• مارکس: سرمایه‌داری و از‌خودبیگانگی

    “کارل مارکس” (83-1818) در آلمان و تحت همان شرایط محافظه‌کارانه و سرکوب‌گرایانه‌ای رشد کرد و بزرگ شد که “کانت” و دیگر فلاسفۀ آلمانی زندگی خود را به اجبار در آن سپری کرده بودند. عصر روشنگری و تنویر افکار، اثرات آزادیخواهانه‌ای بر گوشه و کنار زندگی آلمانی گذاشته بود، اما بیشتر اشراف‌زاده‌ها و شاهزادگان آلمانی همچنان زندگی مستبدانه‌ای داشتند و ایدۀ دموکراسی، هدف حمله و مبارزۀ همۀ حاکمان آنها بود. حضور جاسوسان پلیس در دانشگاه‌های اصلی یکی از ویژگی‌های عادی زندگی دانشجویی آلمانی بود و برخی دانشجویان به واسطۀ فعالیت‌های سیاسی خود متحمل دوره‌های بلندمدت حبس می‌شدند. “مارکس” به عنوان یک دانشجوی رشتۀ حقوق و فلسفه در دانشگاه برلین به یک کلوب سیاسی ملحق شد که حامی دموکراسی سیاسی بود. با این وجود، ایده‌های “مارکس” خیلی زود بعد از دریافت مدرک دکترا، به چیزی ورای صرفاً اصلاحات سیاسی بسط پیدا کرد. “فردریش انگلس″، دوست و همکار آیندۀ “مارکس″، او را با ایده‌های سوسیالیستی و کمونیستی آشنا کرد؛ ایده‌هایی که از اصلاحات صرفاً سیاسی به اصلاحات اجتماعی و اقتصادی بسط یافته بود. “مارکس″، باقی عمر خود را وقف پروژۀ بازسازی اساسی و زیربنایی جامعۀ صنعتی مدرن در راستای اهداف سوسیالیستی و کمونیستی کرد. سرانجام، او به تنها نظریه‌پرداز برجسته و مهمترین رهبر والای یک جنبش کارگری بین‌المللی در حال رشد تبدیل شد.

    با توجه به اینکه “مارکس” در مقام ویراستار یک روزنامۀ بانفوذ در انقلاب سال 1848 شرکت داشت (در انقلابی که مغلوب سلطنت‌طلبان شد و مغلوب‌ شدن آن به مهاجرت گروه گروه اروپاییان لیبرال به ایالات متحده و کشورهای دیگر انجامید)، ترک شرایط خفقان‌آور و واپس‌گرای سرزمین پدری‌ خود و جلای وطن را ارجح دانست. او باقی عمر خود را در لندن، مرکز قدرتمند نظام سرمایه‌داری پیشرفته و صنعت مدرن گذراند. “مارکس” به عنوان یکی از سازمان‌دهندگان جنبش بین‌المللی طبقۀ کارگر به این نتیجه رسید که بیشتر تندروهای طبقۀ کارگر انواع و اقسام شبهه‌ها و بدگمانی‌های اخلاقی نسبت به نظام سرمایه‌داری و بی‌شمار ایده‌های تخیلی و آرمانی در رابطه با یک جامعۀ ایده‌آل (مدینۀ فاضله) را در سر دارند، اما از هیچ گونه درک عمیق و قاطع از نحوۀ عملکرد واقعی یک نظام اقتصادی سرمایه‌داری برخوردار نیستند. “مارکس” همچنین به این نتیجه رسید که ادراک شخصی‌اش از موضوعات اقتصادی فاصلۀ زیادی تا یک درک کامل و بی‌نقص دارد. بنابراین، یک مطالعۀ طولانی‌مدت دو-دهه‌ای را در باب آنچه بعدها “اقتصاد سیاسی” (و گاهی با عنوان “علم ثروت” تفسیر می‌شود) نامیده شد، آغاز کرد.

    “مارکس” که همراه با خانواده‌اش در فقر وحشتناکی زندگی می‌کرد و به عنوان یک نویسنده و روزنامه‌نگار غیروابسته (به هیچ حزب یا جماعتی) روزگار می‌گذراند، تقریباً هر روز با پای پیاده به موزۀ بریتانیا می‌رفت تا آثار اقتصاددانان کلاسیکی چون “آدام اسمیت”، “دیوید ریکاردو”، و “توماس مالتوس” را مطالعه کند. او رفته‌رفته و به آرامی اثر اصلی خودش یعنی “سرمایه” (Capital) را نوشت که در سال 1867 به چاپ رسید. “مارکس” که به تدریج به علوم طبیعی، ادبیات، فلسفه و ریاضیات علاقۀ بیشتری نسبت به اقتصاد پیدا می‌کرد، از این که ناگزیر بود بیشتر وقت خود را صرف تجزیه و تحلیل نحوۀ به دست آمدن پول کند، احساس انزجار و تنفر داشت. او به عنوان یک پژوهشگر کلاسیک امور انسانی فکر می‌کرد که امرار معاش کردن یا ثروت‌اندوزی نباید چیزی جز وسیله‌ای برای رسیدن به چیزهای ارزشمندتر، و نه به خودی خود یک هدف جدی، باشد.

    “مارکس” تحقیق منتشرنشدۀ دیگری با عنوان معروف “دست‌نویس‌های اقتصادی و فلسفی سال  1844” از خود برجای گذاشت که پژوهشگران تا قبل از قرن بیستم موفق به کشف آن نشدند. این مطالعۀ تحقیقی متشکل از یادداشت‌های به نوعی درهم و برهم و سخت-خوانا، اما عمیقاً خردمندانه و حاکی از بصیرتی است که “مارکس” در جوانی حین اولین مطالعات خود از آثار اقتصاددانان کلاسیک با عجله روی کاغذ آورده بود. این مطالعۀ تحقیقی از زمان کشف آن به بعد، از اهمیت بالایی برخوردار شد، به این دلیل که “مارکس” در آن، “نظریۀ ازخودبیگانگی خود – تجزیه و تحلیل او از اینکه چگونه مردم تحت شرایط نظام تولید صنعتی سرمایه‌داری محدود و محکوم به بیگانگی از خود و از یکدیگر می‌باشند – را کم و بیش با صراحت، تنظیم و بیان کرده است. این نظریۀ ازخودبیگانگی، به واسطۀ انتقادهای تخصصی‌تر “مارکس” از سرمایه‌داری به عنوان یک نظام اقتصادی، اغلب نوعی زیرساخت فلسفی قملداد می‌شود.

    در چند کلمه می‌توان گفت که “نظریۀ ازخودبیگانگی” “مارکس” مباحثه‌ای در باب این است که در نظام تولید صنعتی مدرن تحت شرایط نظام سرمایه‌داری، کارکنان به نحوی غیرقابل‌‌اجتناب با از دست دادن کنترل بر کار خود، کنترل بر زندگی خود را از دست می‌دهند. به این ترتیب کارکنان در برابر تبدیل شدن به موجوداتی خودکار، به هر معنای مهم ممکنی، تسلیم می‌شوند. برای مثال، یک آهنگر یا یک کفش‌دوز، تحت شرایط ماقبل-سرمایه‌داری محل کار خودش را داشته است، ساعات کاری را به دلخواه خودش تنظیم می‌کرده، شرایط کاری خودش را خودش تعیین می‌کرده، محصولش را به دلخواه خودش شکل می‌داده است، و این امتیاز را داشته که دیگران بگویند محصول او چگونه مبادله یا فروخته می‌شود. روابط او با افرادی که با آنها کار و معامله می‌کرده است یک ویژگی کم و بیش شخصی داشتند.

    در مقابل، تحت شرایط تولید کارخانه‌ای مدرن، کارگر متوسط ارزش چندان بیشتری از یک چرخ‌دنده در یک دستگاه تولید غول‌پیکر فاقد شخصیت ندارد. در جایی که جماعت‌هایی از عمّال اجیرشده کارهای یکنواخت و خسته‌کننده را در شرایطی انجام می‌دهند که به شدّت و دقّت تحت نظارت [کارفرمایان] است، کارکنان به واقع کنترل خود بر پروسۀ تولید، بر محصولاتی که تولید می‌کنند، و بر روابطی که با یکدیگر دارند را از دست می‌دهند. در نتیجه، آنها بیگانه از طبیعت انسانی خود می‌شوند، همان طبیعتی که “مارکس” آن را مبتنی بر فعالیت آزاد و خلّاق و مولّد می‌دانست. انسان‌ها تحت شرایطی مثل این نمی‌توانند انسان باشند و به همین دلیل این مفهوم برای “مارکس” روشن شد: برای تحقق کامل آزادی و رهایی یک جامعه، لازم است سرمایه‌داری مانند هر ظلم و فشار سیاسی دیگری منسوخ شود. سرمایه‌داری درست به اندازۀ سلطنت مطلقه یا هر نظام استبدادی دیگری با خود-مختاری و آزادی اراده ناسازگار است. اما در حالی که یک سلطنت مطلقه با تحت کنترل درآوردن مردم در حوزۀ سیاست، خودمختاری آنها را محدود می‌کند، سرمایه‌داری، این کار را با کنترل و نظارت بر محلّ کار و زندگی اقتصادی آنها انجام می‌دهد. بر این مبنا، طبق نظریۀ “مارکس″، یک جامعه، زمانی شهروندانی به واقع آزاد دارد که نه تنها از دموکراسی سیاسی بلکه از مردم‌سالاری اقتصادی و اجتماعی برخوردار باشد.

    به بیان دقیق‌تر، آزادی واقعی محقق نمی‌شود مگر آنکه کارگران به شکلی موثر بر محلّ کار خود، بر محصولاتی که تولید می‌کنند و بر شیوۀ ارتباط خود با یکدیگر کنترل داشته باشند. کارکنان به طور کامل از زیر سلطه خارج نمی‌شوند مگر آنکه نه به شیوۀ کار و زندگی حیوانات تربیت‌شده یا ربات‌ها، بلکه به طور اختیاری و داوطلبانه و با نظارت و مدیریت خود کار کنند. برای تحقق این امر، کارگران می‌باید خود، صاحبان و گردانندگان محل‌ّ کارهای خود باشند – کارخانه‌ها، ریل‌های راه‌آهن، بیمارستان‌ها، ادارات، و اماکن دیگری که کارکنان برای امرار معاش خود به آنها وابسته‌اند و بهترین ساعات روز و زندگی خود را در آنها می‌گذرانند. با این وجود، بر خلاف دوران قدیم، این مالکیت بر ابزار تولید، دیگر نمی‌تواند جنبۀ شخصی و فردی داشته باشد، چرا که رشد تولید صنعتی مدرن به طور برگشت‌ناپذیری بر تولیدات فردی در کارگاه‌های کوچک سبقت گرفته است؛ مالکیت کارکنان بر ابزار تولید لاجرم اشتراکی یا جمعی است. اجتماع‌ها یا جوامع در حالت کلی خود می‌باید تمامی تصمیمات اقتصادی اصلی و مهم را به همان شیوه‌ای اتخاذ کنند که تصمیمات سیاسی اصلی و مهم خود را می‌گیرند: یعنی به واسطۀ قانونگذاران و ادارات کل مدیریتی منتخب.

    مالکیت و کنترل اشتراکی و دموکراتیک ابزارهای اصلی تولید، و به واسطۀ آن چنین مالکیت و کنترلی بر اقتصاد در کل، “سوسیالیسم” (جامعه‌گرایی) است. در پرتو تلاش‌های عمدتاً ناکام‌مانده در جهت درک و تحقق سوسیالیسم در قرن بیستم (تلاش‌هایی که به دلایل مختلف و متعدد عمدتاً به رژیم‌های غیردموکراتیک، استبدادی و، به لحاظ اقتصادی، ضعیف منتج شدند.)، اشاره به این نکته بسیار حائز اهمیت است که سوسیالیسم بدون دموکراسی سیاسی آن چیزی نیست که “مارکس” در ذهن خود داشت. جامعه‌ای بدون حقوق دموکراتیک و دولت‌هایی که به واسطۀ انتخابات آزاد روی کار آمده باشند را نمی‌توان یک جامعۀ سوسیالیست واقعی دانست، حتی اگر ابزار تولید در آن ملی‌شده یا دارای مالکیت اشتراکی باشند، با توجه به اینکه یکی از اهداف اصلی طرح و معرفی سوسیالیسم، ارتقاء سطح آزادی و خود-مختاری، و نه تنزل درجۀ آن، است. بر این مبنا، حکومت‌های استبدادی حزب کمونیست قرن بیستم همواره به عنوان تمهیداتی صرفاً موقتی مورد دفاع و پشتیبانی گردانندگان خود بوده‌اند؛ تمهیداتی که شیوه‌ای برای آماده‌سازی شرایط برای دموکراسی‌های مردمی واقعی‌ای اجرا می‌شدند که انتظار می‌رفت در آینده به شکوفایی برسند. همانطور که پیش از این در بخش مربوط به “افلاطون” بیان شد، همواره و همیشه بحثی – اغلب تند و تلخ – در خصوص عقلانیت چنین حکومت‌های استبدادی موقتی‌ای در جناح چپ سیاسی وجود داشته است. سوسیالیست‌ها و کمونیست‌هایی که دارای فکر و ایده‌های دموکراتیک بودند همواره در این اندیشه بودند که دیکتاتوری‌های موقت که “لنین” آغازگر آنها بود بسیار بسیار بیشتر از آن در رأس کار بودند که بتوانند سودی برای کارگران یا هر کس دیگری داشته باشند.

    ورود به جزئیات “نظریۀ ازخودبیگانگی” “مارکس” را با این نکته آغاز می‌کنیم: بنیادی‌ترین شکل ازخودبیگانگی کارگران، بیگانگی آنها از فرآیند کاری است که انجام می‌دهند. یک هنرمند، بر خلاف یک کارگر صنعتی، به طور معمول تحت مدیریت و رهبری خود کار می‌کند؛ هنرمندان بر کار خود کنترل کامل دارند. (به همین دلیل است که کار برای ساعت‌های طولانی و حتی تحت شرایط نامساعد معمولاً هنرمندان را آزار نمی‌دهد، به این خاطر که کار خلاقانۀ آنها از اساس معنادار و به نوعی تجلّی شخصی‌ترین امیال و ادراکات آنها است.) حتی صنعتگران قرون وسطایی نوعی، با اینکه بیشتر تحت تاثیر و تحریک نیازهای اقتصادی بودند، اما معمولاً به عنوان یک شخصیت نسبتاً مستقل کار می‌کردند – که بر کارگاه شخصی خود تا آن اندازه کنترل داشتند که بتوانند پروژه‌های کاری خود را انتخاب کنند.

    اما در صنعت مدرن، کارگران به طور معمول تحت مدیریت و رهبری خود کار نمی‌کنند. آنها [به عنوان اجزای سازندۀ صنایع] در کارخانه‌ها یا ادارات بزرگ گردآوی می‌شوند و تحت نظارت شدید و دقیق سلسله‌ مراتبی از مدیرانی کار می‌کنند که بیشتر کارهای فکری مهم را به جای آنها انجام می‌دهند. برنامه‌ریزان و مدیران همچنین پروسه‌های کاری پیچیده را به امور تکراری و ساده‌ای تقسیم می‌کنند که کارگران بتوانند به شیوه‌ای ماشینی (اصل معروف “آدام اسمیت” در باب “تقسیم کار”) آنها را انجام دهند. آهنگ کار توسط نظم شبه-نظامی خطوط تولید یا دیگر سیستم‌های تولیدی خشک و پر از محدودیت، و به واسطۀ الزامات ماشین‌هایی که کارگران به آنها اختصاص داده شده‌اند، دیکته می‌شود. به این ترتیب، به جای آنکه ماشین‌ها ابزار توسعۀ فعالیت کارگران باشند، کارگران ضمیمه‌های محض ماشین‌ها هستند. (به تعبیر “هنری دیوید تارو” کارگران “ابزار ابزارآلات خود” هستند.) با اینکه کارگران برای راه‌اندازی و به کار انداختن دستگاه‌های خود، اغلب اوقات با جدّیت تمام، باید خود را به زحمت بیاندازند، اما به یک معنای خاص و مهم، اشیائی صرفاً-منفعل هستند. کار کارخانه‌ای مدرن، گرچه در مقایسه با پیشه‌وری قرون‌وسطایی به شدّت مولّد و پربار است، اما به کاری پرزحمت و فاقد خصائص انسانی تبدیل شده است.

    “مارکس” در “دست‌نویس‌های اقتصادی و فلسفی سال 1844” خود این وضعیت را به شرح زیر توصیف می‌کند:

    پس، ازخودبیگانگی کاری، شامل چه چیزهایی است؟ اول اینکه، شامل این واقعیت است که کار، وضعیت خارجی کارگر است، یعنی اینکه کار به طبیعت و ذات کارگر تعلق ندارد، اینکه بنابراین کارگر خود را در کارش تعریف نمی‌کند، اینکه کارگر خود را در کارش نفی می‌کند، اینکه او در کارش احساس راحتی ندارد، بلکه ناخشنود است، اینکه هیچ گونه انرژی آزاد فیزیکی یا ذهنی‌ای نصیب او نمی‌شود، بلکه به جسم خود ریاضت می‌دهد و روحش را تخریب می‌کند. بنابراین، کارگر تنها زمانی خودش است که کار نمی‌کند، و زمانی که در حال کار است احساس می‌کند خارج از وجود خود است. او وقتی در حال کار کردن نیست احساس راحتی کامل دارد و وقتی کار می‌کند احساس راحتی ندارد. بنابراین، کار کارگر داوطلبانه نیست، بلکه کار اجباری-تحمیلی است. کار او ارضای یک نیاز نیست، بلکه صرفاً وسیله‌ای برای ارضای نیازهای خارج از ماهیت کار است. ماهیت بیگانۀ کار، خود را به وضوح در این واقعیت نشان می‌دهد که به محض آنکه دیگر اضطرار فیزیکی و یا هر نوع اجبار دیگری وجود نداشته باشد، از کار، درست مثل طاعون، اجتناب می‌شود.

    کارگران کنترلی بر فرآیند کاری که انجام می‌دهند، ندارند به این دلیل که آنها مالک ابزار تولید – کارخانه‌ها یا ادارات، زمین، ماشین‌آلات، مواد خام، سوخت، یا هرچیز دیگری که برای ساخت یا تولید ضرورت دارد – نیستند. کارآفرین یا کارفرمایی که مالک این ابزار است، نیروی کار کارگرانی که به استخدام خود درمی‌آورد را نیز می‌خرد. بنابراین، کارگران نه تنها ناگزیر به کار کردن تحت مدیریت و رهبری این کارفرما هستند، بلکه می‌باید محصول تمام‌شده را در مالکیت و اختیار کارفرما بگذارند. این واقعیت آخر، دومین وجه ازخودبیگانگی را احراز می‌کند: بیگانگی کارگران از محصول کار خود. تولید صنعتی مدرن، طیف وسیعی از محصولات برانگیزندۀ احساسات را تامین می‌کند، اما این محصولات اساساً ارتباط چندانی با زندگی و نیازهای کارگرانی که آنها را تولید می‌کنند، ندارند. به بیان “مارکس”:

    کار، به طور قطع، محصولات خارق‌العاده‌ای را برای ثروتمندان تولید می‌کند، اما برای کارگر تنها فقر ایجاد می‌کند. کار برای توانگران کاخ‌ها، و برای کارگر کلبه‌های رعیتی می‌سازد. کار، زیبایی به وجود می‌آورد اما کارگر را عاجز و ازکارافتاده می‌کند. کار، ماشین‌آلات را جایگزین کارگر می‌کند، اما بخشی از نیروی کار را به کارهایی از نوع بربریت وادار و دیگران را به ماشین‌آلات تبدیل می‌کند. کار مهارت و کمال تولید می‌کند، اما برای نیروی کار، ضعف عقل و تهی‌مغزی به بار می‌آورد.

    در اینجا چند نکته وجود دارد که ممکن است مورد اعتراض عده‌ای باشد. یک نکته اینکه ممکن است این در قرن نوزدهم یک واقعیت بوده که کارگران مجبور بودند تحت شرایط بیگاری‌خانه‌ها [کارگاه هایی که در آن، کارگران را در شرایط بد استثمار می کنند] کار کنند، که روز کاری از دوازده تا چهارده ساعت بوده، که گاهی کودکان به راستی به ماشین‌آلات زنجیر می‌شدند تا کار کنند، که ایمنی محل کار به هیچ معنایی وجود نداشته، که کارگران از آموزش محروم بودند، و مهتر از همه، اینکه حقوق و مزایا چنان پایین بوده که کارگران به سختی می‌توانستند از عهدۀ خرید محصولاتی که خودشان تولید می‌کردند، برآیند. اما این شرایط از آن دوران به بعد دستخوش تغییرات زیادی شده است. شاید نظام سرمایه‌داری در قرن نوزدهم نسبتاً وحشیانه و ظالمانه بوده است، اما این سیستم اصلاح شده است. دست‌مزدها افزایش یافته‌اند، انواع و اقسام مزایا از جانب کارفرمایان یا سیستم‌های امنیت اجتماعی تامین می‌شوند، و کارگران امروزی گاهی صاحب و مصرف‌کنندۀ کالاهایی هستند که حتی به دست طبقات مرفه دوران گذشته نیز نمی‌رسید. کارتون‌های سیاسی قدیمی که سرمایه‌داران را با کلاه‌های استوانه‌ای، کت‌هایی با دنباله‌های بلند و شکم‌های بزرگ نشان می‌دادند، در حالی که کارگران و خانواده‌های آنها را با ظاهری کثیف و به شکل آدم‌هایی بدبخت با حالی نزار و بی‌قوت به تصویر می‌کشیدند، به طور قطع منسوخ‌شده هستند. کارگران امروزی به آن اندازه که “مارکس” آنها را توصیف می‌کند استثمارشده و بدبخت نیستند و سرمایه و کار، آن چنان واژه‌های متعارض و رقیبی نیستند که تصدیق‌گر مفاهیم قدیمی‌ای مثل “مبارزۀ طبقاتی” یا “جنگ طبقاتی” باشند.

    ایراداتی از این دست، بیجا و بیهوده نیستند. به دلیل کشمکش‌های طولانی‌مدت و اغلب پرالتهاب اتحادیه‌ها و نیز پرباری و قدرت بسیار ارتقایافتۀ تولید کار صنعتی، وضعیت اقتصادی بسیاری از کارگران از دوران انقلاب صنعتی به بعد به نحو چشمگیری بهبود یافته است. با این وجود، واقعیت‌هایی که شرح آنها می‌رود، هم‌چنان نظریۀ “مارکس” را روی‌هم‌رفته مناسب و سازگار با شرایط فعلی می‌سازد. اول اینکه، با وجود اینکه بسیاری از کارگران، امروزه وضعیت به واقع بهتر و غنی‌تری دارند، اما بسیاری دیگر از این شرایط برخوردار نیستند. هرازگاهی شاهد شرایط بیگاری حتی در کشورهایی مثل ایالات متحده هستیم و کشورهای زیادی نیز وجود دارند که اکثریت کارگران امروزه در آنها، درست به اندازۀ دوران انقلاب صنعتی در ایالات متحده یا در اروپا، بی‌رحمانه مورد استثمار قرار می‌گیرند. تنها دوری فیزیکی کشورهایی با کمترین میزان حقوق و دستمزد از مراکز فراوانی ثروت سرمایه‌داری است که استثمار شوم و هولناک کار کم‌درآمد را در دید ما نامرئی می‌سازد.

    دوم اینکه، فقر طبقۀ کارگر که “مارکس” بیشتر اوقات به آن اشاره می‌کند را می‌توان به معانی مطلق و نیز نسبی آن ادراک کرد. در معنای مطلق (از این نظر که کارگران باید چه اندازه بخورند، تا چه اندازه می‌توانند از عهدۀ خرید یک خانه برآیند، و غیره…)، وضعیت کارگران در کشورهای بسیار توسعه‌یافته، از قرن نوزدهم تا کنون بی‌شک بهبود یافته است. اما در معنای نسبی، (از این نظر که کارگران در مقایسه با آنچه صاحبان سرمایه به دست می‌آورند چه چیزی نصیبشان می‌شود)، وضعیت کارگران بدتر شده است. اگر زمانی یک کارفرمای متوسط یا مدیر ارشد شاید پنجاه برابر هر کدام از کارگرانش سود می‌برد، صاحبان سرمایه و مدیران امروزی به طور معمول صدها برابر بیشتر از کارمند متوسط خود درآمد دارند. گرایش کلی‌ای که “مارکس” بر آن تاکید داشت همچنان بر قوت خود باقی است: ثروتمندان همچنان ثروتمندتر و قدرتمندتر می‌شوند، در حالی که اکثریت کارکنان عادی در صورتی که استخدام ثابت و حقوق و مزایای کم و بیش مکفی‌ای داشته باشند خود را خوش‌شانس می‌دانند. در آمریکا، به طور خاص، شکاف درآمدی بین قشر ثروتمند جامعه و دیگر شهروندان به طور پیوسته و یکنواخت در حال وسیع شدن است. از آنجایی که عدم تعادل ثروت معمولاً به نوعی عدم تعادل در قدرت و نیز نفوذ سیاسی تعبیر و منتج می‌شود، بسیاری از کشورهای سرمایه‌داری، در واقع امر، بیشتر از دموکراسی‌های اصیل به حکومت‌های الیگارشی (حکومت اقلّیت حاکم که به دست معدودی از اغنیا و ثروتمندان اداره می‌شود) گرایش دارند. با اینکه ارگان‌های دموکراتیک آنها می‌توانند به طور مستقل و کارآمد فعالیت داشته باشند، اما گرایش و خط مشی سیاسی چنین کشورهایی به طور کلی بیشتر از آنکه وابسته به شهروندان باشد توسط نخبگان ثروتمند آنها تعیین می‌شود.

    این واقعیت که کارگران، صاحب و مالک آنچه تولید می‌کنند نیستند شامل مفاهیم ضمنی بسیاری می‌شود. رویکرد”مارکس″ نسبت به این مفاهیم ضمنی با مدّنظر قرار دادن این نکته همراه است که “چیزی که کار آن را تولید می‌کند، یعنی محصول آن، به مثابه یک بیگانه، در مقام قدرتی که به طور مستقل از تولید‌کننده موجود است، با آن مواجه می‌شود”. در دوره‌های تاریخی‌ای که کار در آنها به سوددهی و کارآمدی دوران مدرن نبود، شاید اگر شخصی بیان می‌کرد که محصول کارگر (محصولی که حاصل دست‌رنج کارگر است) “در مواجهه با کارگر یک پدیدۀ بیگانه است” به نظر اغراق و گزافه‌گویی می‌رسید – صرفاً به این دلیل که محصول دیگر به کارگر تعلق ندارد. تنها در موارد خاص، مثل زمانی که یک ارباب فئودال، رعیت و برده‌های خود را ملزم به ساخت امارتی کند که قرار باشد بعد از ساخته شدن همان کسانی که آن را ساخته‌اند را در خود اسکان دهد، به نظر چنین زبانی محلی از اعراب دارد.

    با این وجود، توصیف “مارکس” در دوره‌ای از تولید سرمایه‌داری، یعنی دوره‌ای که در آن بازدهی کار به شکل غیرقابل‌مقایسه‌ای بیشتر از بازدهی کار تحت شرایط فئودالیسم یا در جوامع برده‌داری مثل یونان یا رم باستان است، کاملاً مصداق دارد. تفاوت قاطع در اینجا آن است که تولید سرمایه‌داری برای اولین بار در تاریخ بشریت امکان جایگزینی، در واقع، جهان طبیعی با جهان ساختۀ دست بشر را، فراهم ساخته است. در حالی که پیش از انقلاب صنعتی، همچنان می‌شد تمدن انسانی را به عنوان صرفاً تعدّی و تجاوزی به عرصه‌های وسیع وحشی‌گری تلقی کرد، قرن نوزدهم با سرعت زیاد به سمت وضعیتی حرکت کرده است که در آن هیچ نقطه‌ای از این سیارۀ خاکی دیگر نمی‌تواند از اثرات صنعتی شدن در امان باشد. در حالی که تا قبل از انقلاب صنعتی، تعداد قابل‌توجهی از افراد جامعه قادر بودند به شکلی مستقل از محصولات و تاثیر صنعت امرار معاش کنند، این توانایی، با تاثیرپذیری عرصه‌های به مراتب وسیع‌تری از زمین از مدیریت اجرایی و بهره وری از قدرت‌های صنعتی، به طور روزافزونی غیرممکن می‌شود. (سرنوشت سرخپوستان “پلینز” آمریکای شمالی شرح روشنی از این فرآیند کلی به دست می‌دهد.) بنیادی‌ترین واقعیت در باب صنعتی‌سازی سرمایه‌داری آن است که این فرآیند، جهانی را خلق کرده است که در آن تمامی انسان‌ها در اصل و ناگزیر وابسته به یکدیگر – و به محیط و فضای ساختۀ-دست-بشری که با پروسه‌های روز به روز پربازده‌تر خود خلق کرده‌اند – هستند. بنابراین، این دنیای ساختۀ دست بشر و متشکل از محصولات است که با به وجود آورندگان خود به عنوان یک “قدرت بیگانه” “مواجه می‌شود”.

    البته، بخشی از این دنیای دست‌ساز بشر، بازار و چرخۀ تجاری با فراز و فرودهای اغلب چشمگیر و قابل‌توجه آن است. مواجهۀ چرخه‌های تجاری به علاوۀ دیگر عوامل پویایی بازار با کارکنان، به معنای واقعی کلمه، در شکل نیروهایی خارج از کنترل آنها و قدرت‌هایی است که اغلب اوقات مانند نیروهای طبیعی‌ای چون سیل، کوران یا بیماری‌های همه‌گیر آنها را قربانی خود می‌کنند. ممکن است مهارت یا تمایل شخصی یک کارگر برای کار، دستخوش هیچ گونه تغییری نشود، اما یک رکود اقتصادی او را، صرف نظر از توانایی‌ها و شایستگی‌های شخصی‌اش از کار بیکار خواهد کرد. به عبارت دیگر، یک کارگر بدون آنکه خطا یا تقصیری متوجه او باشد، می‌تواند به واسطۀ نیروهای غیرانسانی و فاقد شخصیت بازار – “دست نامرئی”، نامی که “آدام اسمیت” در کتاب کلاسیک خود با عنوان “ثروت ملل” بر این پدیده گذاشته است — متحمل انواع و اقسام مشقّت‌ها شود. به هر روی، با وجود اینکه کارگران در برابر نیروهایی که خارج از کنترل آنها است بی‌دفاع هستند، اما این کار پرحجم و فشردۀ خود آنهاست که این نیروها را خلق و حفظ می‌کند. چرا که بازار یک پدیدۀ طبیعی نیست، بلکه حاصل تولیدات بشری و ارگان‌هایی است که آگاهانه و هدفمند سازمان‌دهی شده‌اند. به عبارت دیگر، کارگران به طور قطع به ساخت جهانی کمک می‌کنند که به نحوی بسیار ناپایدار و مخاطره‌آمیز به آن وابسته‌اند. آنها با لذت و خشنودی، ماشین‌آلات و دستگاه‌های تولیدی را می‌سازند و در حفظ‌شان می‌کوشند که در واقع خط مشی زندگی آنها را تعیین می‌کنند و غالباً به شدّت آنها را مجازات می‌کنند. (همانطور که “ویلیام موریس” در شعر خود، “اربابی نیست” بیان می‌کند: “تا کنون روز بیماری* هر کارگر/ خانه‌ای از درد ساخته است.”)

    * روزی که در آن تمامی خدمات یک بیمارستان یا کلینیک به طور رایگان در اختیار بیمار قرار می‌گیرد.

    تصور کارگران در حال ساختن و حفظ ماشین‌آلاتی که ابزار سرکوب و إعمال فشار بر خودشان هستند، نه تنها در مورد بازار و عوامل پویایی آن، بلکه در رابطه با جهان مدرن در حالت کلی آن نیز مصداق دارد. هر چقدر انسان‌ها بیشتر تولید می‌کنند (هر چقدر بیشتر جهان طبیعی را با یک دنیای مصنوعی جایگزین می‌کنند)، وابستگی‌شان به آنچه تولید می‌کنند بیشتر می‌شود. امروزه این واقعیت حتی بیش از دوران زندگی “مارکس” مشهود و ملموس است. گروه گروه کارگر، پرکار و بی‌فکر مثل لشکر مورچگان، شرکت‌ها و سازه‌های صنعتی عظیم را با مراکز مدیریتی مخصوص به خودشان می‌سازند – شرکت‌ها و سازه‌هایی که سیل‌های پرقدرت و تخریبگری از کالاهای تجاری‌ای را تولید می‌کنند که آنها نیز به سهم خود سطح زمین را با سرعتی پیوسته رو به افزایش تغییرشکل می‌دهند. محصولات جانبی این سیستم تولیدی عظیم با بازدهی بالا مقادیر هولناکی ضایعات سمّی هستند که ایجاد و پیاده‌سازی بروکراسی‌های شدید و گسترده و سیستم‌های هزینه‌بر دفع و نیز ذخایر هولناکی از بمب‌ها، موشک‌ها و دیگر سلاح‌های تخریب جمعی را ایجاب می‌کنند که می‌توانند ظرف چند روز کل این تمدّن انسانی را از صحنۀ وجود پاک کنند. و انسان‌ها به طور مرتب توسط این محصولات ساختۀ دست خودشان قربانی می‌شوند بدون آنکه کوچکترین درکی از چرایی و چگونگی این اتفاق داشته باشند. آنها به شکلی مبهم از این خطرات حاضر در پیرامون خود آگاه هستند اما احساس ناتوانی و عدم قدرت دارند و سعی می‌کنند به دنیای آسودۀ گیجی و حواس‌پرتی فرار کنند. میلیون‌ها نفر در زندگی روزمرّۀ خود توسط عمده-روند‌ها و بحران‌‌های ناشی از جهان مصنوعی ساختۀ دست خود، حتی در دوران صلح و آرامش، پایمال و خرد می‌شوند چرا که آنها با این تفکر و تصور بزرگ شده‌اند که این نیروها چیزی شبیه به یک سرنوشت محتوم، و نه نتیجۀ فعالیت‌ها و اقدامات و تصمیمات بشری، هستند. از این جهت “مارکس” توضیح می‌دهد:

    تمام این موارد ناشی از این واقعیت هستند که کارگر با محصول کار خود به عنوان یک عامل بیگانه در ارتباط است. چرا که کاملاً واضح است که هر چقدر کارگر بیشتر تولید کند این دنیای عینی و بیگانه قوی‌تر می‌شود؛ … بیگانگی کارگر از محصول ساختۀ دست خود تنها به این معنی نیست که کار او تبدیل به یک موجودیت عینی و خارجی می‌شود، بلکه دربرگیرندۀ این معنی است که کار او خارج از او به شکلی مستقل [از او] و به عنوان چیزی بیگانه وجود دارد که خود منتج به یک قدرت مستقل در مواجهه با او می‌شود، به اینکه حیاتی که او به محصول خود بخشیده است به عنوان چیزی غریب و متخاصم در برابر او قد علم می‌کند.

    این تعریف، نور تازه‌ای بر معنای “فقر”ی می‌تاباند که “مارکس” در “دست‌نویس‌های اقتصادی و فلسفی سال 1844” خود، آن را مورد بحث قرار می‌دهد. فقری که “مارکس” به آن اشاره می‌کند تنها تا حدی فقری است که از محرومیت مادی نشأت می‌گیرد. برای آنکه بتوانیم به ادراک کاملی از معنای کلام “مارکس” برسیم می‌باید این نکته را درک کنیم که بالاترین ارزش در نزد “مارکس″، نه مصرف‌گرایی مادی، بلکه خودمختاری و خودشکوفایی است. در فلسفۀ “مارکس″، استانداردهای برتر زندگی بر مبنای خوردن، آشامیدن، پوشاک، وسایل نقلیه، لوازم و اسباب خانه – و به طور کلی مادّیات بیشتر و بیشتر – نیست. بلکه در نظر او، یک استاندارد بالا برای زندگی به معنای تجارب غنی و ارزشمند، احساسات کاملاً شکوفا شده، نزدیکی به دیگر انسان‌ها، آموزش مناسب، و عواملی از این دست است. شخصی با دارایی‌های اندک اما یک زندگی پرهیجان و متمرکز بیشتر از کارگری با دست‌مزد بالا که می‌تواند از عهدۀ خرید کالاهای مصرفی زیادی برآید اما نه اطلاع و آگاهی کافی برای درک جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند دارد و نه انگیزه‌ای برای همیاری با دیگر کارگران برای شکل‌دهی مناسب به شرایط کاری یا سیستم سیاسی‌ای که در آن زندگی می‌کند، به ایدۀ “مارکس” از یک انسان شاد نزدیک است. کارگری که اضافه وزن دارد، که بیشتر وقت خود را صرف تماشای برنامه‌های تجارتی تلویزیون می‌کند، کسی که گفتگوهای اصلی و مهمش با همکاران حول محور صفحات ورزشی روزنامه‌ها می‌چرخد و کسی که خسته‌تر یا بی‌حس‌تر و بی‌تفاوت‌تر از آن است که در پروسۀ سیاسی مشارکت کند – چنین کارگری از دید “مارکس” مرفه نیست، بلکه یکی از قربانیان سیستمی است که به هر معنایی مستعد بیگانگی است. “مارکس” علاقۀ چندانی به آنچه مردم می‌توانند داشته باشند، نداشت، بلکه آنچه می‌توانند باشند برای او مهم بود. او مشتاق بود انسان‌ها را زنده، مطلع و در حالی ببیند که کنترل سرنوشت خود را در دست دارند. “مارکس” یک متفکر روشنفکر بود تا آنجا که هدف خود را در درجۀ اول، آزادی اراده و خودمختاری شخصی و انسانی قرار داده بود. و او از این نظر هم‌رأی و همگام با تفکر “کانت” و “فیخته” ماند که انتظار داشت کارگران به این عامل منفعل تاریخ بودن خاتمه دهند و به سازندگان فعال سرنوشت خودشان تبدیل شوند.

    سومین وجه ازخودبیگانگی کارگران در ادامۀ دو وجه اول است: با توجه به اینکه کارگران هیچ گونه کنترلی بر فرآیند یا محصول کار تولیدی خود ندارند، به این دلیل که مالک و صاحب سیستم تولید نیستند، بنابراین هیچ کنترل موثری نیز بر نحوۀ ارتباط خود با دیگران ندارند. آنها همگی صرفاً ضمیمۀ ابزار تولیدی هستند که صاحبان سرمایه خریداری می‌کنند، و مدیران صنعت آن را به کار می‌گیرند تا به سوددهی برسند و منافع خود را به حداکثر برسانند. در یک مقیاس محدود، گاهی کارگران خودشان را در واحدهای کاری سازمان‌دهی می‌کنند و اغلب در شرایطی مثل اعتصاب، تجربه‌گر اتحاد و همبستگی هستند. همراهی و رفاقتی که بیشتر اوقات در شرایط اعتصاب شکل می‌گیرد راهی برای انسان بودن است که معمولاً جایی در دنیای کاری مدرن ندارد.) اما حتی در جریان اعتصاب‌ها نیز کارگران باید با نقض‌کنندگان اعتصاب، دیگر کارگران بی‌تفاوت، یا افرادی از قشر کارگر که به عنوان جاسوس، پلیس‌های متخاصم یا “قلدر” کار می‌کنند، درگیر شوند. به این دلیل که شرایط و جوّ کلی به گونه‌ای است که کارگران همواره ناگزیرند به یکدیگر به عنوان رقبای بالقوه برای کسب مشاغل کمیاب نگاه کنند. (که این، یکی از دلایلی است که به واسطۀ آن مدیران یک صنعت سرمایه‌داری اغلب وضعیت جدّی بیکاری را به شرایطی که در آن مجبورند برای کار کمیاب با هم رقابت کنند، ترجیح می‌دهند.) وضعیت رقابتی موجود بین کارگران گاهی همراه با کدورت و تلخی خاصی همراه است و آن زمانی است که فصول کم‌کاری منتج به درگیری بین کارگران ارشد و باتجربه با گروه‌هایی می‌شود که به دنبال یک جای پای ثابت در یک صنعت خاص هستند. در ایالات متحده، برای مثال، کارگران مرد سفیدپوست به کرّات نسبت به کارگران زن و کارگران مرد سیاه‌پوست خصومت جدی و مشهودی نشان می‌دادند، به این دلیل که در شرایط رکود شغلی، هر تازه‌واردی نوعی تهدید محسوب می‌شد. کارگران، به جای آنکه احساس همبستگی داشته باشند و خود را بر مبنای علایق مشترک خودشان سازمان‌دهی کنند، خود را در یک صف‌آرایی جنگ تن به تن و نوعی مسابقۀ حذفی در مقابل یکدیگر می‌دیدند. نژادپرستی و تبعیض جنسی که غالب اوقات در بین کارگران مرد سفیدپوست مشاهده می‌شد عاملی است که ازخودبیگانگی کلی کارگران از یکدیگر بر مبنای آن راهی برای اظهار وجود عینی و محسوس خود یافته است.

    چهارمین جنبۀ ازخودبیگانگی، بیگانگی کارگران از طبیعت انسانی در حالت کلی آن، و به بیان “مارکس” از طبیعت “گونۀ” خودشان است. انسان‌ها، به طور بالقوه، آزادانه و با تامل و اندیشه به کار و تولید می‌پردازند. تولید آزاد و اندیشمندانه، اصیل‌ترین شکل و حالت وجود بشری است. این تنها به این معنی نیست که انسان‌ها باید مسئول پروسه‌های کاری به خصوصی باشند، بلکه دربرگیرندۀ این معنا نیز هست که آنها بدون الزام و ضرورت خارجی قادر به تولید می‌باشند – مثل هنرمندانی که به واسطۀ لذت خلق کردن یا به دلیل ارضاء برخی تمایلات درونی خود دست به خلق یک اثر می‌زنند. البته انسان‌ها تا حدودی ناگزیرند برای رفع نیازهای حیاتی و مادّی خود کار و تولید کنند. اما آنچه نوع بشر را متمایز می‌سازد آن است که انسان‌ها [علاوه بر تولید مایحتاج مادی] چیزهایی را نیز تولید می‌کنند که هیچ گونه استفادۀ کاربردی ندارد، مانند آثاری که صرفاً از زیبایی برخوردار هستند. افق فکری بشر بسیار وسیعتر از دیگر جانداران است: ظرفیت بشری بر محدودیت‌های نیازهای بقای هر گونۀ خاص دیگری برتری دارد. این ظرفیت، به این معنا، “جهانی” است. و طبق نظریۀ “مارکس″، این ظرفیت تنها زمانی جلوه‌گر می‌شود که انسان‌ها تبدیل به موجودات جهانی‌ای شوند که اصالتاً انسان هستند.

    هیچ یک از این موارد تحت شرایط تولید صنعتی سرمایه‌داری مطرح نیستند، تحت شرایطی که در آن بیشتر مردم باید تنها برای احقاق اهداف سودگرایانه کار کنند، و نیز شرایطی که در آن تعداد اندکی از افراد آزاد هستند تا برای خود و تحت نظارت و رهبری خود کار کنند. از یک چشم‌انداز اقتصادی که در آن نیروهای غیرانسانی بازار بیشتر جنبه‌های رفتار انسانی را دیکته می‌کنند، اکثر افراد قادر نیستند هیچ‌گاه ظرفیت بالقوۀ انسانی خود را به طور کامل شکوفا کنند. به عبارت دیگر، سرمایه‌داری با طبیعت انسانی در تعارض و چالش است و بنابراین می‌باید در اولین فرصت ممکن واقعی منسوخ شود.

    به قلم دکتر جورن کی. برامان
    استاد ممتاز بازنشسته و مربی نیمه وقت
    گروه فلسفه دانشگاه ایالتی فراستبورگ

  • Marx: Capitalism and Alienation

    Karl Marx (1818-83) grew up in Germany under the same conservative and oppressive conditions under which Kant and other German philosophers had to live. The Enlightenment had had some liberating effects on German life here and there, but most German principalities were still autocratic, and the idea of democracy was combated by all their rulers. The presence of police spies at major universities was a regular feature of German student life, and some students served long prison sentences for their political activism. As a law and philosophy student at the University of Berlin, Marx joined a political club that advocated political democracy. Very soon after receiving his doctorate, however, his ideas went beyond mere political reform. His future friend and collaborator Friedrich Engels introduced him to socialist and communist ideas, i. e., to ideas which progressed from mere political to social and economic reforms. For the rest of his life Marx dedicated himself to the project of radically restructuring modern industrial society along socialist and communist lines. In time he became the single most important theoretician and prominent leader of a growing international labor movement.

    Since Marx participated in the Revolution of 1848 as an influential newspaper editor (in a revolution that was defeated by the monarchists, and the defeat of which led scores of liberal Europeans to emigrate to the United States and elsewhere), he found it preferable to leave the stifling and backward conditions of his fatherland and to go into exile. He spent the rest of his life in London, the powerful center of advanced capitalism and modern industry. As one of the organizers of the international working class movement he found that most labor radicals had all sorts of moral misgivings about capitalism, and a number of utopian ideas of an ideal society of the future, but no solid grasp of how a capitalist economy actually works. Marx also found that his own understanding of economic matters was far from complete. He therefore embarked on a two-decade long study of what was then called “Political Economy” (sometimes also dubbed “the dismal science”).

    Living with his family in great poverty, and maintaining himself as a free-lance writer and journalist, Marx walked almost daily to the British Museum to study the works of such classical economists as Adam Smith, David Ricardo, and Thomas Malthus. He slowly wrote his main work, Capital, which was published in 1867. As he was personally much more interested in natural science, literature, philosophy, and mathematics than in economics, he resented most of the time he had to spend on the analysis of how money was made. As a classical humanist he thought that making a living or creating wealth should be nothing more than a means for the pursuit of more worthy things, not a serious end in itself.

    It was not until the 20th century that scholars found an unpublished study by Marx, the so-called Economic and Philosophical Manuscripts of 1844. This study consists of somewhat unorganized, difficult to read, but highly insightful notes which Marx jotted down while giving a first reading to the classical economists as a young man. The study has since gained prominence because in it Marx formulated more or less explicitly his Theory of Alienation–his analysis of how people are bound to become estranged from themselves and each other under the conditions of capitalist industrial production. This Theory of Alienation is often considered the philosophical underpinning for his later more technical critique of capitalism as an economic system.

    In a nutshell Marx’s Theory of Alienation is the contention that in modern industrial production under capitalist conditions workers will inevitably lose control of their lives by losing control over their work. Workers thus cease to be autonomous beings in any significant sense. Under pre-capitalist conditions a blacksmith, e.g., or a shoemaker would own his own shop, set his own hours, determine his own working conditions, shape his own product, and have some say in how his product is bartered or sold. His relationships with the people with whom he worked and dealt had a more or less personal character.

    Under the conditions of modern factory production, by contrast, the average worker is not much more than a replaceable cog in a gigantic and impersonal production apparatus. Where armies of hired operatives perform monotonous and closely supervised tasks, workers have essentially lost control over the process of production, over the products which they produce, and over the relationships they have with each other. As a consequence they have become estranged from their very human nature, which Marx understood to be free and productive activity. Human beings cannot be human under these conditions, and for this reason the implication was obvious for Marx: Capitalism has to be abolished as much as any political oppression if a society’s emancipation is to be complete. Capitalism is just as incompatible with self-determination as absolute monarchy or any other autocratic system. But while an absolute monarchy limits people’s autonomy by controlling them in the sphere of politics, Capitalism does so by controlling their workplaces and their economic life. A society of truly free citizens, according to Marx, must therefor not only be a political, but also an economic and social democracy.

    More specifically, real liberty does not exist unless workers effectively control their workplace, the products they produce, and the way they relate to each other. Workers are not fully emancipated until they work not in the way domesticated animals or robots work, but voluntarily and under their own direction. To accomplish this workers have to become the owners or controllers of their work places–the factories, railroads, hospitals, offices, and so forth on which they depend for their livelihood, and at which they spend the better parts of their days and lives. In contrast to earlier times, however, this ownership of the means of production cannot be individual anymore, since modern industrial production has irrevocably outgrown individual production in small shops; workers’ ownership of the means of production cannot but be communal or collective. Communities or societies as a whole have to make all major economic decisions in the way they make their major political decisions: by means of democratically elected legislatures and administrations.

    The communal and democratic ownership and control of the major means of production, and thus of the economy as a whole, is Socialism. In light of the largely failed attempts to realize Socialism in the 20th century (attempts that for various reasons ended mostly in undemocratic, oppressive, and economically weak regimes), it is important to point out that Socialism without political democracy is not what Marx had in mind. A society without democratic rights and freely elected governments cannot be considered truly Socialist, even if the means of production are nationalized or communally owned, as one of the main purposes of the introduction of Socialism is an increase in the degree of freedom and self-determination, not a lessening of it. 20th century Communist Party dictatorships have, therefore, always been defended by their organizers as merely temporary arrangements, as a way of preparing the conditions for genuine popular democracies that were to develop in the future. As mentioned earlier in the chapter on Plato, there has always been a debate–often acrimonious–within the political Left concerning the wisdom of such temporary dictatorships. Democratically minded Socialists and Communists always thought that the temporary dictatorships inaugurated by Lenin had existed far too long to be of any benefit for workers or anyone else.

    To turn to the details of Marx’ Theory of Alienation: The most basic form of workers’ alienation is their estrangement from the process of their work. An artist, unlike an industrial worker, typically works under his or her own direction; artists are in total control of their work. (That is why artists usually do not mind working long hours and even under adverse conditions, because their creative work is inherently meaningful, and an expression of their most personal desires and intuitions.) Even the typical medieval artisan, although more closely motivated by economic needs, usually worked as a relatively independent person–controlling his own shop and up to a point choosing his own projects.

    In modern industry, however, workers typically do not work under their own direction. They are assembled in large factories or offices, and they work under the close supervision of a hierarchy of managers who do most of the important thinking for them. Planners and managers also divide complex work processes into simple, repetitive tasks which workers can perform in machine-like fashion (Adam Smith’s famous principle of “the division of labor”). The rhythm of work is dictated by the quasi-military discipline of assembly lines or other regimented production systems, and by the requirements of the machines to which the workers are assigned. Workers thus are mere extensions of their machines, rather than machines being the extensions of workers. (They are “the tools of their tools,” as Thoreau put it.) Although workers have to exert themselves, often strenuously, in operating their machines, they are, in an important sense, passive–mere objects. Modern factory work, although highly productive compared with medieval craftsmanship, has become dehumanized drudgery work.

    Marx describes the situation in his Economic and Philosophical Manuscripts of 1844 as follows:

    In what, then, consists the alienation of labor? First, in the fact that labor is external to the worker, i.e., that it does not belong to his nature, that therefore he does not realize himself in his work, that he denies himself in it, that he does not feel at ease in it, but rather unhappy, that he does not develop any free physical or mental energy, but rather mortifies his flesh and ruins his spirit. The worker, therefore, is only himself when he does not work, and in his work he feels outside himself. He feels at home when he is not working, and when he is working he does not feel at home. His labor, therefore, is not voluntary, but forced–forced labor. It is not the gratification of a need, but only a means to gratify needs outside itself. Its alien nature shows itself clearly by the fact that work is shunned like the plague as soon as no physical or other kind of coercion exists.

    Workers do not control the process of their work because they do not own the means of production–the factories or offices, the land, the machines, the raw material, the fuel, or anything else that is necessary to manufacture a product. The entrepreneur who owns these means also buys the labor power of the workers that he employs. The workers, therefore, do not only have to work under the direction of the entrepreneur, they also have to leave the finished product in the entrepreneur’s possession. This latter fact establishes the second aspect of alienation: the workers’ estrangement from the product of their work. Modern industrial production produces a great variety of impressive things, but these things have mostly little to do with the lives and needs of the workers who produce them. In Marx’ words:

    Labor, to be sure, produces marvelous things for the rich, but for the laborer it produces privation. It produces palaces for the wealthy, but hovels for the worker. It produces beauty, but cripples the worker. It replaces work by machines, but it throws part of the workforce back to a barbarous kind of work, while turning others into machines. It produces sophistication, but for the workforce it produces feeble-mindedness and idiocy.

    There are some things here to which one may want to object. For one thing, it may have been true in the 19th century that workers had to work under sweatshop conditions, that the workday lasted twelve to fourteen hours, that sometimes children were literally chained to machines to work, that workplace safety did not exist, that workers were deprived of education, and, most of all, that wages were so low that workers rarely could afford to buy the things they produced. But all this has since become very different. Capitalism in the 19th century may have been rather brutal, but the system has been reformed. Wages have increased, all sorts of benefits are provided by employers or social security systems, and today’s industrial workers sometimes own and consume more material goods than even members of the upper classes of earlier ages. The old political cartoons that showed the Capitalists with top hats, coat tails, and big guts, while depicting workers and their bedraggled families as emaciated, subdued wrecks, are surely outdated. Today’s workers are not as exploited and miserable as Marx describes them, and the relation of Capital and Labor is not so antagonistic and bad as to justify such old concepts as “class struggle” or “class war.”

    Such objections are not pointless. Due to the long and often arduous struggle of unions, as well as the vastly increased productivity of industrial labor, the economic position of many workers has significantly improved since the days of the Industrial Revolution. Yet, the following facts make Marx’ over-all theory still relevant. First, while many workers today are indeed better off, many others are not. There are occasional sweat shop conditions even in countries like the United States, and there are many countries where the majority of workers are as relentlessly exploited today as they were during the Industrial Revolution in the United States or in Europe. It is only the physical remoteness of most low-wage countries from the centers of capitalist affluence that make the often grim exploitation of cheap labor invisible to us.

    Second, the poverty of the working class to which Marx often refers can be understood in absolute and in relative terms. In absolute terms (in terms of how much workers have to eat, how much of a house they can afford, etc.) the condition of workers in highly developed countries has undoubtedly improved since the 19th century. In relative terms, however (in terms of what workers earn in comparison to what the owners of capital gain), the situation of workers has worsened. If an average entrepreneur or top manager once earned perhaps fifty times as much as any one of his workers, today’s owners and managers typically earn hundreds of times more than the average employee. The general trend on which Marx had his eyes still prevails: The rich still get richer and more powerful, while the majority of ordinary employees can count themselves lucky if they have steady employment and more or less adequate benefits. In America in particular the income gap between the rich and the rest of society has been steadily widening. Since the imbalance of wealth usually translates into an imbalance of political power and influence as well, many capitalist countries tend to be, for all practical purposes, oligarchies rather than genuine democracies. Although their democratic institutions may be intact and functioning, their policies tend to be determined by wealthy elites much more than by citizens at large.

    The fact that workers do not own what they produce has far-reaching implications. Marx approaches these implications by observing: “The object which labor produces, its product, confronts it as something alien, as a power which exists independently of the producer.” In historical periods when labor was not as productive as in modern times it may have sounded like an exaggeration if someone had said that the laborer’s product “confronts the laborer as something alien”–simply because the product does not belong to the worker anymore. Only in special cases, as when a feudal lord obliges his serfs to build a castle which is then used to keep down the very people who built it, does such language seem to be called for.

    Marx’ description, however, is quite appropriate in a period of capitalist production, i. e., in a period when the productivity of labor is incomparably greater than under feudalism or in slaveholding societies like ancient Greece or Rome. The decisive difference is that capitalist production for the first time in human history has made it possible to replace, for most practical purposes, the natural world with a human-made world. While before the Industrial Revolution human civilization could still be seen as just making inroads into vast areas of wilderness, the 19th century quickly moved toward a situation where no area of the planet could escape the effects of industrialization anymore. While until the Industrial Revolution significant numbers of people may have been able to live independently of the products and the influence of industry, this became increasingly impossible as ever greater areas of the planet were subjected to the administration and utilization of industrial powers. (The fate of the Plains Indians of North America provides a vivid illustration of this general process.) The most basic fact of capitalist industrialization is that it has created a world in which essentially all human beings are dependent on each other–and on the human-made environment which they have created with their increasingly productive labor. It is, thus, the entire human-made world which constitutes the product that “confronts” its makers as an “alien power.”

    Part of this human-made world is, of course the market and the business cycle with its often dramatic ups and downs. Business cycles, as well as other market dynamics, literally confront workers as forces beyond their control, as powers which often victimize them like floods, draughts, or epidemics. A worker’s personal skill or willingness to work may not change at all, but a recession will throw him or her out of work regardless of his or her personal qualities and qualifications. Without any fault on his or her part, that is, a worker may suffer all sorts of hardships because of the impersonal forces of the market–the “invisible hand,” as Adam Smith called them in his classic The Wealth of Nations. Yet, while workers are at the mercy of forces beyond their control, it is their own accumulated labor which creates and maintains these forces. For the market is not a creation of nature, but the result of human production and consciously organized institutions. Workers, in other words, decisively help to build the world on which they are so precariously dependent. They diligently construct and maintain the production apparatus that determines their lives, and not infrequently punishes them severely. (“Till now each worker’s patient day/ Builds up the house of pain,” as William Morris put it in his poem “No Master.”)

    The image of workers building and maintaining the machinery of their own oppression applies not just to the market and its dynamics, but to the modern world at large. The more people produce (the more they replace the natural world with an artificial one), the more they become dependent on what they produce. Today this has become even more obvious than it was during the lifetime of Marx. Armies of workers, busy and thoughtless like ants, build huge industrial conglomerates with their corresponding administrations– conglomerates which produce overwhelming floods of merchandise, which in turn transform the surface of the earth with ever increasing speed. Side products of this enormous productivity are awesome amounts of toxic waste for which vast bureaucracies and costly disposal systems have to be developed, and terrifying stockpiles of bombs, missiles, and other weapons of mass destruction which could wipe out this whole civilization in a matter of days. And periodically people are victimized by these, their own products, without quite understanding how and why. They are vaguely aware of these present dangers, but they feel powerless, and they try to escape into comforting distractions. In their everyday lives the millions are bruised and mauled by the mega-trends and crises of their human-made world even in times of peace, and they have grown used to the idea that these forces are something like a fate, and not the result of human activities and decisions. Hence Marx’ description:

    All this results from the fact, that the worker relates to the product of his labor as an alien object. For it is clear … that the alien, objective world will become the more powerful the more the worker produces; … The alienation of the worker from his product does not only mean that his labor becomes an object, an external entity, but also that it exists outside him, independently, as something alien, that it turns into a power on its own confronting him, that the life which he has given to his product stands against him as something strange and hostile.

    This sheds some more light on the meaning of the “poverty” that Marx discusses in the Economic and Philosophical Manuscripts of 1844. The poverty to which he refers is only in part a poverty of material deprivation. To fully understand what Marx means one has to understand that Marx’ highest value is not material consumption, but self-determination and self-realization. In Marx’ philosophy high standards of living are not defined in terms of ever more food, drink, clothing, vehicles, appliances–in short, ever more things. A high standard of living rather means rich experiences, fully developed emotions, closeness to other people, a good education, and so forth. A person with very few possessions, but with an intensive life, comes much closer to Marx’ idea of a happy human being than a well-paid worker who can afford to buy many consumer goods, but who is neither informed enough to understand the society in which he lives, nor has the motivation to shape, in cooperation with fellow-workers, his working conditions or the political system in which he lives. A worker who is overweight, who spends most of his time watching commercial television, whose main conversations with colleagues deal with the sports page, and who is too tired or apathetic to participate in the political process–such a worker is not well off in Marx’ eyes, but a victim of a system that is ripe with alienation in every sense. Marx was not so much interested in what people might have, but in what they could be. He was interested in people being alive, informed, and in control of their destiny. Marx was an Enlightenment thinker in so far as he aimed at personal and human autonomy foremost. And he remained in line with Kant’s and Fichte’s thinking in that he expected workers to cease being the passive objects of history, and to become the active makers of their own fate.

    The third aspect of the alienation of workers follows from the first two: As workers have no control over the process or the product of their production, because they do not own the means of production, they also have no significant control over how they relate to each other. They all are just an extension of the means of production that the owners of capital buy, and which the managers of industry employ to create and maximize profits. On a limited scale, workers sometimes organize themselves in labor unions, and not infrequently they practice solidarity in such situations as strikes. (The camaraderie that often develops in strike situations is a way of being human that usually has no place in the modern work world.) But even during strikes workers have to contend with strike breakers, indifferent fellow-workers, or working-class members who work as spies, hostile policemen, or “goons.” For the over-all situation is such that workers always have to look at each other as potential competitors for scarce jobs. (Which is one reason why the managers of a capitalist industry often prefer high unemployment to a situation where they have to compete for scarce labor.) The competitive situation among workers sometimes emerges with particular bitterness when lay-offs lead to conflicts between workers with seniority and groups who seek a foothold in a particular industry. In the United States, e. g., white male workers repeatedly displayed considerable hostility toward women and black men, because in a situation of job scarcity any newcomers were perceived as a threat. Workers, instead of feeling solidarity and organizing on the basis of their common interests, found themselves pitched and played off against each other. The racism and sexism that could frequently be found among white male workers is one way in which the general alienation of workers from each other has found a concrete expression.

    The fourth aspect of alienation is the estrangement of workers from their human nature in general, from their “species” nature, as Marx calls it. Potentially human beings produce freely and with deliberation. Free and thoughtful production would be the most authentic form of human existence. This does not only mean that human beings ought to be in charge of particular work processes, but also that they be able to produce without external necessity altogether–like artists who create for the pleasure of creating or for some other kind of inner satisfaction. Up to a point, of course, human beings have to produce to fulfill their material survival needs. But what distinguishes the human species is that human beings also produce what has no practical use, such as merely beautiful things. The horizon of human beings is wider than that of other animals: it transcends the limits of the survival needs of any particular species. It is, in this sense, “universal.” And it is, according to Marx, only when human beings have become universal beings that they are authentically human.

    None of this can be the case under conditions of capitalist industrial production, where most people have to labor for utilitarian purposes alone, and where few are free to work for themselves and under their own direction. In an economic landscape where the impersonal forces of the market dictate most aspects of human behavior, most people are unable to ever develop fully their human potential. Capitalism, in other words, is in conflict with much of human nature, and thus should be abolished as soon as that is a realistic possibility.

    Jorn K. Bramann, PhD
    Professor Emeritus and part-time instructor
    e-mail: jornfsu@hotmail.com
    Department of Philosophy
    Frostburg State University

    Frostburg State University