function rationally and with justice.

    There are other, more subtle, ways in which the idea of autonomy is placed into the center of the story as well. Both Dr. Larch and Homer like to read to the boys in the orphanage the story of Charles Dickens’ David Copperfield–particularly the weighty words at the beginning of that novel: “Whether I shall turn out to be the hero of my own life, or whether that station will be held by anybody else, these pages must show.” The hero of a story is its protagonist, its most important actor. If in the course of the story this central figure does not really take any decisive action, if he or she is weak, passive, only reacting to others and external events, and in the end incapable of assuming control of his or her life, then the central person of such a story is not a genuine hero or heroine. Someone or something else than the protagonist will play that role, someone or something that makes all the important decisions, and that effectively controls the failed hero’s life. Most classic novels live, indeed, out of the tension that exists between the protagonist’s attempt to become the hero of his or her life and the possible failure of that attempt.

    To become the hero of one’s life is much the same as becoming an autonomous person. The decisions that Homer makes at the end of the film both make him the hero of his own life, and change him into the kind of autonomous adult that Dr. Larch had been. Throughout Homer’s coming of age the abortion issue had remained a question for him. He had no objection to Dr. Larch’s performing the procedure, because he clearly saw that his mentor was helping people in desperate need. But he also could not bring himself to do likewise, because he knew how closely a fetus can resemble an infant. His encounter with the case of Rose Rose forced him out of his ambivalent feelings, it prompted him to make a fundamental decision. By making that decision, by performing the abortion, he assumed an adult’s responsibility—his moral autonomy. He also set an end to his years of wandering and growing up: he consciously determined his station in life and thus defined himself as the genuine hero of his own story.

    Some viewers of “The Cider House Rules” may balk at the contention that Dr. Larch’s philosophical position is Kantian. Kant did, in one of his least plausible arguments, not only maintain that one should never lie under any circumstances, even if telling the truth might hurt innocent people, but he is also generally known as a rigorous moralist who stands for following rules of ethics like a clockwork. Dr. Larch, by contrast, does not think much in terms of rules; his approach to moral decisions is guided by compassionate considerations and situational needs. His repeated emphasis on “being of use” may even suggest that philosophically he is some kind of Utilitarian who is most concerned with the consequences of moral actions–their impact on people’s happiness or unhappiness. Although deeply moral, Dr. Larch is not a typical moralist—a person who follows and glorifies moral rules as a way to be moral.

    Although it is true that Dr. Larch does not share certain features that are typically associated with a Kantian moralist, he nevertheless represents what is most essential in Kant’s thinking: the insistence on moral autonomy and personal responsibility. Kant is an Enlightenment thinker, and his definition of enlightenment as “release from self-incurred tutelage” postulates that adult persons use their own reason in making moral decisions—instead of just obeying the law, conforming to prevailing opinion, or heeding the decrees of the powers that be. Dr. Larch is Kantian in “The Cider House Rules” by courageously defying law and prevailing opinion—not recklessly and arbitrarily, but after careful consideration of relevant facts and possible alternatives. He indeed is the paragon of rational self-determination and moral autonomy that Kant envisaged foremost in his Enlightenment philosophy.

    (From Jorn K. Bramann: Educating Rita and Other Philosophical Movies )


    Jorn K. Bramann, PhD
    Professor Emeritus and part-time instructor
    e-mail: jornfsu@hotmail.com
    Department of Philosophy
    Frostburg State University

    Frostburg State University