• کویانیس‌کاتسی

    ایدۀ اولیه و کارگردانی: گادفری رجیو

    مدیر فیلمبرداری: ران فریک

    موسیقی: فیلیپ گلس

    اکران: 1983

    فیلم با نمایی از تصویرنگاره‌هایی از دوران باستان شروع می‌شود: طراحی‌ها و نقاشی‌های روی صخره‌ها که از نیاکان احتمالی سرخپوستان هوپی1 در جنوب غربی آمریکا بر جای مانده‌اند. این تصاویر مرموز، صورت‌های شبه-انسانی را نشان می‌دهند که احتمالاً نماد ارواح یا خدایان هستند. مجموع این تصاویر، حضور خاموش جهان و فرهنگی را شکل می‌دهد که از ریشه و اساس با جهان و فرهنگ کنونی ما متفاوت است.

    نماهای بعدی، یک گلولۀ انفجاری در حال احتراق، عناصر سازندۀ یک ساختار فلزی، و ذرات خرد باقی‌مانده از انفجار را نشان می‌دهند که مانند برفی خاموش از آسمان به زمین می‌ریزند. برای یک آنِ کوتاه راکت غول‌آسایی را می‌بینیم که از یک سکوی پرتاب موشک پرتاب می‌شود. نوای آواز-کُری آرام و محزون موسیقی متن، یک کلمۀ واحد را ادا می‌کند: “کویانیس‌کاتسی.” “کویانیس‌کاتسی”، یک واژۀ هوپی و به معنای “زندگی دیوانه‌وار”، “زندگی خارج از تعادل”، یا “وضعیتی از زندگی که سبک متفاوتی از زیستن را ایجاب می‌کند” است.

    به دنبال این مقدمۀ کوتاه، شاهد یک سکانس طولانی از نماهای پانورامایی2 هستیم که نقاط تماشایی و زیبایی از غرب آمریکا را به نمایش می‌گذارند: پارک ملی “کانیون‌لندز″، “مانیومنت ولی” یا درۀ یادبود، پارک ملی “گراند کانیون”، “دث‌ولی” یا درۀ مرگ، پارک ملی “حفره‌های کارلزبد”، و چشم‌اندازهایی از این قبیل. تخته‌سنگ‌های عریان، نمای غالب بر این چشم‌اندازها هستند. آنچه که در این تصاویر می‌بینیم در واقع ساختار استخوانی زمین است – قسمتی از سطح زمین که به کندی تمام در گذر زمان دستخوش تغییر و تحول می‌شود. لایه‌های عظیم و حجیم شکل‌گیری‌های زمین‌شناختی، ما را به یاد بازه‌های وسیع زمانی‌ای می‌اندازند که چشم‌اندازهای کنونی در گذر آنها به وجود آمده‌اند – در طول صدها میلیون سال، و در برخی مناطق بیش از یک میلیارد سال.

    پدیده‌های طبیعی دیگر، مطابق و هماهنگ با تغییر لحن موسیقی متن، به تصویر کشیده می‌شوند: شکل‌گیری نمایشی و مهیج ابرها، آبشارهای غول‌آسا، امواج خردکنندۀ اقیانوس، و سطوح آبی در مقیاس‌های وسیع. حرکت ابرها با تصاویر زمان-گریز3 نشان داده ‌می‌شوند (و به این ترتیب سرعت شکل‌گیری آنها با دور تند به نمایش درمی‌آیند)، و این در حالی است که برخی از نماهای جریان‌های آب‌ با دور کند به تصویر کشیده می‌شوند. موسیقی قوی فیلم، نمایش این عناصر را در قالب چیزی شبیه به یک ترکیب کیهانی تلفیق و القا می‌کند. ما زمین را در وضعیت پیش از تقلیل یافتنش به مواد خام موردنیاز برای تولیدات صنعتی، زمین را با شکوه و جلال اصیل آن، می‌بینیم.

    بخش بعدی فیلم با یک پرواز رویاگونه، نزدیک به سطح زمین و آب‌های دریاچۀ “پاوِل”، آغاز می‌شود. دریاچۀ “پاول”، مخزن آبِ ساختۀ دست بشری است که زمین‌های بیابان‌ اطراف را آبیاری، و برق موردنیاز لاس‌وگاس، لس‌آنجلس، و فونیکس را تامین می‌کند. ردیف‌های منظم و مستقیم از گل‌های رنگارنگ در یک توالی سریع از زیر نگاه دوربین می‌گذرند. فیلم، وارد فازی می‌شود که در آن شاهد تغییر و تحولات بشریِ زمین هستیم. اولین نشانه‌های تمدن بشری بلافاصله با نماهایی از تجهیزات غول‌پیکر خاک‌برداری دنبال می‌شوند. ماشین‌آلات، اپراتورهای انسانی را مثل یک سری کوتوله نشان می‌دهند، و تاثیر آنها بر چشم‌انداز به عنوان نوعی ویرانی و تخریب خشونت‌آمیز و کلان به تصویر کشیده می‌شود. نماهای هوایی از نیروگاه “ناواجو”، و از دیوار عظیم سدّ “هوور”، بیانگر صنعتی شدن کلی چشم‌انداز غرب است. عملیات‌های حفاری معدنی که می‌بینیم، بخشی از فرآیند استخراج اورانیوم هستند که در زمین اختصاصی “ناواجو” در جریان است. تصویر پس‌آیند ابر اتمی حاصل از اولین انفجار اتمی هدایت‌شده در نیومکزیکو سندی است بر توسعۀ مهلک و مرگ‌آور پیشرفت صنعتی‌ای که تمدن غرب برای سرزمین‌های غربی و دیگر نقاط جهان به ارمغان آورده است.

    سکانس بعدی فیلم ما را به کلان‌شهر کالیفرنیا می‌برد. اولین نما، کلوس‌آپی از یک مادر و نوزادش است که روی شن و ماسه‌ها خوابیده‌اند. با اینکه آنها فقط خواب هستند، اما به نظر می‌آید مرده‌اند؛ ابر اتمی صحنۀ قبلی، احتمال همیشه-موجود مرگ به واسطۀ تشعشعات اتمی را القا می‌کند. این پیوند و ارتباط اضطراب‌آور با نمایی از برج‌های تبرید نیروگاه هسته‌ای سان‌فرانسیسکو که به تدریج از دور نمایان می‌شوند، و کم‌کم با عقب کشیدن دوربین از مادر و نوزاد خوابیده در ساحل در معرض دید قرار می‌گیرند، تقویت می‌شود. تمام صحنه‌های بعدی، با وجود آنکه صرفاً جزئیات زندگی روزمره‌ای را نشان می‌دهند که در نظر بیشتر بیننده‌ها معمولی یا آشنا جلوه می‌کنند، القاگر لحن و مفهومی تهدید‌گر و رعب‌آور هستند. جامبوجت‌هایی که در فرودگاه بین‌المللی لس‌آنجلس فرود می‌آیند و آرام آرام از دل بخار کم‌رنگی از گرما و مه و دود به دوربین نزدیک می‌شوند، به شکلی مبهم یادآور هیولاهای افسانه‌ای هستند. ترافیک یکنواخت و لاینقطع آزادراه‌های چند-خطه، هر گونه احتمال حسّ و تعامل بشری را در خود خفه می‌کند. ردیف‌های بی‌پایانی از تانک‌ها و دیگر سخت‌افزارهای نظامی یک بار دیگر توسعۀ نظامی تمدنی را به تصویر می‌کشند که حتی در جلوه و ظهور مدنی خود به سمت و سوی ضد-انسانی شدن گرایش دارد. بمباران‌ گازهای ناپالم هواپیماهای جنگنده را در ویتنام می‌بینیم –انفجارهای آتشبار روی زمین و ساز و برگ‌های کشنده‌ای که از بی-52ها به زمین انداخته می‌شوند.

    و ناگهان خاموشی است. تصاویری از نیویورک سیتی می‌بینیم. حالا، به جای آن شکل‌گیری‌ها و تغییر و تحولات طبیعی که از ابتدای فیلم تا اینجا دیدیم، با دره‌های گود و باریکی مواجه می‌شویم که به دست بشر بین آسمان‌خراش‌های منهتن جنوبی ساخته و ایجاد شده‌اند. با شروع جریان آرام و موزیکال جدید، دوربین راه خود را در طول ساختمان‌های مخروبۀ “بدفورد-استویوسانت”، که در آن زمان بدنام‌ترین محلۀ پست و فقیرنشین شهر بود، باز می‌کند. تصاویر، درست به اندازۀ تصاویر مربوط به شهرهای آلمانی بمباران‌شده بعد از جنگ جهانی دوم هولناک هستند. دوربین به آرامی روی مردمی که در بین این خرابه‌ها زندگی می‌کنند، فوکوس می‌کند. خار و خاشاک و زباله، خیابان‌ها را پر کرده است؛ نوجوان‌ها نزدیک شیرهای آتش‌نشانی که آب از آنها بیرون پاشیده می‌شود، بازی می‌کنند؛ بزرگترها، بی‌هدف و بی‌حال، قوز کرده یا پشت پنجره‌های بازشان نشسته‌اند – به عبارتی می‌توان آنها را مازاد انسانی‌ای توصیف کرد که در مناطق ازکارافتاده و روبه‌زوال، دست از خود شسته‌اند.

    این سکانس با تصاویری از تسلسلی طولانی از مجتمع‌های آپارتمانی مخروبه و متروکه ادامه می‌یابد – و این بار تصاویر مربوط به مخروبه‌های پروژۀ نافرجام “پروت ایگو4 در سنت‌لوئیس هستند. تصاویری که از کمپانی‌های ویران‌شده گرفته شده‌‌اند، نشان می‌دهند که چطور ساختمان‌های بلند، یکی پس از دیگری با خاک یکسان می‌شوند: تجهیزات انفجاری، پایه‌های ساختمان‌ها را تخریب می‌کنند، و سردرها طی یک حرکت آرام عمودی فرو می‌ریزند. ابرهای غول‌آسایی از گرد و غبار بلند شکل می‌گیرند؛ واریزه‌ها در هر سو در هوا معلق می‌شوند.

    سکانس بعدی روی جمعیت‌های مردمی تمرکز می‌کند. جمعیت‌های مردمی هم به صورت تصاویر زمان‌-گریز و هم به شکل نماهایی با حرکت کند نشان داده می‌شوند. جلوۀ ویژه و تسریع‌‌شدۀ نماهای زمان-گریز، مردم را به شکل یک جماعت رانده شده و فاقد احساسات انسانی نشان می‌دهد. صف‌هایی که جلوی پنجره‌های گیشۀ شرط‌‌بندی به سرعت پر و خالی می‌شوند موقعیت هر شخص را تا حدّ یک ذرۀ بی‌جان که صرفاً مطابق با قوانین آمار و ارقامی حرکت دارد، تنزل می‌دهد. تاکید تصاویر اسلوموشن از افرادی که در این جمعیت بزرگ در حال حرکت هستند بر جایگاه مردم به عنوان موجوداتی منزوی و تا حدّی مرموز است که در محیطی حضور دارند که اساساً برای آنها بیگانه است. حضور آنها در جمعیت عظیم افراد پیاده‌‌‌ای که خیابان‌های فرعی و اصلی را پر کرده‌اند، تا حدّی تحت‌تاثیر موسیقی رسمی و جدی این بخش، چشم‌اندازی عمیقاً مالیخولیایی است. “حسابی خوش بگذرونید”، این پیشنهادی است که یک پوستر تبلیغاتی بزرگ به مردم می‌دهد، اما کمتر کسی از افرادی که از زیر آن رد می‌شوند به نظر خوشحال یا حتی راضی می‌آیند. روی یک بیلبورد الکترونیکی بزرگ در میدان تایمز5 می‌خوانیم “توهم بزرگ” – که احتمالاً نام فیلم معروفی از “ژان رنوآر” است. در بافت و فضای حاکم بر فیلم، این عبارت یک تعبیر طعنه‌آمیز از ماهیت تمدن مدرنی است که پیوسته این نوید را می‌دهد که نوع بشر را خوشبخت و ارباب مغرور و سربلند سرنوشت خود کند.

    سکانس بعدی به ارتباط بین تکنولوژی مدرن و انسان می‌پردازد: نشان می‌دهد که چطور مردم توسط ماشین‌آلات هدایت می‌شوند. این سکانس با تصاویر زمان-گریز پانورامایی‌ای از ترافیک شاهراهی در شب‌هنگام لس‌آنجلس شروع می‌شود: چراغ‌های جلو و عقب ماشین‌ها در طول آزادراه‌ها و بلوارهای کلان‌شهر بزرگی که از پیش‌زمینه تا آنسوی افق وسعت دارد با شتاب در حال گذرند. دیگر هیچ چیز انسانی یا شخصی مورد توجه نیست؛ زندگی تا حدّ زمان مجرد، ماده، فضا و سرعت تنزل می‌یابد.

    حرکت انتزاعی الگوهای ترافیکی از بین تصاویری از دیگر شهرهای بزرگ انتخاب شده‌ است. در منهتن، جریان منظم ماشین‌ها و رمه‌های انسانی از جمعیت پیاده را در حالی می‌بینیم که افراد به سمت مقصدهای به ظاهر شخصی‌شان با شتاب در رفت و آمد هستند. در ایستگاه گرندسنترال6، مردم به سرعت از طریق درهای چرخان کانال‌بندی می‌شوند و در صف‌هایی از پلکان‌های برقی مملو از جمعیت جای داده می‌شوند. تصاویری از خطوط مونتاژ نمایان می‌شوند. مردم گوشت، پنیر، و هات‌داگ‌ها را هماهنگ با حرکت جبری تسمه نقاله‌ها بسته‌بندی می‌کنند. کارت‌های کامپیوتری طبقه‌بندی می‌شوند، شلوارها دوخته‌ می‌شوند، خودروها مونتاژ می‌شوند، و پول‌ها به همان منوال شتابزده و یکنواخت فرآیندهای قبلی شمارش می‌شوند. در مغازه‌های بازی‌های کامپیوتری، مردم طوری به نظر می‌رسند که گویی با چسب به دستگاه‌های بازی چسبیده‌اند؛ در فروشگاه‌های اسباب و لوازم برقی خانگی، سوسو زدن صدها صفحۀ تلویزیونی، مشتری‌ها و رهگذرانی که از پشت ویترین، کالاها را تماشا می‌کنند را هیپنوتیزم می‌کند. برای مدت کوتاهی، میکس عصبی‌کننده‌ای از برنامه‌های گفت‌وگوی تلویزیونی، آگهی‌های تجارتی، اخبار، و لبخندهای نمایشی و پرجلوۀ مبلغین مذهبی تلویزیونی را دنبال می‌کنیم. سرعت تمام این تصاویر متحرک به طور پیوسته و یکنواخت بیشتر و بیشتر می‌شود تا اینکه فعالیت‌های انسانی اشخاص به نوعی وارد یک گردباد می‌شود. مردم به همان سرعتی که کار می‌کنند و به این طرف و آن طرف می‌دوند، غذا می‌خورند، و در نهایت دوباره در حالتی از نشئه و بی‌ارادگی که به نحوی نومیدانه از آنها در وسط فعالیت مضطربانه‌شان، عنصری منفعل می‌سازد، در خیابان‌های مرده و بی‌روحشان شتابان از یکدیگر سبقت می‌گیرند. سرعت جنون‌آمیز و مملو از بی‌تابی این صحنه‌ها درست نقطۀ مقابل آسودگی و آرامش به نوعی جاودانۀ چشم‌اندازهایی است که در ابتدای فیلم شاهدشان بودیم. این تقابل به نقطه‌ای اشاره دارد که وجود انسانی با رسیدن به آن می‌تواند در شرف فرو پاشیدن و فروریختن به لحاظ ویژگی‌های فطری7 خود قرار گیرد.

    آخرین سکانس فیلم “کویانیس‌کاتسی” یک بار دیگر با یک سکوت وهم‌آور و هولناک شروع می‌شود. چشم‌اندازی هوایی از یک شهر بزرگ، و بعد از آن، یک نمای ماهواره‌ای از کلان‌شهری به مراتب بزرگ‌تر را می‌بینیم. تصاویری از یک سری تخته‌مدار کامپیوتری به دنبال این چشم‌اندازهای وسیع به تصویر کشیده می‌شوند و بیننده مسحور شباهت بین الگوهای شبکه‌بندی شهری و تخته‌مدارهای کامپیوتری می‌شود که لحظه‌به‌لحظه بیشتر خود را نشان می‌دهد. با شروع آخرین قطعۀ موسیقی و اوج گرفتن صوت و صدای آن (که این بار گروه کر متن سه پیشگویی هوپی را می‌خوانند)، دوربین یک بار دیگر روی فرد فرد مردم و صورت‌های آنها فوکوس می‌کند. بیشتر صورت‌ها به نظر ستمدیده و غمگین می‌آیند. این طور به نظر می‌رسد که بیشتر مردم قربانی یا گمشده در جمعیتی هستند که در آن هیچ راهی جز آنکه نسبت به سرنوشت‌های فردی و موقعیت‌های شخصی رفتاری ماشینی و بی‌تفاوت داشته باشند، ندارند. در یک تخت بیمارستانی دستی را می‌بینیم که کورمال کورمال دنبال دست دیگری می‌گردد – به دنبال نوعی تماس انسانی. مردی در یک خیابان دچار حملۀ قلبی می‌شود و روی زمین می‌افتد، و مردان یونیفورم‌پوش سعی می‌کنند به همان شیوه‌ای که در مواجهه با یک تصادف یا رخداد نظم‌-برهم‌زنندۀ ترافیکی عمل می‌کنند، این مشکل را نیز برطرف کنند. آتش‌نشان‌ها با احتیاط راه خود را در بین خرابه‌های یک ساختمان دچار-حریق-شده باز می‌کنند و به نظر می‌رسد هیچ حادثۀ غم‌انگیزی روی تماشاچی‌های کنجکاو و بچه‌هایی که در حال بازیگوشی هستند، تاثیری ندارد.

    در پایان این سکانس، دوباره به صحنۀ پرتاب موشک برمی‌گردیم، که در ابتدای فیلم صحنه‌های کوتاهی از آن را دیده بودیم. این راکت، یک موشک ساترن است که در حال آماده شدن است و در حال پرتاب به سوی آغاز سفری در فضا، نشان داده می‌شود. می‌بینیم که موشک، چند لحظه‌ای اوج می‌گیرد – و بعد منفجر می‌شود. یک گلولۀ انفجاری غول‌آسا و بعد، تکه‌ها و ذرات باقی مانده از انفجار را می‌بینم که معلق در هوا به سمت زمین فرود می‌آیند. دوربین به یکی از جت‌های در حال احتراق بسته می‌شود و آن را در حال لغزیدن و سقوط ناگهانی‌اش دنبال می‌کند. در حالی که حرکت جت به تدریج به اسلوموشن تبدیل می‌شود، و در نهایت در یک نقطه ثابت می‌ماند، نوای غرش‌گونۀ “کویانیس‌کاتسی” گروه کر، سکانس را تمام می‌کند. فیلم با نمایش در-سکوتِ تصویرنگارۀ دیگری با چهره‌هایی مرموز که از دنیای متفاوت‌شان به ما نگاه می‌کنند، جمع‌بندی و تمام می‌شود.

    بعد از نمای آخر، سه پیشگویی هوپی با ترجمۀ انگلیسی روی پرده نمایان می‌شود:

    اگر چیزهای ارزشمندی را از دل زمین بیرون بیاوریم، باید در انتظار فاجعه باشیم.

    نزدیک به روز تطهیر، تارعنکبوت‌هایی در سرتاسر آسمان تنیده خواهند شد.

    امکان دارد روزی ظرفی از خاکستر بر فراز آسمان پاشیده گردد، که می‌تواند زمین را بسوزاند و اقیانوس‌ها را جوشان کند.

  • خود-ویرانگری دنیای مدرن

    بی‌اغراق می‌توان گفت که فیلم، اثری نامتعارف است. هیچ قهرمان و ضدقهرمانی و هیچ اکشنی در فیلم نیست، و هیچ دیالوگ یا حتی توضیحات روایت‌گونه‌ای را روی تصاویر نمی‌شنویم – هیچ یک از عناصری که به طور معمول، یک فیلم با طول مدت یک فیلم سینمایی را تشکیل می‌دهند، در فیلم جایی ندارند. “کویانیس‌کاتسی” یک مستند معمولی هم نیست. می‌توان فیلم را نوعی اثر هنری تعریف کنیم: نوعی قطعۀ کنترپوان8 که یک اثر بصری را با تصاویر قویّاً تاثیرگذار و مسحورکننده، و یک اثر سمعی را با موسیقی خاطره‌انگیز و محرّک و هیپنوتیزم‌کننده به نمایش می‌گذارد. از طرفی می‌توان فیلم را به عنوان نسخه‌ای از پایان جهانی که در آن زندگی می‌کنیم نیز توصیف کنیم، نسخه‌ای که تفسیر و تامل مخصوص به خود به شیوه‌ای که پیش‌گویی‌های معینی تفسیر می‌شوند و مورد مداقه قرار می‌گیرند را ایجاب می‌کند.

    “گادفری رجیو” طی مباحثاتی که در رسانه‌های عمومی داشته، به این نکته اشاره کرده است که هیچ تعبیر منحصربه‌فرد یا “صحیح” خاصی در رابطه با فیلم وجود ندارد: این بسته به نگاه بیننده‌ها است که بر اساس آنچه می‌بینند و می‌شنوند چیزی از فیلم برداشت کنند. اما این به آن معنا نیست که تعبیر و تفسیر “کویانیس‌کاتسی” لزوماً اختیاری یا عامیانه باشد. فیلم یک سمت و سوی مشخص و واضح دارد – یک بسط و شکل‌گیری قابل‌تشخیص با یک ابتدا، یک میانه، و یک انتها. فیلم با تصاویری از طبیعت بکر و با چشم‌اندازهایی شروع می‌شود که فضاهای پهناور و بازه‌های زمانی‌ای را به یاد بیننده می‌آورند که زمانی بشر طی آنها خود را یافته بود. فیلم با این صحنه‌های شروع‌کننده به سرعت وارد دنیای ماشین‌هایی که با سوخت موتوری حرکت می‌کنند و دنیای تکنولوژی قرن بیستم می‌شود، و نشان می‌دهد که چطور آن چشم‌اندازهای طبیعی اولیه هر روز بیشتر و بیشتر آسیب می‌بینند، از بین می‌روند، مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرند، و در نهایت جای خود را به سازه‌های صنعتی و محصولات تمدن معاصر می‌دهند. از این نقطه، فیلم وارد قلمرو مردمان واقعی، وارد دنیای تکنولوژی به عنوان محل زیست و سکونت بشر، می‌شود. انسان‌ها در بین ماشین‌آلات غول‌پیکر، آزادراه‌های از هر طرف پهنایافته، و سیلوهای آپارتمانیِ سر به ‌‌آسمان‌ ساییده‌شان، به یک جمعیت انبوه فاقد صفات و احساسات انسانی تبدیل شده‌اند، و افرادی که به طور اتفاقی متوجه‌شان می‌شویم به نظر موجوداتی غریبه و گم‌گشته در محیط مصنوعی و خردکننده می‌آیند. فیلم با اقدام بشری به توسعۀ قلمرو خود یا فرار به فضا، و انفجار مصیبت‌بار یکی از وسایلی که قرار است در این آخرین مرحله از پیشرفت و توسعۀ تکنولوژیکی و فرهنگی طلیعه و راه‌گشا باشد، تمام می‌شود.

    این نوع جهت‌گیری فیلم القاگر یک تفسیر فلسفی از جهان مدرن است. “کویانیس‌کاتسی” چیزی را به تصویر می‌کشد که در نگاه اول به نظر تشخیص و ادراکِ آرزو و آرمانی غایی جریان روشنگری9 می‌رسد: جایگزینی طبیعت با جهانی ساختۀ دست بشر، و استقرار بشریت به عنوان کنترل‌کنندگان مطلق زندگی و کرۀ خاکی خود. اما خیلی زود مشخص می‌شود که جهان ساختۀ دست بشری که ما در فیلم، شاهد آن هستیم، تفاوت بسیار زیادی با انتظارات خوش‌بینانه و مثبت‌اندیشانۀ متفکران جریان روشنگری دارد. وضعیتی که در “کویانیس‌کاتسی” به تصویر کشیده می‌شود، نوع بشر را به عنوان ارباب سرنوشت خود معرفی نمی‌کند، بلکه او را موجودی عاجز – و به واقع قربانی محصولات-غول‌آسا-و-مقاومت‌ناپذیر-خود شده – نشان می‌دهد. انسان‌ها نژادِ پرمیتوس-وار و دارای استقلال رای و عقیده‌ای نیستند که بتوانند با اعتماد به نفس و رضایت به آنچه به انجام رسانده‌اند نگاه کنند، بلکه موجوداتی متزلزل و ناایمن و سرکوب‌شده هستند که توسط پیشرفت‌ها و نیروهایی که به ظاهر، خود طراح و هدایتگرشان هستند، اما در حقیقت به شدت به بیراهه رفته‌اند و به تدریج و به نحوی خطرناک از کنترل خارج می‌شوند، مهار و به هر سو کشیده می‌شوند. سرعت جنون‌آمیز و پیوسته رو به افزایشی که ویژگی بارز بخش اعظم نماهای شهری است، و باید آن را در نقطۀ مقابل آسودگی و آرامش و حرکت کند نماهای چشم‌انداز ابتدای فیلم دید، بیانگر بی‌ثباتی و دیوانه‌واری ماهیت زندگی بشری تحت این شرایط است.

    نمونه‌های معینی از تکنولوژی که به بیراهه رفته‌اند به طور خاص در معرض دید و توجه قرار می‌گیرند. اتومبیل “شخصی”، و صنایع و کارخانجاتی که به تولید آن وابسته هستند، بخش عمدۀ نماهای آرامش‌برهم‌زننده‌ای را تشکیل می‌دهند که “کویانیس‌کاتسی” از کنار هم قرار گرفتن آنها ساخته شده است. نماهای شهری غیرانسانی‌شده که وسایل نقلیه در آنها به عنوان ذرات مکانیکی بی‌جان به این سو و آن سو حرکت می‌کنند، چکیده‌ای از بخش عمدۀ آنچه بر سر تمدن غرب آمده است را نشان می‌دهد. ماشین‌ها، با به ظاهر تامین تحرک و پویایی ارتقایافته، رفاه، و آزادی بیشتر برای تک تک مصرف‌کننده‌ها، تا به امروز صرفاً مراکزی برای تراکم و تجمع ترافیک دائمی، اوضاع پرخطر زندگی، وابستگی‌های مهلک به سوخت، مناطق و محله‌های غیرقابل‌سکونت، پروژه‌های زیرساختی‌ای که به طور مفرط پول و انرژی هدر می‌دهند، و اثرات پیوسته رو به وخامت بر قسمت قابل‌سکونت کرۀ زمین ایجاد کرده است. در شهرهای اصلی سرتاسر جهان، اتومبیل شخصی به طور روزافزون از یک وسیلۀ قابل‌قبول و بادوام برای حمل و نقل و رفت و آمد به نوعی کابوس اقتصادی، مدیریتی و فیزیکی تبدیل شده است. برای حفظ دوام و حرکت این “تلّ حلبی” مطلقاً ناکارآمد، هزینه‌های سرسام‌آور و تلاش‌های گزاف و بی‌وقفه‌ای لازم است. هیچ اظهارنظری در مورد کلیشۀ فراگیر و تبلیغ‌شدۀ آزادی روزافزون فردی، کنایه‌آمیزتر و مؤثرتر از تصاویری نیست که فیلم از هزاران راننده‌ای که به طور منظم و یکنواخت – در مهی مبهم – در آزادراه‌های 12-خطه در حرکت بی‌پایان و حلزون‌وار ترافیک کالیفرنیا گیر کرده‌اند، نشان می‌دهد. (و بیننده با تفکر و تعمق در این تصاویر، چگونه می‌تواند فراموش کند که وضعیت ترافیک در شهرهایی مثل بانکوک یا جاکارتا حتی از وضعیت ترافیک در لس‌آنجلس هم بسیار بسیار وخیم‌تر شده است، و اینکه وقتی کشورهایی مثل چین برنامه‌های خود برای موتوریزه کردن جمعیت‌هایی که چندین برابر جمعیت آمریکا هستند را تا رسیدن به نتیجه دنبال می‌کنند، همه چیز ناگزیر غیرقابل‌تصور می‌شود.

    بدیهی است که توصیف اتومبیل به عنوان وسیله‌ای که مردم از آن برای رفع نیازهای رفت و آمدی خود استفاده می‌کنند – اگر نخواهیم بگوییم آشکارا گمراه‌کننده – کوته‌بینانه است؛ بهایی که به واسطۀ ترافیک وسایل نقلیۀ شخصی به لحاظ منابع، زمان کار، خسارات محیطی، و اعصاب برآورد و مطالبه می‌شود صرفاً بسیار بیشتر از آن است که به طور منطقی سودمند تلقی شود. امروزه اتومبیل آن اندازه که مردم در خدمت آن هستند، در خدمت مردم نیست. بنا بر آنچه با تفکر در مورد وضعیت کنونی به طور کلی به دست می‌آید، آن است که در واقع نوع وارونگی فراگیر در جریان وسایل و اهداف اتفاق افتاده است، وارونگی‌ای که به بسیار جنبه‌های دیگری از تمدن وابسته-به-تکنولوژی ما نیز بستگی دارد. از آنجا که اتومبیل‌ها و زیرساخت لازم برای حفظ آن، راننده‌ها را ملزم به زندگی کردن در یک محیط پرسروصدا، ناسالم، افسردگی‌آور، و سرکوبگر می‌کند، لازم است مردم در هر جایی که باشند در جهت گنجاندن ماشین‌ها و صنایعی که گفته می‌شود زندگی آنها را بهتر و مترقی‌تر می‌کنند، به نحوی غیرمنطقی فداکاری‌ها کنند. البته در حالی که ماشین‌ها و تکنولوژی‌های مدرن به واقع زندگی مردم را از بسیاری جهات رونق و ارتقا می‌بخشند، این نکته نیز روشن است که بسط و توسعه یافتن آنها و استفادۀ بدون تفکر از آنها هر روز بیشتر از دیروز با آنچه مردم دوست دارند باشند و انجام دهند مغایرت پیدا می‌کند – و بیشتر و بیشتر وجود انسانی آنها را تهدید می‌کند.

    سمت و سویی که پیشرفت‌هایی این‌چنینی در پیش گرفته‌اند تا حدی توسط مشاهده‌گرهای انقلاب صنعتی قرن نوزدهم پیش‌بینی شده بود. “هنری دیوید ثورو” در کتاب “والدن” خود به این موضوع اشاره کرده است که ” ما روی ریل‌ راه‌آهن نمی‌رانیم، راه‌آهن بر ما می‌راند.” او همچنین در همین کتاب توضیح می‌دهد: “اما اینک بنگر! بشر به ابزارِ ابزار خود تبدیل شده است.” “کارل مارکس” در “دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی 1844” خود به این نتیجه رسیده است که کارگرها به “ضمیمه‌های محض” ماشین‌آلاتی تبدیل شده‌اند که به ظاهر مسئول هدایت‌شان بودند، و اینکه کل پروسۀ تولیدات صنعتی به نقطه‌ای رسیده است که “با آن به عنوان چیزی بیگانه مواجه هستیم” – به عنوان چیزی مضر و تهدیدگر. تعداد قابل‌توجهی از فلاسفه و نویسندگان، متوجه این واقعیت شده‌اند که آن نبوغ و ابتکار بشری‌ای که جریان روشنگری آنچنان آن را می‌ستود شروع به خلق جهانی کرد که در آن، محصولات علیه تولیدکنندگان‌شان شدند، و اینکه جهان اشیاء آرام آرام بر زندگی انسان‌ها غلبه یافت و حاکم شد. به بیان “امرسون” در کتاب “چکامه‌‌ای برای الری چنینگ”: “چیزها پا در زین کرده‌اند / و بر نوع بشر می‌تازند.”

    وابستگی مردم به اشیائی که ساختۀ دست خودشان است، به دستگاه‌های تکنولوژیکی و تمهیداتی که توسط صنعت مدرن تامین و ارائه می‌شود، به واسطۀ خطرات و ریسک‌هایی که تمامی ساکنین کرۀ زمین را به حد و اندازه‌های متفاوت تهدید می‌کند، مورد توجه خاص قرار می‌گیرد. یکی از دلایل اصلیِ پیشرفت علم و تکنولوژی مدرن، میل وافر به ایمن‌تر ساختن جهانی بود که در آن زندگی می‌کنیم – کنترل و خنثی‌سازی اثرات سیل‌ها، طوفان‌ها، زمین‌لرزه‌ها، قحطی‌ها، اپیدمی‌ها و دیگر فجایع محتمل دیگر تا حدّ امکان. با وجود آنکه تلاش‌هایی که در این مسیر صورت گرفته تا حدّ بسیار زیادی موفقیت‌آمیز بوده است، اما پیشرفت تکنولوژی مدرن خطرات جدیدی را ایجاد کرده است که می‌توانند درست به اندازۀ رخدادها و بلایای طبیعی فاجعه‌بار باشند. زمانی “ناسا” یک موشک اکتشافی به ساترن فرستاد که نیروی آن از سوخت پلوتونیوم تامین می‌شد. مشکل این ماموریت علمی آن بود که در مرحلۀ دخول مجدد موشک در جو امکان وقوع یک تصادف وجود داشت. پلوتونیوم آنقدر سمی است که مقادیر اندکی از آن برای از بین بردن کل جمعیت جهان کافی است. کارشناسان در آن زمان به این نتیجه رسیدند که احتمال وقوع تصادف بسیار جزئی است، و اینکه ریسک پرتاب راکت قابل پذیرش است – این تصمیمی بود که مردم جهان، صرف نظر از آنکه هیچ نتیجۀ سودبخشی از این ماموریت حاصل می‌شد یا خیر، ناگزیر بودند با عواقب آن زندگی کنند. (دور از انتظار نبود که تمهیداتی برای به حداقل رساندن دانش و آگاهی عمومی در خصوص این عمل متهورانه و ریسک‌هایی که به همراه داشت، صورت گرفت.)

    نکتۀ قابل‌توجه در این جا است که جهان تکنولوژی مدرنی که به دست بشر ساخته شده است جهان به شدت خطرناکی است – بسیار خطرناکتر از آن چه بیشتر مردم در زندگی روزمرۀ خود از آن آگاهی دارند. موشکی که با سوخت پلوتونیوم کار می‌کند تنها یک نمونه از بی‌شمار نمونه‌های دیگر است. تمامی ساکنین این کرۀ خاکی، هر کس به اندازه‌ای، پیوسته در معرض تهدید مخاطراتی است که به دست بشر ایجاد می‌شوند. این خطرات همیشه وابسته به تحولات عظیم نیستند، اما در هر صورت قابل‌ملاحظه‌اند. علم شیمی و صنایع شیمیایی انبوهی از محصولات مفید تولید کرده‌اند، اما از طرفی مسئول ایجاد عوارض جانبی و بازتاب زنجیره‌ای و مهارگسسته‌ای که می‌تواند تا سال‌های سال پس از این موجب آزار نوع بشر و آسیب رساندن به دیگر ارگانیسم‌ها باشد، نیز هستند. مواد شیمایی‌ای که به منافذ ریز خاک، در آب‌ها و در هوا نفوذ می‌کنند و در آنها انباشته می‌شوند، تا همین حالا هم اثرات جدی و مخربی بر پستانداران، ماهی‌ها و زندگی نباتی داشته‌اند. جیوه تا حد بسیار زیادی در غذاهای دریایی و شیر مادرهای انسان نفوذ کرده، و منتج به آسیب‌های مغزی و تحلیل رفتن سلامت روانی شده است. نرخ رو به رشد سرطان در بین جوانان زنگ خطر تهدیدهای بی‌شماری را برای دانشمندان به صدا درآورده است که تصور می‌شود ریشه در استفادۀ روزافزون از مواد شیمیایی دارند. با توجه به این واقعیت که کارشناسان بسیار متبحر و کارآزموده اغلب با ریسک و خطرات مرتبط با محصولات معین اختلاف نظر دارند، عموم مردم باید همیشه متوجه این نکته باشند که آیا مقاله‌هایی که به سمع و نظر عامۀ مردم می‌رسد به واقع معتبر و ایمن هستند یا خیر. دولت‌ها حتی در جوامع دموکراتیک همیشه آمادۀ جوابگویی در خصوص مزایا و مضرات آنچه در آینده توسط شرکت‌های بزرگ در یک بازار آزاد فروخته خواهند شد، نیستند. بلاتکلیفی و عدم اطمینان سیستماتیک در مورد ریسک‌ها و خطرات تکنولوژی مدرن به یکی از ویژگی‌های همیشگی وضعیت انسانی تبدیل شده است.

    این واقعیت، هیچ جا واضح‌تر و بدیهی‌تر از حوزۀ پیوسته در حال توسعۀ تولید سلاح‌های مدرن، به ویژه تولید سلاح‌های اتمی و سیستم‌های شلیک خودکار آنها نیست. ابرهای اتمی‌ای که در فیلم “کویانیس‌کاتسی” به تصویر کشیده می‌شوند، یادآور این واقعیت‌ آرامش‌برهم‌زننده هستند که زندگی ما در نتیجۀ زرادخانه‌های هسته‌ای موجود نه تنها ایمن‌تر نشده، بلکه در واقع بسیار بسیار آسیب‌پذیرتر و پرمخاطره‌تر از پیش شده است. تا به امروز فقط از دو بمب اتمی استفاده شده است. با وجود آنکه این دو بمب بیشتر ساکنین دو شهر اصلی و بزرگ را از بین بردند، و صدها هزار شهروند غیرنظامی را محکوم به مرگی دردناک و آنی یا تدریجی کردند، نیروی ویرانگر این سلاح‌ها در مقایسه با کلاهک‌های موشکی‌ای که امروزه مراکز جمعیت‌های انسانی را هدف قرار داده‌اند، ناچیز بوده است. قدرت مهلک و مرگ‌باری که در این نقطه رو در روی بشریت قرار گرفته است، در واقع، چنان قدرتی است که هر ملتی “خواه پیروز یا مغلوب یک جنگ” بوده باشد آن را منسوخ و غیرقابل‌قبول دانسته است. حتی اگر یک طرفِ یک مناقشۀ هسته‌ای موفق به کشتار و معدوم ساختن مردم و سرزمین‌های بیشتری نسبت به طرف دیگر مناقشه شود، باز هم ویرانی کلی مناطق قابل سکونت این کرۀ خاکی آن چنان وسیع و دامن‌گیر خواهد بود که در دراز مدت، هیچ بشری نخواهد توانست از مصیبت‌های ناشی از بیماری‌های تشعشعی، زمستان هسته‌ای10، زیرساخت‌های ویران‌شده، یا دیگر عواقب انفجارهای هسته‌ای جان سالم به در برد. بر همین اساس است که استراتژی و پیامد نهایی تسلیحات هسته‌ای را به طور رسمی “مَد”11– تخریب تضمینی دوجانبه – نامیده‌اند.

    بسیاری از سیاستمداران از این جریان به عنوان دلیل قانع‌کننده برای احساس امنیت کردن، دفاع کرده‌اند. بنا بر اعتقاد این سیاسیون، هیچ کسی که از کمال صحّت عقل برخوردار باشد، هرگز حاضر نخواهد شد اولین گلولۀ جنگ را شلیک کند و متعاقباً چنین دستگاه قیامت-برپاکنی را به جریان اندازد. با این وجود، مشکل اینجاست که هیچ کس نمی‌تواند به فرضیه‌ای مثل این، کاملاً اعتماد کند. مقامات ارشد نظامی چندین و چند بار پیشنهاد استفاده از سلاح‌های اتمی را داده‌اند، و برخی از استراتژی‌های نظامی همچنان به سمت و سوی بهره‌ای هر چند اندک بردن از جنگ‌افزارهایی گرایش دارند که جبهۀ آنها را قادر به شروع جنگ می‌کند – آنچنان پیش‌دستانه که هر گونه امکان تلافی و عمل متقابل را از دشمن خواهد گرفت. شاید بیشتر سیاستمداران، صادقانه متقاعد شده باشند که جنگ هسته‌ای گزینۀ مناسب و ثمردهی نیست، اما هیچ کس هیچ گاه نمی‌تواند کاملاً اطمینان داشته باشد که [در یک گوشه‌ای از جهان] حکومت ماجراجویی به این فکر نکند که جنگ پیش‌دستانه شانس خوبی برایش قلمداد می‌شود، و اینکه روشن کردن آتش جنگ، موفقیت و افتخار را برای گروهی که در اقدام به آن جسارت و شجاعت نشان داده‌اند، به همراه خواهد داشت. در زمانه‌ای که دولت‌های منتخب به وضوح و بی‌پرده بر ارادۀ مردم مسلط هستند، در دورانی که نظام‌های دموکرات تا جایی که می‌توانند تصمیم‌گیری‌ها و سیاست‌های دولتی را محرمانه و به دور از اطلاع مردمی که به آنها رای داده‌اند، نگه می‌دارند، در عصری که مقامات رسمی در پست‌های عالی‌درجه اغلب و بدون آنکه تردیدی به خود راه دهند به مردم دروغ می‌گویند، و وقتی عقاید و ایده‌هایی که به طور حیرت‌آوری افراط‌گرایانه هستند، هر از چند گاهی بین تصمیم‌گیران رده-بالا خود را نشان می‌دهند، هر چیزی ممکن است.

    هر چشم‌اندازی که برای تولید و تکثیر سلاح هسته‌ای در نظر بگیریم، به یک اندازه نامطمئن و غیرقطعی است. به نظر غیرمحتمل می‌آید که معدود کشورهای ممتاز قادر باشند انحصار اتمی خود را تا ابد حفظ کنند. جهان یا حقِّ داشتن و استفاده کردن از تکنولوژی را تماماً و به طور برابر برای همه محدود خواهد کرد، و یا قدرت‌های اتمی جدید به تدریج پا به منصۀ ظهور خواهند گذاشت. و هر چه زرادخانه‌های بیشتری شکل بگیرد، احتمال اینکه استفادۀ واقعی از چنین سلاح‌هایی در جایی رخ دهد، بیشتر می‌شود. به علاوه، این احتمال نیز وجود دارد که نهادهای غیر دولتی‌ای مثل القاعده موفق شوند به مقدار کافی از مواد خام هسته‌ای برای قلع و قمع قدرت‌هایی که از ناحیۀ آنها احساس خطر یا خسارت می‌کنند، دست پیدا کنند. مادامی که مردم مناطقی چون خاور نزدیک راهی برای توافق‌های مبتنی بر رضایت طرفین پیدا نکنند، خطر رویدادهای مهلک و هولناک نه تنها بر قوت خود باقی است، بلکه به احتمال بسیار زیاد بیشتر هم می‌شود.

    دست آخر، احتمال فشردن کلید پرتاب موشک‌ها یا بمب‌ها از سیلوها، زیردریایی‌ها، و بمب‌افکن‌های استراتژیک همیشه آماده-به-حمله، وجود دارد. غازهای وحشی‌ای که ناگهان و تصادفی روی صفحات رادار اشتباهی قرار می‌گیرند، همیشه یک گام تا به راه‌ انداختن جنگ جهانی سوم فاصله داشته‌اند. ممکن است فرمانده‌ای که با یک موقعیت غیرعادی مواجه می‌شود، در عکس‌العمل نشان دادن به موقعیت عاجز بماند. اگر او موشک‌هایش را از ضامن خلاص کند، می‌تواند دستگاه قیامت-برپاکن را، صرفاً به خاطر یک وضع وخیم و ناگوار تکنیکی، به کار اندازد. اگر موشک‌هایش را از ضامن خلاص نکند، می‌تواند فرصت شروع کردن آتش جنگی را به دشمن بدهد که به احتمال زیاد امکان عمل متقابل را از او خواهد گرفت – احتمالی که یک سرباز حرفه‌ای ممکن نیست آن را بپذیرد. باز هم، هر چیزی در چنین موقعیت‌های حساسی امکان‌پذیر است، و چنین موقعیت‌های حساسی در جهانی که به دست بشر ساخته شده است، شرایط پایه محسوب می‌شود. بشر “وزوو” را طراحی نکرد و نساخت، آتشفشانی که شهرهایی مثل “پمپئی” و “هرکولانیوم” را از صفحۀ روزگار پاک کرد. اما همین بشر به طور قطع طراح و سازندۀ دستگاه‌های قیامت-برپاکنی بوده است که می‌توانند فجایعی به مراتب بیشتر و نیز ماندگارتری از این را به بار آورند. انسان، در مسیر تلاش‌های سردرگم و بی‌ارادۀ خود، که در بین آنها تلاش برای تامین امنیت به طور خاص برجسته‌ و غالب است، موفق شده است خیلی بیشتر از آنچه طبیعت تا به حال به سوی انقراض پیش رفته است، به انقراض خود نزدیک شود.

    افرادی که سعی می‌کنند وضعیت ما را به طور کامل و همه‌جانبه درک کنند، اغلب به این نتیجه می‌رسند که یک چیز بسیار پایه‌ای جایی به خطا رفته است، اینکه زندگی ما به واقع یک “زندگی دیوانه‌وار” کامل است، “یک زندگی خارج از تعادل”، و زندگی‌ای که “نیاز به یک تغییر” فوری دارد. آنها همچنین به این نکته اشاره می‌کنند که این دیوانگی ساختۀ دست بشر است. به این ترتیب، ظاهراً هیچ چیز قابل‌باورتر از این تفکر نیست که بشر باید از خواب بیدار شود و اوضاع را سر و سامان دهد – باید ماشین‌آلات تخریب را از کار بیاندازد، باید زمام صنایع مهار-گسسته را به دست گیرد، باید در مورد استفاده و اثرات ناشی از دستگاه‌های خاصی تصمیمات جدیدی بگیرد، و باید علم و تکنولوژی را صرفاً در جهت اهدافی محدود و سودبخش به کار گیرد.

    با وجود آنکه چنین خطر فکری‌ای به نظر قابل‌باور و جالب‌توجه می‌رسد، اما – با دست‌کم گرفتن طبیعت غیرانسانی نیروهایی که مسئول تعیین پارامترهای زندگی ما شده‌اند – صرفاً در مورد آنچه که آدم‌ها در واقعیت می‌توانند انجام دهند، اغراق می‌کند. یک بار “رجیو” در مصاحبه‌ای این طور اظهارنظر کرد: “من فکر می‌کنم ما از تکنولوژی استفاده نمی‌کنیم، ما تکنولوژی را زندگی می‌کنیم، که به عقیدۀ من فرق بین این دو بسیار حساس و قابل‌تامل است. مسأله، تاثیر تکنولوژی بر جامعه نیست، بلکه موضوع این است که همه چیز در حوزۀ تکنولوژی جای می‌گیرد؛ و تکنولوژی میزبان می‌شود.” (ایالت پنجم، جلد 29، شمارۀ 1 (1994)). بشر، تکنولوژی را با زندگی خود وفق نمی‌دهد، بلکه مجبور می‌شود زندگی خود را با ملزومات تکنولوژی پذیرفته و تثبیت‌شدۀ خود سازگار کند. به همین دلیل است که “رجیو” در ادامه به این نکته اشاره می‌کند که تحت شرایط کنونی این بشر نیست که دارای ارادۀ آزاد و مستقل است، بلکه نظام تکنولوژیکی‌ای که او در آن زندگی می‌کند است که از این امتیاز برخوردار است، و بنابراین، فکر کردن به این که مردم می‌توانند تصمیم بگیرند و اولویت‌های خود را تغییر دهند، و در نتیجه مسیر استفاده از سرمایه‌های سودده خود را به سوی دیگری هدایت کنند، فقط نوعی توهم است:

    به نظر من اگر ما تنها در درون خودمان به دنبال آنچه که خطا است، بگردیم، از پدیدۀ بنیادین و اساسی یک ماهیت تکنولوژیکی که در ذات خود خودمختار (دارای استقلال اراده) است، غافل می‌شویم. وقتی چیزی خودمختار باشد، برنامۀ لازم‌الاجرای خود، فلسفۀ جبری خود، و جهت‌گیری خاص خود را دارد. ما فکر می‌کنیم که می‌توانیم جهان را با حسن نیت هدایت کنیم. من قصد و نیت هیچ کسی را زیر سوال نمی‌برم، اما از آنجا که ما ماهیت این پدیده را درک نمی‌کنیم، پیوسته به پاسخ‌هایی انسانی به پرسش‌هایی می‌رسیم که اساساً در این نقطه از هستی انسانی نیستند. (همان منبع)

    اپیزود “پروت ایگو” در فیلم شرح مصوری بر عدم توانایی و عجز نیّات خوب در جهانی که اساساً توسط قدرت‌ها و مجموعه‌نیروهای غیربشری‌ای کنترل و هدایت می‌شود که صرفاً به دنبال نیازها و مقاصد خود هستند. “پروت ایگو” یک پروژۀ ساخت مسکن در مقیاس وسیع در سنت لوئیس بود که قرار بود آپارتمان‌هایی در ساختمان‌هایی بلند در یک محیط پاک و پارک-گونه را جایگزین مناطق فقیرنشین در حال تخریب کند. “لوکوربوزیه”، که آن موقع معمار برجسته و سرشناس بین‌المللی و کارشناس برنامه‌ریزی و ساخت و ساز مدرن شهری بود، برای طراحی این پروژه استخدام شد. سال 1956، سه‌هزار  آپارتمان تکمیل شد و در اختیار ساکنین آنها قرار گرفت. به تکمیل این پروژه به عنوان پیروزی تفکر تکنولوژیکی (شامل مهندسی اجتماعی) بر شرایط زندگی آشفته و بی‌قاعده و ویرانگری خودسرانه نگاه می‌شد.

    اما، ظرف چند سال بعد، پیشرفت پروژه به تدریج رو به افول گذاشت و وارد وضعیتی شد که وخیم‌تر از زاغه‌نشین‌های قبل بود. ویرانگری، وضع بد و نیازمند تعمیر خانه‌ها، و جرم و جنایت شایع در این مناطق، روز به روز کل پروژه را غیرقابل‌سکونت‌تر می‌کرد. دولت فدرال سعی کرد با تزریق میلیون‌ها دلار بودجه برای تعمیرات، دوباره مردم را ساکن این منازل کند، اما این، تلاش بیهوده‌ای بود. مجموع نیروهای خانه‌سازی انبوه، درآمد پایین، نژادپرستی، نبود فرصت‌های مناسب برای نوجوان‌هایی که در این مناطق رشد می‌کردند و بزرگ می‌شدند، و دیگر فاکتورهای مرتبط، مشکلات مربوط به ویرانگری و جرم و جنایت را غیرقابل‌مدیریت کردند. در سال 1972، مقامات مسئول، ناگزیر شدند پروژه را رها، و ساختمان‌ها را تخریب کنند. سکانس تماشایی تخریبی که “رجیو” از آن در فیلمش استفاده کرده و در واقع از بایگانی شرکت تخریب سازه‌ها گرفته شده است، بنا بر چیزی که “کویانیس‌کاتسی” نشان می‌دهد، به تجسم نمادینی از آنچه از امیدها و نویدهای برنامه‌ریزان مدرن شهری و تکنولوژی‌های پیشرفته باقی خواهد ماند، تبدیل می‌شود. پروژه‌های خانه‌سازی انبوهی مثل “پروت ایگو” به عنوان بخشی از “زندگی خارج از تعادل”، و نه راه‌حلی برای رفع معضلات آن، جلوه می‌کنند (در مقیاسی وسیعتر از ساختمان‌سازی، ساخت بیشتر و بیشتر آزادراه‌ و اتومبیل راه‌حلی برای رفع معضلات حمل و نقل ما است که روز به روز فشارآورتر می‌شود.)

    تفاوت فاحش بین جهان ساختۀ-دست-بشری که متفکران روشنگری چون “فیشته” رویای آن را در سر داشتند و جهانی که در “کویانیس‌کاتسی” ارائه می‌شود این واقعیت است که جهانی که فیلم آن را نشان می‌دهد، نه به واسطۀ الهامات درونی و برنامه‌ریزی‌های عقلی، بلکه تا حد بسیار زیادی به واسطۀ نیروهایی مثل حرص و آز کوته‌بینانه، رقابت‌جویی، کشمکش‌های بر سر تصاحب قدرت، عادت‌های عاری از تفکر، یا بی‌پروایی و کوته‌بینانه در پی رفاه و آسایش مبتذل بودن، به وجود آمده است. در حالی که بشریت مدرن پیشرفت‌های سریعی در فتح و تسخیر بخش‌های وسیعی از طبیعت خارجی داشته است و موفق شده است بخش اعظمی از جهان فیزیکی را به نوعی در کنترل بشر قرار دهد، اما تا حد بسیار زیادی در خودِ تمدن – ذهن و طبیعت درونی انسان‌ها – وامانده است. تکنولوژی‌هایی که جهان امروز به آنها وابسته است، و ماشین‌آلات نظامی‌ای که وجود آن را تهدید می‌کنند، در منتها درجۀ پیچیدگی و پیشرفتگی هستند. در مقابل،بیشتر انسان‌هایی که در طراحی، حفظ و راه‌اندازی این سیستم‌ها و ماشین‌آلات دست دارند، به طور نامتناسبی بدوی هستند. آنها نه دارای دانشی هستند که یک مدیریت عقلانی یک جهان تکنولوژیکی می‌باید از آن برخوردار باشد، و نه درجه‌ای از خودشناسی، والایش و تعالی غرایض، یا تادیب درونی‌ای که قابل قیاس با “تفسیر قانونی”12 باشد را از خود نشان می‌دهند.

    ناهمخوانی اغلب جالب توجهی که بین پیچیدگی و پیشرفتگی جهان تکنولوژیکی مدرن و فقدان آموزش و فرهنگِ ساکنین آن وجود دارد، یکی از پراهمیت‌ترین ویژگی‌های تمدن امروزی است. این ناهمخوانی و تفاوت نه تنها دلیل آنکه بیشتر مردم بیگانه‌های مطلقی در جهانی که به دست خودشان ساخته شده است، هستند را توضیح می‌دهد، بلکه دلیلی است بر اینکه چرا دموکراسی درست در زمانی که تشریفات صندوق رای (برای پذیرش یا رد دموکراسی) تقریباً تایید جهانی را از آن خود کرده است، شکست می‌خورد. خودفرمانی [حکومت تودۀ مردم]13 واقعی مستلزم حدّ کافی و مناسبی از دانش و آموزش‌دیدگی شهروندان است؛ پیشرفتگی مردمی که بر خود حکومت می‌کنند می‌باید با پیشرفتگی محیط تکنولوژیکی آنها متناسب باشد. اما، پیشرفتگی‌ای که منجر به ایجاد جهان مدرن شده است هیچ نظیری در اذهان بیشتر مردم ندارد. بشریت به طور کلی و به شکلی پرهیاهو در ارتقاء ظرفیت ذاتی و مهم خود، در ارتقاء سطح تادیب عقلی خود، شکست خورده است. تحت شرایطی این چنینی، بشریت نه جایگزین مناسبی برای طبیعت بکر، بلکه صرفاً بخش دیگری از آن – یک نیروی کور و غیرمنطقی در بین دیگر نیروهای این چنین – است.

    “کویانیس‌کاتسی” به ما نشان می‌دهد که چگونه جماعت‌هایی از مردم مثل ذراتی بی‌روح و جان در یک سیستم مکانیکی خودکار کانال‌بندی و پردازش می‌شوند. رفتار آنها نشان‌دهندۀ آن است که آنها، نه تحت فرمان عقل و ارادۀ آزاد خود، بلکه به واسطۀ جبر و تحریک مجموعه نیروها و محرک‌های خارجی عمل می‌کنند. در جهان عجیب و مرموز علم پیشرفتۀ الکترونیک، اذهان و افکار مردم توسط قدرت‌هایی که حتی جهان خارجی را نیز کنترل می‌کنند، دستکاری می‌شود. بیننده‌های هیپنوتیزم‌شدۀ تلویزیون جلوی دستگاه‌های سوسوزن سرگرمی [در فیلم] یادآور این واقعیت هستند که درونی‌ترین نقطه‌ها در وجود مردم، درست مانند هر ابزار یا محصول دیگری، در فرآیندهای غیرانسانیِ جهان تکنولوژیکی محبوس می‌شوند. آدم‌ها، عملگرهای خود-انگیخته نیستند، بلکه پیچ و مهره‌هایی در یک دستگاه – یا هر چیز دیگری که در نتیجۀ خرابکاری به دست می‌آید – هستند. ذهن آنها ابتکاری به خرج نمی‌دهد و درکی ندارد، بلکه صرفاً واکنش نشان می‌دهد – و به نحوی منفعلانه سیگنال‌ها و اطلاعات به‌دردنخوری که شرکت‌های قدرتمند تبلیغاتی و سرگرمی به خورد آنها می‌دهند را جذب می‌کنند. افکار آنها درست به اندازۀ رفتار بدن‌های آنها – یا حرکات موش‌هایی که مهندسین اجتماعی جاه‌طلب دوست دارند به مازهای آنها نفوذ کنند – قابل‌پیش‌بینی است.

    بسیاری از بیننده‌ها به این فکر فرو می‌روند آیا هیچ راهی برای خروج از “زندگی دیوانه‌وار”ی که در “کویانیس‌کاتسی” نشان داده می‌شود، وجود دارد – آیا “گادفری رجیو” هیچ احتمالی برای رهایی بشریت از سیستم نیروهایی که خودرایی آن را نفی می‌کند، قائل است. فیلم از پاسخ دادن به این سوال خودداری می‌کند. “کویانیس کاتسی” نمایی از آنچه در حال رخداد است ارائه می‌دهد، و به ما یادآور می‌شود که رویای جاه‌طلبانۀ جریان روشنگری در نهایت چطور می‌تواند تمام شود. نتیجه‌گیری بیشتر، بسته به دید بیننده است. کارگردان در مصاحبه‌ای که پیش از این به آن اشاره کردیم، می‌گوید:

    به نظر من می‌توان امید داشت که هر چه تکنولوژی بیشتر از کنترل خارج شود، احتمال بیشتری برای بدکاری جدی آن وجود داشته باشد، چرا که نقطه‌ای که همه‌چیز متوجه آن است بیشتر و بیشتر متمرکز می‌شود. اگر این بدکاری در سطحی رخ دهد که در تاریخ بی‌سابقه باشد، که به نظر من همین حالا همه این اتفاق افتاده است، ما رویدادهایی را تجربه خواهیم کرد که نشان خواهند داد که تکنولوژی خودمختار ما تا چه اندازه خارج از کنترل است. اگر این اتفاق رخ دهد، اگر یک وارونگی همیشگی در چیزهایی مثل آب‌ و هوا، چیزهای اساسی و ضروری که برای زنده ماندن به آنها نیاز داریم، اتفاق افتد، در آن صورت مجبور خواهیم شد تنها برای زنده ماندن هم که شده، تغییرات سیستماتیکی را لحاظ کنیم.

    به قلم دکتر جورن کی. برامان
    استاد ممتاز بازنشسته و مربی نیمه وقت
    گروه فلسفه دانشگاه ایالتی فراستبورگ


    [1] قبیلۀ سرخپوستی هوپی (Hopi) که در شمال خاوری ایالات آریزونا زندگی می‌کنند
    [2] تصاویر پشت‌سر‌هم و شهرفرنگ‌گونه
    [3] تصویربرداری تایم-لپس یا زمان‌-گریز: شیوه‌ای است که در آن فرکانس ضبط فریم‌ها در یک سکانس، کمتر از فرکانس مشاهدۀ آنها در همان سکانس است. زمانی که نتیجۀ کار با سرعت عادی پخش شود، به نظر می‌رسد که زمان با سرعت بیشتری می‌گذرد.
    [4] پروژۀ ساخت مسکن ارزان‌قیمت و انبوه به صورت آپارتمان‌های قوطی کبریتی که با هدف ایجاد در اطراف شهرهای بزرگ در آمریکا شروع شد و با شکست مواجه شد.
    [5] میدان تایمز: تقاطع مشهوری در محلۀ منهتن نیویورک که یک مرکز تجاری و توریستی محسوب می‌شود.
    [6]  گرندسنترال: یکی از بزرگترین ایستگاه‌های قطار ایالات متحده و به قولی بزرگترین بنای ساخته شده در نیویورک.
    [7] Technical
    [8]  کنترپوان: اصطلاحی در موسیقی که به‌ معنای اختلاط دو یا چند خط لحنی با توجه به استقلال هریک از آنها و اصول فنی حاکم بر این اختلاط است.
    [9] Enlightenment
    [10]  از عواقب اقلیمی احتمالی یک جنگ هسته‌ای که با هوای بسیار سرد و کاهش نور خورشید همراه است که می‌تواند ماه‌ها و سال‌ها به درازا بکشد.
    [11] MAD: عبارتی ایهام‌دار که به عنوان کلمه به معنی “دیوانه” و به عنوان سرواژه به معنای تخریب تضمینی دوجانبه – Mutually Assured Destruction – است.
    [12] Rule Of Reason: وقتی قانون برای حفظ بعضی انحصارات غیرقانونی و غیرعادلانه تعبیر و تفسیر می‌شود.
    [13] Self-Government
  • Koyaanisqatsi

    Idea and directing: Godfrey Reggio
    Camera: Ron Fricke
    Music: Philip Glass
    Released: 1983

    The film opens with a shot of ancient pictographs: drawings and paintings on rocks left by possible ancestors of the Hopi Indians in the American Southwest. The mysterious images show human-like figures that may represent spirits or gods. They constitute the silent presence of a world and culture that is profoundly different from our own.
    The following shots show an exploding fireball, elements of a metal structure, and debris particles falling like silent snow. We get a short glimpse of a giant rocket lifting off the launching pad. The slow and somber choral music of the sound track pronounces one single word: “Koyaanisqatsi.” It is a Hopi word, and it means “crazy life,” “life out of balance,” or “a state of life that calls for a different way of living.”

    Following this short introduction there is a long sequence of panorama shots showing spectacular sites of the American West: Canyon Lands, Monument Valley, the Grand Canyon, Death Valley, the Carlsbad Caverns, and similar landmarks. Bare rocks dominate the vistas. It is the bone structure of the earth that we see in these pictures–that part of the earth’s surface that changes most slowly in the course of time. The massive layers of the geological formations remind us of the immense time frames within which the present landscapes have come into existence–hundreds of millions of years, and in some areas more than a billion.

    Corresponding to a change in the music, other natural phenomena come into view: dramatic cloud formations, giant waterfalls, breaking ocean waves, and water surfaces of vast proportions. The moving clouds are shown in time-lapse pictures (thus speeding up their movements), while some of the massively moving waters appear in slow motion. The powerful music integrates this display of the elements into something like a cosmic composition. We see the earth in a state before its reduction to raw material for industrial production, the earth in its original splendor.

    The next section of the film begins with a dreamlike flight, close to the surface of the land and the waters of Lake Powell. The lake is a human-made reservoir that irrigates fields in the desert and produces electricity for Las Vegas, Los Angeles, and Phoenix. Straight rows of colorful flowers pass beneath the camera in rapid succession. The film enters the phase in which we witness the human transformation of the earth. The first signs of human civilization are quickly followed by shots of gigantic earth moving equipment. The machines dwarf their human operators, and their effect on the landscape is shown as violent and massive destruction. Aerial shots of the Navajo power plant, and of the huge wall of the Hoover dam, indicate the general industrialization of the Western landscape. The mining operations that we see are part of the uranium extraction that takes place on the Navajo reservation. The following picture of the mushroom cloud of the first atomic explosion conducted in New Mexico documents the lethal extension of the industrial progress that Western civilization has brought to Western lands and the rest of the world.

    The next sequence brings us to metropolitan California. The first shot is a close-up of a mother and her infant lying in the sand. They look dead, although they are just asleep; the preceding mushroom cloud invokes the ever-present possibility of death by radiation. This uneasy association is reinforced by the looming cooling towers of the San Onofre nuclear power plant that slowly comes into view as the camera recedes from the sleepers on the beach. All the following scenes have threatening overtones, although they show details of everyday life that would strike most of the viewers as ordinary and familiar. The Jumbo Jets landing at Los Angeles International Airport, approaching slowly through a haze of heat and smog, are vaguely reminiscent of mythical monsters. The incessant and monotonous traffic on the multi-lane freeways drowns out any possibility of human sensibility and interaction. Endless rows of tanks and other military hardware show once more the military extension of a civilization that even in its civilian manifestations tends to become anti-human. We see fighter jets, a rocket homing in on its target, an intercontinental ballistic missile leaving its depot, and a model of “Fat Boy,” the egg-shaped atomic bomb that obliterated Hiroshima. The sequence ends with a paroxysm of Napalm bombings in Vietnam–fiery explosions on the ground and deadly ordnance coming down from B-52s.

    There is a sudden silence. We see pictures of New York City. Instead of the natural formations from the beginning of the movie we now have the human-made canyons between the sky scrapers of lower Manhattan. As a new musical movement slowly sets in, the camera tracks along the ruined buildings of Bedford-Stuyvesant, at the time the most infamous slum of the city. The pictures are as grim as those of bombed-out German cities after Word War II. Slowly the camera focuses on the people who live among these ruins. Debris and garbage fill the streets; youngsters play near splashing fire hydrants; adults sit aimlessly and lethargic on stoops or behind open windows—human surplus, as it were, washed up in dysfunctional and dying neighborhoods.

    The sequence continues with pictures of vast tracts of deserted apartment complexes–this time those of the failed Pruitt Igoe project in St. Louis. Footage obtained from demolition companies shows how the high-rise buildings are taken down one by one: Explosive sets destroy their supports, and their facades collapse in vertical slow motion. Massive clouds of dust rise; debris flies in all directions.

    The following sequence focuses on crowds of people. They are shown both in time-lapse photography and slow motion takes. The speed-up effect of the time-lapse shots presents people as a driven and dehumanized mass. The rapidly filling and emptying lines in front of betting office windows reduces every person to an inanimate particle that moves in accordance with the laws of statistics. The slow-motion pictures of individuals moving in the big crowd emphasize people’s position as isolated and almost mysterious beings that exist in an environment utterly alien to them. Their presence in the enormous mass of pedestrians that fill the streets and avenues is, in part because of the solemn music, a deeply melancholy sight. “Have a barrel of fun,” a huge advertisement poster suggests, but few of the people passing beneath it seem happy or even content. A big electronic billboard at Times Square announces “The Grand Illusion”–presumably the famous film by Renoir. In the present context it is a sardonic comment on the nature of modern civilization that keeps promising to make human beings happy and the proud masters of their fate.

    The next sequence deals with the relationship of modern technology and humans: it shows how people are driven by machines. The sequence starts with panoramic time-lapse pictures of thoroughfare traffic in nocturnal Los Angeles: The head and tail lights of cars are speeding along the freeways and boulevards of the enormous metropolis that stretches from the foreground to beyond the horizon. Nothing humane or personal is in evidence anymore; life is reduced to abstract time, matter,space, and speed.

    The abstract movement of traffic patterns is picked up by pictures from other big cities. In Manhattan we see the mechanically regulated flow of cars and hordes of pedestrians as people hurry toward their seemingly individual destinations. At Grand Central Station people are speedily channeled through revolving doors and onto rows of crowded escalators. Pictures of assembly lines appear. People pack ham, cheese, and hotdogs in accordance with the coercive motion of conveyor belts. Computer cards are sorted, trousers sown, cars assembled, and money counted in the same hurried and monotonous motion. In video arcades people seem glued to the gaming machines; in appliance stores the flicker of hundreds of television screens mesmerizes customers and window shoppers. For a while we follow the mad mix of talk shows, commercials, news, and gaudy televangelist smiles. The speed of all these motions is steadily increasing, and personal human activities are drawn into the maelstrom. People are eating as fast as they work and run about, and at the end they race again through their dead streets in a trance that renders them hopelessly passive in the midst of their furious activity. The manic and restless speeding of these scenes is the extreme opposite of the almost timeless repose of the landscapes at the beginning of the film. It indicates the point at which human existence may be about to come apart at its technical seams.

    The last sequence of “Koyaanisqatsi” is again introduced by an eerie silence. There is an aerial view of a big city, and then a satellite shot of a still larger metropolis. Pictures of circuit boards follow these vistas, and one is struck by the increasing similarity of city grids and circuit board patterns. As the final movement of the music commences and increases in volume (this time the choir sings the text of three Hopi prophecies), the camera focuses once more on individual people and faces. Most of the faces look ravaged and sad. Most of the people seem victimized and lost in a crowd that cannot but be mechanical and indifferent to individual fates and situations. We see a hand in a hospital bed groping for another hand– for some human contact. A man in a street is felled by a heart attack, and uniformed men try to take care of the problem in the way a disruptive traffic incident is taken care of. Firemen stalk among the ruins of a burned-out building where curious spectators and playing children seem impervious to any tragedy.

    At the end of the sequence we return to the launching of the rocket, glimpses of which were presented at the beginning of the film. It is a Saturn rocket that is being readied, and it is shown taking off for its journey into space. We see it rise for a while–and then explode. There is the huge fireball, and then the parts and debris falling down. The camera fastens on one of the burning jets and follows it on its tumbling way down. While the jet’s movement gradually turns into slow motion, and finally into a freeze, the booming “Koyaanisqatsi” of the choir ends the sequence. The film concludes with the silent presentation of another pictograph with mysterious figures that look at us as from their different world.

    After the last shot the three Hopi prophesies appear on the screen in English translation:

    If we dig precious things from the land, we will invite disaster.

    Near the Day of Purification, there will be cobwebs
    spun back and forth in the sky.

    A container of ashes might one day be thrown from the sky,
    which could burn the land and boil the oceans.

  • The Self-destruction of the Modern World

    The work is unusual, to say the least. There are no heroes and adversaries, there is no action, and there are no dialogues or even voice-over commentaries–none of the elements that ordinarily make up a feature-length film. The work is not an ordinary documentary either. It can be described as a work of art: as a counterpoint composition that features a visual track with powerful and haunting images, and an audio track with evocative and mesmerizing music. It can also be described as a vision of the end of our world, a vision that calls for commentary and reflection in the way certain prophesies do..

    During public discussions Godfrey Reggio has maintained that there is no one exclusive or “correct” reading of the film: it is up to the viewers to make something of what they see and hear. This does not mean, however, that an interpretation of “Koyaanisqatsi” has to be arbitrary or uninformed. There is a clear direction in the film–an identifiable development with a beginning, middle, and an end. The film starts with images of undisturbed nature, with landscapes that remind the viewer of the immense spaces and time frames within which human beings once found themselves. From this beginning the film moves quickly to the world of fuel-driven machines and 20th century technology, showing how the original landscapes become increasingly damaged, cluttered, used up, and in the end superseded by the industrial structures and products of contemporary civilization. From there the film moves into the sphere of actual people, into the technological world as human habitat. Among their mammoth machines, sprawling freeways, and towering apartment silos human beings have become an impersonal mass, and the occasional individuals that we spot seem strange and lost creatures in their overwhelming artificial environment. The film ends with humanity’s attempted expansion or escape into space, and the catastrophic explosion of one of the vehicles that are to usher in this latest phase of technological and cultural progress.

    This direction of the film suggests a philosophical interpretation of the modern world. “Koyaanisqatsi” shows what at first sight seems to be the realization of the ultimate ambition of the Enlightenment: the replacement of nature by a human-made world, and the establishment of humanity as the sovereign controllers of their lives and planet. But it soon becomes clear that the human-made world that we see in the film is a far cry from the optimistic expectations of Enlightenment thinkers. The situation portrayed in “Koyaanisqatsi” does not show human beings as masters of their fate, but as creatures at a loss—victimized, indeed, by their own gigantic and overpowering productions. They are not the promethean and autonomous race that can look with confidence and satisfaction on what they have accomplished, but endangered and oppressed beings that are wedged in and dragged along by developments and forces that they seem to design and direct, but which in truth have gone massively awry and are running dangerously out of control. The manic and ever increasing speed that characterizes much of the city footage, and that has to be seen in contrast to the repose and slow motion of the earlier landscape shots, indicates the instability and insanely driven nature of human life under modern conditions.

    Certain examples of technology gone awry are particularly visible. The “personal” motor car, and the industries and infrastructures connected with it, provide much of the disturbing footage that makes up “Koyaanisqatsi.” The dehumanized cityscapes, through which vehicles move as inanimate mechanical particles, summarize much of what has happened to Western civilization. Cars, by seemingly providing increased mobility, convenience, and enhanced freedom to individual consumers, have by now created centers of permanent traffic congestion, hazardous living conditions, dangerous fuel dependencies, unlivable neighborhoods, exorbitantly wasteful infrastructure projects, and progressively worsening effects on the earth’s biosphere. In major cities all over the world the personal car has increasingly changed from an agreeable and viable means of transportation into an economic, administrative, and physical nightmare. Enormous expenditures and exorbitant efforts are necessary to keep the grossly inefficient “tin avalanche” moving. There is no more sarcastic and telling comment on the propagated cliché of increased individual liberty than the film’s pictures of thousands of glum drivers uniformly stuck–in hazy smog–on twelve-lane freeways in endless and viscously crawling California traffic. (And how, contemplating these pictures, can anyone forget that the traffic situation in cities like Bangkok or Djakarta has become far worse than even that of Los Angeles, and that things are bound to become unimaginable once countries like China follow through with their plans to motorize populations that are several times the size of that of America.)

    It is evident that describing the car as a tool that people use to satisfy their transportation needs is myopic, if not outright illusory; the price exacted by private vehicular traffic in terms of resources, labor time, environmental damage, and nerves is simply too high to be rationally instrumental. Cars today do not serve people as much as people serve cars. As any reflection on the over-all situation reveals, a massive reversal of means and ends has taken hold, a reversal that pertains to many other aspects of our technology-dependent civilization as well. As cars and the infrastructure necessary for their maintenance force drivers to live in a noisy, unhealthy, dreary, and otherwise oppressive environment, people everywhere are required to make unreasonable sacrifices to accommodate the machines and industries that are said to improve their lives. While modern machines and technologies do, of course, improve people’s lives in many ways, it is clear that their proliferating and thoughtless use increasingly interferes with what people would like to be and do–and progressively threatens their very existence.

    The direction of such developments had in part been foreseen by 19th century observers of the Industrial Revolution. Henry David Thoreau remarked in his Walden that “we do not ride on the railroad, the railroad rides upon us.” In the same work he also exclaims: “But lo! men have become the tools of their tools.” Karl Marx observed in his Economic and Philosophical Manuscripts of 1844 that workers had become “mere appendices” of the machines of which they seemingly were in charge, and that the whole of industrial production had come to “confront them as something alien”—as something injurious and threatening. A good number of philosophers and writers became alarmed by the fact that the human ingenuity that the Enlightenment so admired began to create a world in which the products turned against their producers, and that the world of objects began to dominate and rule the lives of human beings. “Things are in the saddle/ And ride mankind,” as Emerson put it in his “Ode to Ellery Channing.”

    The dependency of people on human-made objects, on technological installations and arrangements created by modern industry, is highlighted by the risks and dangers to which in varying degrees all inhabitants of the planet are subjected. One of the original reasons for developing modern science and technology was the desire to make the world safer to live in—to control and neutralize as much as possible the effects of floods, storms, earthquakes, draughts, epidemics, and other potential catastrophes. While efforts in this direction have been highly successful, the development of modern technology has also created new dangers that can be just as disastrous as natural events. NASA once sent an exploratory rocket to Saturn that was powered by Plutonium fuel. The problem with this mission was that upon reentry an accident might have occurred. Plutonium is so toxic, that small amounts are sufficient to kill the entire world population. The experts decided at the time that the likelihood of an accident was very small, and that the risk of launching the rocket was feasible—a decision with which the people of the world had to live, whether they derived any benefits from the mission or not. (Not unexpectedly, measures were taken to minimize public knowledge of the enterprise and its risks.)

    The point is that the human-made world of modern technology is a highly dangerous world—far more dangerous than most people are aware of in their every-day lives. The Plutonium-fueled rocket is only one example among many. To one degree or another all inhabitants of the planet are constantly threatened by human-made perils. The dangers are not always cataclysmic, but they are considerable nevertheless. Chemistry and chemical industry have produced multitudes of useful products, but they have also produced side-effects and unleashed chain reactions that may haunt human beings and injure other organisms for a long time to come. Chemicals that seep into and accumulate in soil, water, and air already have serious effects on mammals, fish, and plant life. Mercury has become highly concentrated in seafood and human mothers’ milk, leading to brain damage and deteriorating mental health. Growing cancer rates among very young people have alerted scientists to a variety of dangers that are suspected to originate in proliferating uses of chemicals. Given that highly trained experts frequently disagree about the risks and dangers connected with certain products, the public always has to wonder whether commonly used articles are really safe or not. Governments even in democratic countries are not always forthcoming about the pros and cons of what will be sold by corporations in a free market. Systematic uncertainty about the risks and dangers of modern technology has become a permanent feature of the human condition.

    Nowhere is this more evident than in the constantly expanding field of modern weapons, particularly of atomic weapons and their automated delivery systems. The mushroom clouds that appear in “Koyaanisqatsi” are a disquieting reminder that our lives have not become safer as a result of existing nuclear arsenals, but indeed far more vulnerable and precarious. So far only two atomic bombs have been used. Although these two bombs obliterated most of two major cities, condemning hundreds of thousands of civilians to an instant or a slow, painful death, the destructive power of these weapons was small compared with that of the warheads that are aimed at population centers today. The lethal power confronting humanity at this point is, in fact, such that any notion of “winning or losing a war” has been rendered obsolete. Even if one side in a nuclear contest should manage to kill and lay waste more people and territories than the other, the over-all destruction of the biosphere would be so extensive, that in the long run no human being could evade the miseries of radiation sicknesses, atomic winter, broken-down infrastructures, or other consequences of nuclear explosions. The strategy and final outcome of nuclear warfare has thus officially been termed MAD—Mutually Assured Destruction.

    Not a few politicians have advocated this as a good reason for feeling safe. Nobody in his or her right mind, so they say, would ever want to set such a doomsday machine in motion by initiating a first strike. The trouble is, of course, that one cannot quite rely on such an assumption. Military commanders have more than once recommended that atomic weapons be used, and some strategists are still eager to figure out a slight advantage in their armaments that would enable their side to strike first–early enough to possibly escape full retaliation by the enemy. While most politicians may be honestly convinced that atomic war is not a viable option, nobody can ever be quite sure that some adventurous administration may not think that preemptive war is a good bet, and that a first strike will bring success and glory to the team that dares. At a time when elected governments clearly overrule the will of the people, when democratic regimes keep government decisions and policies as secret from their own voters as they can, when officials in high positions frequently lie to the public without hesitation, and when amazingly extremist opinions surface time and again among high-ranking decision makers, anything is possible.

    Equally uncertain are the prospects of nuclear proliferation. It seems unlikely that a few privileged countries will be able to preserve their atomic monopoly forever. The world will either curtail the possession and use of nuclear technology altogether and equally, or new atomic powers will eventually emerge. And the more arsenals exist, the more likely it is that some use of such weapons will occur. There is further the possibility that non-governmental organizations like Al Quaida will succeed in acquiring enough nuclear material to wreak havoc on powers by whom they feel threatened or injured. Unless people in places like the Near East will find a way to consensual agreements, the danger of horrendous events will not only persist, but most likely increase.

    Finally there is the possibility of accidentally triggering the launch of missiles or bombs from the constantly ready silos, submarines, and strategic bombers. Wild geese appearing unexpectedly on the wrong radar screens have come close to triggering World War III. A commander facing an unusual situation may be at a loss as to how to react. If he unleashes his missiles he may start the doomsday machine because of some technical mishap. If he does not unleash his missiles he may permit the enemy to launch a first strike that might make retaliation ineffective—a possibility that a professional soldier may not be likely to accept. Again, anything is possible in such hair trigger situations, and such hair trigger situations have become the basic human condition in the human-made world. Human beings did not design and build Vesuvius, the volcano that obliterated cities like Pompeii and Herculanum. Human beings did, however, design and build doomsday machines that can obliterate much more, and more permanently as well. In their confused and driven pursuits, among which the pursuit of greater safety is particularly prevalent, human beings have managed to bring themselves much closer to their extinction than nature ever did.

    People who try to understand our situation in comprehensive terms often conclude that something very basic has gone wrong, that our life is indeed altogether “a crazy life,” “a life out of balance,” and a life that urgently “calls for a change.” They also take note that the craziness is human-made. Nothing seems more plausible, therefore, than the thought that human beings ought to wake up and set things aright—to deconstruct the machineries of destruction, to rein in run-away industries, to re-think the use and effects of certain machines, and to employ science and technology for limited and beneficial purposes alone.

    While such a line of thought seems plausible and attractive, it easily overestimates what people can actually do–by underestimating the impersonal nature of the forces that have come to determine the parameters of our lives. In an interview Reggio once remarked: “I think we don’t use technology, we live technology, which to me is a critical distinction. It’s not the effect of technology on society, it’s that everything is situated in technology; it becomes the host.” (Fifth Estate, vol. 29, no.1 (1994)). Human beings do not fit technology into their lives, but are forced to fit their lives into the requirements of their established technology. That is why Reggio further points out that under present conditions it is not human beings who are autonomous, but the technological system in which they live, and that therefore it is an illusion to think that people can simply make up their minds and change their priorities, and thereby re-direct the use of their productive assets:

    If we only look inside ourselves for what’s wrong I think we miss the fundamental phenomenon of a technological entity that is autonomous in its presence. When something is autonomous it has its own imperative, its own determinism, its own direction. We feel we can direct this world with good intentions. I’m not questioning anyone’s intentions, but because we don’t understand the nature of the phenomenon we keep coming up with human answers to questions that are fundamentally not human at this point.(Ibid.)

    The film’s Pruitt Igoe episode is an illustration of the powerlessness of good intentions in a world that is largely determined by the non-human forces and dynamics that follow their own imperatives and determinations. Pruitt Igoe was a large-scale housing project in St. Louis that was to replace decaying slum areas with modern high rise apartments in a clean, park-like environment. Le Corbusier, then the internationally celebrated star architect of modernist urban planning and construction, was hired to design the project. The 3000 apartments were completed and occupied in 1956. The completion of the project was seen as a triumph of modern technological thinking (including social engineering) over chaotic living conditions and intractable destructiveness.

    Within a few years, however, the development began to decay into a state that was worse than the former slums. Vandalism, disrepair, and rampant crime made the whole project increasingly uninhabitable. The federal government tried to rehabilitate the project by pumping in millions of dollars for repairs, but the measure was in vain. The dynamics of mass housing, low income, racism, lack of opportunity for the youngsters who grew up in the project, and other related factors rendered the problems of vandalism and crime unmanageable. In 1972 the authorities were forced to abandon the project and raze the buildings. The spectacular demolition footage from the archives of the wrecking company that Reggio used in his film becomes the symbolic visualization of what will be left, according to “Koyaanisqatsi,” of the hopes that modern urban planners and advanced technologies represent. Mass housing projects like Pruitt Igoe turn out to be part of the “life out of balance,” not a solution to its problems (as little as building ever more freeways and cars is a solution to our ever more pressing transportation problems).

    The decisive difference between the human-made world that Enlightenment thinkers like Fichte envisioned and the world presented in “Koyaanisqatsi” is the fact that the latter was not brought about by the inspiration and planning of reason, but to a large extent by such forces as short-sighted greed, competitiveness, power struggles, thoughtless habit, or the reckless and narrow-minded pursuit of trivial convenience and comfort. While modern humanity has made rapid progress in conquering large parts of external nature, and in subjecting much of the physical world to some sort of human control, it largely failed to civilize itself—people’s own minds and inner nature. The technologies on which the world depends today, and the military machineries that threaten its existence, are of the utmost sophistication. Most human beings, by contrast, who are involved in the design, maintenance and operation of these systems and machines are disproportionately primitive. They neither command the knowledge that a rational administration of a technological world would require, nor do they manifest the degree of self-knowledge, sublimation of instincts, or inner discipline that would be compatible with “the rule of reason.”

    The often amazing discrepancy between the sophistication of the modern technological world and the lack of education and culture on the part of its inhabitants is one of the most remarkable features of today’s civilization. It explains not only why the majority of people are perfect strangers in their human-made world, but also why democracy is failing at just the time when the ritual of the ballot box has won almost universal approval. Genuine self-government would require a sufficient degree of knowledge and education on the part of citizens; the sophistication of people who govern themselves would have to match the sophistication of their technological environment. The sophistication that went into the creation of the modern world, however, has no counterpart in the minds of most people. Humanity at large has blatantly failed to develop their most distinctive and important faculty, the discipline of reason. Under these conditions humanity is not an alternative to raw nature, but just another part of it—one more blind and irrational force among others.

    “Koyaanisqatsi” shows us how masses of people are channeled and processed like inanimate particles in an automated mechanical system. Their behavior suggests that they do not act under the command of their own free will and reason, but by the prompting of external impulses and forces. In the wired world of sophisticated electronics the very minds of people are manipulated by the powers that also control the external world. The mesmerized television watchers in front of flickering entertainment machines are a reminder that people’s innermost centers are as locked into the impersonal processes of the technological world as every other instrument or product. They are not self-motivated actors, but cogs in a machine–or detritus. Their minds do not initiate or understand, but react–passively taking in the signals and information scraps that are fed to them by powerful entertainment and propaganda conglomerates. Their thoughts are as predictable as the behavior of their bodies—or the movements of the rats that aspiring social engineers like to run through their mazes.

    Many viewers wonder whether there is any way out of the “crazy life” shown in “Koyaanisqatsi”–whether Godfrey Reggio sees any possibility of humanity freeing itself from the system of forces that negate their self-determination. The film refrains from giving answers. “Koyaanisqatsi” offers a vision of what is happening, and it reminds us of how the ambitious dream of the Enlightenment may eventually end. It is up to the viewer to draw further conclusions. In the interview mentioned earlier the director remarks:

    I find it hopeful that the more technology develops unfettered there is a greater possibility for serious dysfunction because the point at which everything is focused is more and more centralized. If dysfunction occurs on a level which is historically unprecedented, which I think is already happening, we’re going to experience events that will indicate how out of control our autonomous technology is. If that happens, if there’s a permanent reversal in things like water, air, the basic things we need to sustain life, then we will be forced to make systematic changes if only to survive.


    Jorn K. Bramann, PhD
    Professor Emeritus and part-time instructor
    e-mail: jornfsu@hotmail.com
    Department of Philosophy
    Frostburg State University

    Frostburg State University