• “گوست‌داگ[1]: روش سامورایی”

    کارگردان: جیم جارموش

    فیلمنامه: جیم جارموش

    موسیقی: ریزا (RZA)

    تولید: 1999؛ اکران: 2000

    بازیگران: فارست ویتاکر، جان تورنی، تریشیا وسی، و دیگران

    فیلم با نماهایی از یک کبوتر نامه‌رسان که به آرامی از یک آسمان بی‌کران تهی می‌گذرد، و با نماهای هوایی از یک چشم‌انداز صنعتی امروزی شروع می‌شود. یک نوای آهنگ دور و پراکنده با ضرب‌آهنگی بی‌شتاب، بنای لحن آرام و تقریباً رسمی و موقر داستان را می‌گذارد. این فضاهای بصری و سمعی پارامترهایی هستند که “گوست‌داگ”، هیت‌من[2] حرفه‌ای داستان، بر مبنای آنها زندگی تشریفاتی عجیب و غریب خود را به سر می‌برد.

    “گوست‌ داگ” (با بازی “فارست ویتاکر”) با کد رزمجویان قدیمی ژاپن، یعنی سامورایی، زندگی می‌کند. ما اولین بار او را در حالی می‌بینیم که نوکِ سقف آلونکش نشسته و در حال مطالعه است و کبوترهایش، اسباب‌ و اثاثیۀ زهوار در رفته‌اش و ابزار و آلات کارش – چندین اسلحه، صداخفه‌کن، جعبه ابزار، و مقدار زیادی ابزار الکترونیکی – دور تا دورش را گرفته‌اند. کتابی که می‌خواند، “هاگاکوره”[3]  است، یک جور کتاب راهنمای فلسفی در باب اخلاقیات و سلوک رزمجویان سامورایی که در اوایل قرن هیجدهم در ژاپن تالیف و تدوین شد.

    در یک نمای کلوس‌آپ، یکی از متن‌های کلیدی کتاب را می‌بینیم، که قهرمان داستان آن را با صدایی صاف و شمرده شمرده می‌خواند:

    طریقت سامورایی در مرگ یافت می‌شود. مراقبه و اندیشۀ هر روزه در باب گریزناپذیری مرگ ضروری است. هر روزه زمانی که جسم و ذهن فرد در آرامش است، باید عمیقاً در اندیشه فرو رود و مرگ خود را در حالی ببیند که با تیرهای پیکان، نیزه‌هایی از هر سو، ضربات شمشیر، معلق شدن روی امواج خروشان، پرتاب شدن در میان شعله‌های آتش، اصابت صاعقه یا ماندن زیر آوار یک زمین‌لرزۀ سهمگین، سقوط از صخره‌های هزاران فوتی، اقدام به سپوکو [خودکشی آیینی] در پی مرگ یک استاد، از پای درآمده است. و لازم و واجب است که هر روز انسان باید خود را مرده بیانگارد. این است جوهرۀ روش سامورایی.

    اکشن داستان زمانی شروع می‌شود که “گوست داگ”، اقامتگاهش را ترک می‌کند تا به وظیفه‌ای که بر عهده‌اش گذاشته شده رسیدگی کند. شب‌هنگام است. “گوست داگ” با منشی رسمی و آیینی جلوی محراب کوچکی که در نوک سقف آلونک قرار دارد، تعظیم می‌کند، و بعد به آرامی راه خود را پیش می‌گیرد و در خیابان‌های عموماً خالی از سکنۀ محلۀ نیمه‌ویرانش به راه می‌افتد. وقتی از کنار یک گورستان رد می‌شود، ژست احترام و سلام دادن به اموات را به خود می‌گیرد. بالاخره چشمش به یک ماشین زیبا می‌افتد، نگاه می‌کند تا ببیند کسی آن دور و اطراف هست یا نه، ماهرانه قفل ماشین را باز می‌کند، سوار می‌شود و با استفاده از یکی از ابزارآلاتش ماشین را روشن می‌کند و به آرامی شروع به راندن می‌کند و از محل دور می‌شود. یک سی‌دی داخل درایو ضبط می‌گذارد و به یکی از آهنگ‌های مالیخولیایی “ریزا” گوش می‌دهد. صفحۀ دیگری از کتاب “هاگاکوره” روی تصویر ظاهر می‌شود:

    برداشت دوگانه از یک امر ناگوار است. آدمی در طریقت سامورایی نباید در پی چیزی دیگر باشد. در هر چیز دیگری که یک مسلک نامیده می‌شود نیز این امر صادق است. اگر درک آدمی بدینسان باشد، قادر خواهد بود شنوای تمامی مسلک‌ها و بیش از پیش همساز و همگام با مسلک خود باشد.

    در این نقطه از فیلم، بیننده با رقیب‌های آیندۀ “گوست داگ” (ضدّ قهرمان‌های داستان) آشنا می‌شود، اعضایی از یک خانوادۀ جنایتکار مافیایی که در حال بحث در مورد ترور برنامه‌ریزی‌شدۀ یکی از خودشان هستند. “هندسام فرانک”[4] رابطۀ صمیمی و نزدیکی با دختر رئیس جانی گروه دارد، و یکی از اوباش این دار و دسته با “گوست داگ” قرارداد بسته است تا او را “لت و پار کند.” تصویری که از این گروه از اوباش ارائه می‌شود به نوعی مضحک و خنده‌دار است. آنها بر خلاف رفتار و منش آدمکشانه‌شان به نظر یک مشت متصدی بازنشستۀ فروشگاه می‌آیند که حالا تشکیل گروه داده‌اند. همگی رنگ و رو پریده و میانه‌سال هستند و بیشتر آنها اضافه وزن دارند و به طرز وحشتناکی بدهیکل هستند. اربابشان، به این خاطر که آنها کرایۀ اتاق مخصوص جلسه‌شان را نمی‌دهند، به آنها ناسزا می‌گوید و توهین می‌کند. افراد گروه بشتر وقت خود را صرف تماشای کارتون‌های کودکانۀ تلویزیون می‌کنند. با این همه، حرف‌ها و گفت‌ و گوهایشان خشن است: آنها طوری صحبت می‌کنند که گانگسترهای سینمای نوآر قدیم حرف می‌زدند. و همچنان درگیر دغدغه‌های گروه‌های مافیایی، به سبک و سیاقی که معمولاً آنها را می‌بینیم، هستند.

    “گوست داگ” وارد آپارتمان درهم و برهم “هندسام فرانک” می‌شود، به این گانگستر شل و وارفته (با بازی “ریچارد پورت‌نو”) شلیک می‌کند، و بعد وقتی با یک دختر (با بازی “تریشیا وسی”) روبه‌رو می‌شود، جا می‌خورد. دختر سوال می‌کند، “پدرم تو رو فرستاده که این کار رو بکنی؟” دختر به نظر وحشت‌زده است و صدایش صدای یک دختر ضعیف و شکننده است. “گوست داگ” او را به حال خودش رها می‌کند و می‌رود؛ کشتن یک زن جزء قرارداد او نیست. وقتی هیت‌من چیزی نمی‌گوید، دختر کتابی را به او می‌دهد که قبل از ورودش و در حالی که “فرانک” مشغول تماشای کارتون جلوی تلویزیون بود، خودش آن را می‌خوانده است. کتاب، نسخه‌ای از “راشومون” است، مجموعه داستان‌هایی در مورد ژاپن در عهد باستان. دختر با کمرویی به “گوست داگ” توصیه می‌کند کتاب را بخواند. این صحنه با روی تصویر آمدن بخش دیگری از کتاب “هاگاکوره” تمام می‌شود:

    اگر بخواهیم در یک کلام شرایط سامورایی بودن را بیان کنیم، باید بگوییم که آدمی می‌باید در گام نخست به طور جدی جسم و روح خود را در اختیار استادش قرار دهد. از یاد نبردن استاد اساسی‌ترین تعهد و الزام برای یک مرید است.

    هر چند ترور “فرانک” به نحوی انجام می‌شود که ردی از ارتکاب آن بر جای نمی‌ماند، اما مشکلاتی ایجاد می‌کند. یکی از مشکلات این است که قرار نبود “لوئیز″، دختر رئیس مافیا، در جریان قتل حضور داشته باشد. مشکل دیگر اینکه، باید انتقام مرگ کسی که از اعضای گروه مافیا بوده است، گرفته شود – به خصوص اگر ترورکننده یک “کاکاسیاه” باشد. این موضوع به نوعی بی‌معنا است، چون مرگ “هندسام فرانک” توسط “ری وارگو” (با بازی “هنری سیلوا”)، رئیس این خانوادۀ جنایتکار، سفارش داده شده است. اما این مردها میانۀ چندانی با منطق ندارند: آنها یک قانون دارند که باید از آن اطاعت شود و یک سنت دارند که باید از آن پیروی شود. از آنجا که این “لویی” (با بازی “جان تورنی”) بوده که هماهنگی‌های برنامۀ قتل را با “گوست داگ” انجام داده است، او است که باید به این امر “تسویه کردن” حساب “گوست داگ” و حذف کردن او از چهرۀ زمین” رسیدگی کند. “لویی” با این ایده موافق نیست. او به این واقعیت اشاره می‌کند که “گوست داگ” همیشه به درد بخور، و عامل قابل اطمینانی برای این دار و دسته بوده است. “لویی” از طرفی هشدار می‌دهد که دنبال این تروریست تربیت‌شده و کارکشته افتادن می‌تواند خطرناک باشد. اما گانگسترها اصرار دارند که: یا باید “گوست داگ” کشته شود یا خودِ “لویی”. به این ترتیب، “لویی” با اکراه آماده می‌شود تا رو در روی مرید وفادار خودش قرار بگیرد.

    “گوست داگ” را می‌بینیم که در کمال آرامش زیر آفتاب و در بین کبوترهایش به خواب نیمروزی رفته است. خواب می‌بیند، خوابی که شکل یک کابوس تکرارشونده، واقعه‌ای که او را به یکی از مریدان “لویی” تبدیل کرده است، را بازآفرینی می‌کند. هشت سال پیش، دو آدمکش نژادپرست می‌خواستند “گوست داگ” جوان را در یک کوچۀ پشتی بکشند که ناگهان “لویی” وارد ماجرا می‌شود و به یکی از مهاجمین شلیک می‌کند و به این شکل زندگی مرد جوان را نجات می‌دهد. از آن روز به بعد، “گوست داگ” خود را “مرید” مادام‌العمر “لویی” تلقی کرد. “گوست داگ”، مانند یک سامورایی مرید و تربیت‌یافته در دوران ژاپن فئودال، خود را با وفاداری بی قید و شرط وقف ارباب منتخب خودش کرد. در طی این سال‌ها، “لوئی” در ازای مبالغی، ماموریت‌های قتل و کشتاری را بر یک قاعدۀ منظم به “گوست داگ” محول ‌کرده است. گرچه این دو به ندرت رو در رو یکدیگر را دیده‌اند، اما نوعی احترام و حس عاطفی‌ای که خاص ارباب و مریدان عصر ساموراییان کلاسیک ژاپن بوده، نسبت به یکدیگر داشته‌اند.

    این خواب و رویای آرامش‌برهم‌زننده القاگر وضعیت پرمخاطرۀ “گوست داگ” است. این سامورایی حالا می‌داند که دردسرهایی در پیش رو دارد. “لویی” پیغامی برای او فرستاده مبنی بر اینکه خانوادۀ جنایتکار از آخرین کار او راضی نیست. “گوست داگ” هم از ابزار و آلات خود برای جاسوسی کردن در گفت و گوهای این دار و دسته استفاده می‌کند؛ او خیلی بیشتر از آنکه گانگسترها گمان می‌کنند از نقشه‌ها و عملیات‌های آنها می‌داند. اما “گوست داگ” چندان نگران آینده نیست؛ فلسفۀ قانون زندگی او به او یاد داده است که چگونه برخورد مناسبی با مسائل داشته باشد. متن “هاگاکوره” زیر روی صفحه ظاهر می‌شود:

    دیدن جهان در قالب یک رویا دیدگاه خوبی است. وقتی دچار چیزی شبیه به یک کابوس می‌شوید، از خواب برمی‌خیزید و به خود می‌گویید که این تنها یک خواب بوده است. و بزرگان گفته‌اند که جهانی که در آن زندگی می‌کنیم تفاوت چندانی با خواب و رویا ندارد.

    مدت کوتاهی می‌گذرد و هیچ اتفاقی نمی‌افتد، گرچه، گانگسترها همچنان در حال آماده شدن برای تسویه کردن حساب سامورایی هستند. می‌بینیم که “گوست داگ” چگونه با دوستان انگشت‌شمار و همسایه‌هایش تعامل و معاشرت می‌کند. با “ریموند” (با بازی “ایزاک دی بانکول”)، بستنی‌فروش دوره‌گرد هائیتیایی‌ای که فقط به زبان فرانسه حرف می‌زند، شطرنج بازی می‌کند، و با “پیرلاین” (با بازی “کامیل وینبوش”)، دختربچۀ کنجکاوی که در همان محل زندگی می‌کند، در مورد کتاب‌های مختلف بحث می‌کند. او با لذت به صدای جوان‌هایی که در پارک سعی می‌کنند ترانه‌های رپ بخوانند، گوش می‌کند. با این همه “گوست داگ” زمانی بیشتر از همیشه خوشحال به نظر می‌رسد که کبوترهایش را دسته دسته راهی می‌کند تا چرخ زدن آنها را در آسمان ببیند. (تنها در این صحنه است که ما متوجه یک لبخند درخشان و واقعی روی صورت این رزمجو می‌شویم.) “گوست داگ” جلوی محراب کوچکش دعا می‌کند، و با دلاوری و اعتماد به نفس بسیار، تمرین‌ شمشیر پهلوانانه و آیینی‌اش را اجرا می‌کند. متن “هاگاکورۀ” زیر را روی تصویر می‌خوانیم:

    این یکی از بسیار اندرزهای حک شده بر دیوار استاد ناوشیگ است: با مسائل بزرگ باید به آرامی مواجه شد. استاد “ایته‌یی” در جایی نوشته است: مسائل جزئی را باید جدی گرفت.

    یک روز، دو گانگستر روی پشت بام، در بین قفس‌های کبوترها در محلۀ سامورایی، آفتابی می‌شوند. آنها دنبال “گوست داگ” می‌گردند، اما نمی‌دانند او دقیقاً کجا زندگی می‌کند. گانگسترها به یکی از کبوترها شلیک می‌کنند و با این کار یک سرخپوست کایوگایی که تصادفاً در محوطه بوده است را تهدید می‌کنند. چند روز بعد، دو نفر دیگر از اوباش یکی از همسایه‌ها را در پشت‌بام خانۀ دیگری می‌کشند، چون آن همسایه به شکلی مبهم با توصیفاتی که از ظاهر “گوست داگ” شنیده بودند (“یک مرد سیاه گنده”)، همخوانی داشت. روشن است که سامورایی باید خود را برای یک نبرد جدی آماده کند. در حالی که “گوست داگ” اسلحه‌هایش را تمیز و آنها را آمادۀ استفاده می‌کند، متن زیر از کتاب “هاگاکوره” روی تصویر ظاهر می‌شود:

    به گفتۀ یکی از بزرگان، غلبه بر دشمن در میدان نبرد مانند غلبۀ یک شاهین بر یک پرنده است. گرچه شاهین به دل هزاران پرنده می‌زند، اما جز به پرنده‌ای که از پیش نشان کرده است، توجهی ندارد.

    گانگسترها با شدت و جدیت بیشتری به جستجوی خود ادامه می‌دهند. با ماشین‌هایشان تمام محلۀ زندگی “گوست داگ” را گشت می‌زنند، و سامورایی، “لویی” را در جایی نزدیک به محل زندگی‌اش غافلگیر می‌کند. “لوئی” به “گوست داگ” می‌گوید، “توام می‌تونی به من شلیک کنی،” چون اونا میخوان حسابت رو برسن، گوست داگ. و اگر پیدات نکنن، به جات حساب من رو می‌رسن. شایدم به هر حال حساب من رو برسن.” همین‌طور که این دو مشغول حرف زدن هستند، یک گانگستر دیگر به آنها نزدیک می‌شود. “گوست داگ” با سه شلیک سریع او را می‌کشد. “لویی” مات و مبهوت است. “گوست داگ” توضیح می‌دهد: “[اگر این کار رو نمی‌کردم] تو رو کشته بود.” “لوئی” با حیرت فریاد می‌زند: “حالا تو واقعاً باید به من شلیک کنی. من اصلاً توان این رو ندارم که این مساله رو برای اونا توضیح بدم. زود باش. بهم شلیک کن!” “گوست داگ” به بازوی “لویی” شلیک می‌کند، و “لویی” از درد به خودش می‌پیچد. سوال می‌کند: “چرا همچین غلطی رو کردی؟” “گوست داگ” جواب می‌دهد: “خودت بهم گفتی که بکنم.” و بعد اضافه می‌کند، “به علاوه، اینجوری می‌تونی بهشون بگی که من به هر دوی شما حمله کردم.” همین طور که “گوست داگ” از دید “لوئی” محو می‌شود، او پشت سرش فریاد می‌زند: “من دارم سعی می‌کنم بهت هشدار بدم. کلّ خونواده دنبالتن!”

    آتش جنگ بالا می‌گیرد. یک روز “گوست داگ” متوجه می‌شود تقریباً همۀ کبوترهایش کشته شده‌اند، و اینکه کلّ خانه و زندگی‌اش غارت شده است. پس تصمیم می‌گیرد حملۀ بزرگ و ناگهانی‌اش را شروع کند. متنی از “هاگاکوره” روی تصویر دیده می شود:

    به گفتۀ پیشینیان، انسان باید در فاصلۀ بین هفت نفس تصمیم خود را بگیرد. مسالۀ مهم مصمم بودن است و داشتن جسارت و شجاعت برای گذر به فراسو.

    “گوست داگ” پیغامی برای دشمنانش می‌فرستد. پیام او متنی از کتاب “هاگاکوره” است:

    حتی اگر قرار بر این باشد که سر یک سامورایی به ناگاه قطع شود، او همچنان باید قادر باشد یک کار دیگر را با قطعیت به انجام برساند. اگر انسان به شبحی انتقامجو تبدیل شود و اراده‌ای محکم از خود نشان دهد، اگر چنانچه سر از تنش جدا شود، نخواهد مرد.

    “سانی والریو” (با بازی “کلیف گرومن”)، یکی از گانگسترها، غضبناک سوال می‌کند، “این دیگه چه معنی‌ای میده؟” آقای “وارگو” به او می‌گوید: “این شعره. شعر جنگ.”

    مثل همیشه، “گوست داگ” با نوعی تشریفات آیینی عازم ماموریت مرگبار خود می‌شود. پا در خیابان‌های خالی از جمعیت شهر شب‌زده می‌گذارد، از کنار گورستان رد می‌شود، با مهارت یک اتومبیل گران‌قیمت را از یک پارکینگ حصارکشی‌شده می‌دزدد، از سیستم استریوی ماشین به آهنگی از کانال رادیویی ریگایی گوش می‌دهد، و در مسیر طولانی آپارتمان‌های استیجاری خوفناک، پارکینگ‌های خالی از ماشین، انبارهای خاکستری، مغازه‌های تعطیل، پانسیون‌های شبانه‌روزی، و روشنایی مهیبِ نور چراغ‌های قوسی مخروب می‌راند. با تمام اینها، یک میان پردۀ کمیک هم در این بخش از فیلم هست. در این شب، “گوست داگ” با دشمنانش رو در رو نمی‌شود، اما در عوض، دست به یک سرقت مسلحانه می‌زند و یک فاحشه و مشتری‌اش را تهدید می‌کند تا آنها را از قید لباس‌های گران‌قیمت‌شان خلاص کند. او می‌خواهد به دوستش، “ریموند”، یک کت و شلوار آراسته هدیه بدهد. متنی از کتاب “هاگاکوره” بلافاصله روی تصویر ظاهر می‌شود و این طور نصیحت می‌کند:

    به همراه داشتن کمی پودر سرخاب خوب است. گاهی اتفاق می‌افتد که وقتی سامورایی از حالت مستی خارج می‌شود یا از خواب بیدار می‌شود، رنگ چهره‌اش پریده باشد. در چنین مواقعی خوب است کمی پودر سرخاب از جیبش درآورد و به صورتش بمالد.

    اما روز بعد، “گوست داگ” وارد لانۀ شیر می‌شود: امارت کاخ‌مانند حومۀ شهری‌ای که رهبر گروه گانگسترها و بادیگاردهایشان در آن جمع شده‌اند تا با هم جلسه‌ای داشته باشند. “گوست داگ” با یک حملۀ غافلگیرکننده و جسورانه به کل خانواده هجوم می‌آورد و تقریباً همۀ آنها را یا می‌کشد یا به شکل مرگباری زخمی می‌کند، و با منظور خاصی تنها به استادش، “لویی” آسیبی وارد نمی‌کند. اعدام رئیس خانواده مثل یک مراسم آیینی اجرا می‌شود. “ری وارگو” در حالی که با طمانینه از جایش بلند می‌شود و دکمه‌های کتش را می‌بندد، می‌گوید: “منتظرت بودم.” “گوست داگ” سری به نشانۀ تایید تکان می‌دهد و بعد با شلیک دو گلوله او را می‌کشد. درست در امتداد این قتل و کشتار دسته‌جمعی، متن دیگری از کتاب “هاگاکوره” روی تصویر ظاهر می‌شود:

    وقتی انسان تصمیم به قتل کسی می‌گیرد، اگر پیشروی مستقیم تا رسیدن به هدف دشوار باشد، نباید حتی به فکرش خطور کند که راه غیرمستقیم اما طولانی‌تر را برای رسیدن به آن انتخاب کند. طریقت سامورایی روش عمل آنی است، و بهترین راه، حملۀ سریع و رو به هدف است.

    در راه برگشت به شهر، “گوست داگ” کنار جاده دو شکارچی می‌بیند که در حال جا دادن یک خرس مرده در یک ماشین بارکش هستند. دو شکارچی به شیوۀ استتار نظامی‌ها لباس پوشیده‌اند. “گوست داگ” می‌ایستد، و آن دو به او توضیح می‌دهند که “مجبور بودند” این حیوان زیبا و تنومند را بکشند به این خاطر که دیگر چندان خرسی در آن اطراف نیست و به این خاطر که بر حسب تصادف هیچ مانعی هم بین آنها و هدف نبود. وقتی “گوست داگ” از شنیدن دلیل و بهانۀ آنها برای کشتن یک خرس اظهار تعجب و حیرت می‌کند، یکی از شکارچی‌ها تفنگش را به سمت او می‌گیرد و می‌گوید که زود آنجا را ترک کند: “چندان آدم سیاهی هم البته این دور و برها نیست.” “گوست داگ” لبخندی می‌زند که بیشتر شبیه به دهن‌کجی است و وانمود می‌کند اعتراضی ندارد، اما بعد ناگهان به شکارچی‌ای که تفنگش را به سمت او نشانه رفته شلیک و شکارچی دیگر را زخمی می‌کند. “گوست داگ” توضیح می‌دهد، “تو بعضی از فرهنگ‌های باستانی خرس‌ها رو با آدم‌ها برابر می‌دونستن.” شکارچی زخمی با آه و ناله می‌گوید، “فرهنگ ما که باستانی نیست، آقا.” “گوست داگ” جواب می‌دهد، “بعضی وقتا هست،” و گلولۀ نهایی را به سر مرد شلیک می‌کند. متن “هاگاکوره”ای که روی تصویر نمایان می‌شود، می‌گوید:

    جسم ما از میان هیچ و عدم جان یافته است. بودن در جایی که هیچ چیز نیست معنای دقیق این عبارت است که “شکل، خلاء است.” و این که همه چیز از هیچ به وجود می‌آید معنای دقیق این عبارت است که “خلاء، شکل است.” نباید تصور کرد که این دو، دو مقولۀ جدا از هم هستند.

    “گوست داگ” در بازگشت به شهر، کت و شلوار دزدی را به دوست شاد و سرحالش، “ریموند” هدیه می‌کند. متن دیگری از “هاگاکوره” روی تصویر می‌آید:

    مسلماً چیزی جز هدفِ واحد و غایی زندگی در لحظه‌ای که در آن هستیم، اهمیت ندارد. کلّ زندگی انسان تسلسلی است از لحظات پی در پی. اگر انسان به واقع زمان حال را دریابد، دیگر نه کاری خواهد ماند تا انجامش دهد، و نه چیزی تا به دنبالش رود.

    یک کار دیگر باقی مانده است که باید انجام شود. “سانی”، یکی از رذل‌ترین اعضای خانوادۀ گانگسترها، از آن کشتار فجیع جان سالم به در برده است. او همان کسی است که بیشتر از سایرین برای “لوئی” رجز خوانده و او را تهدید کرده است. “گوست داگ” همان روند همیشگی کارش را پی می‌گیرد: یک ماشین درجه یک می‌دزدد، به یکی از سی‌دی‌های “ریزا” گوش می‌دهد، و با سرعت کم در خیابان‌های شب‌زده می‌راند. باران شروع به باریدن می‌کند. متنی از “هاگاکوره” را روی تصویر می‌بینیم:

    چیزهایی هست که باید از باد و باران آموخت. وقتی با رگبارهای ناگهانی مواجه می‌شوید، سعی می‌کنید خیس نشوید و به سرعت در طول جاده می‌دوید. ولی حتی با کارهایی چون راه رفتن زیر طاق خانه‌ها، باز هم خیس می‌شوید. اگر از همان ابتدا بدانید می‌خواهید چه کار کنید، سرگشته و مستاصل نخواهید شد، هر چند باز هم به همان اندازه خیس خواهید شد. درک این مطلب تمامی امور را شامل می‌شود.

    “گوست داگ” در خانۀ “سانی”، چند بادیگارد که پای دستگاه تلویزیون مشغول تماشای کارتون هستند را می‌کشد، و بعد به زیرزمین می‌رود و لوله‌ای که از وان حمام تا زیرزمین ادامه دارد را از جا می‌کند. “سانی” گانگستر داخل حمام است و از این اتفاق جا می‌خورد، خم می‌شود تا ببیند چرا شیر آب یکباره قطع شده، و در همین حال “گوست داگ”با شلیک گلوله از سوراخ سینک او را می‌کشد. این متن “هاگاکوره” را روی تصویر می‌خوانیم:

    می‌گویند آنچه که آن را “روح یک دوران” می‌نامند، چیزی است که نمی‌توان به آن رجعت کرد. این که این روح به تدریج رنگ می‌بازد به دلیل نزدیک شدن بیش از پیش جهان به نقطۀ پایان است. به همین دلیل، اگر چه آدمی تمایل دارد جهان امروز را به روح جهان یکصد سال پیش یا حتی قبل‌تر از آن بازگرداند، اما این کار ممکن نیست. پس، مهم است که بیشترین و بهترین بهره را از هر نسل ببریم.

    روز بعد، “گوست داگ” به بارکش بستنی فروشی “ریموند” می‌رود تا یک سری کارها را فیصله دهد. در حقیقت، او خود را آماده می‌کند تا به زندگی خودش پایان دهد. “ریموند” به شدت هیجان‌زده و آشفته است و به دوستش، می‌گوید که یکی از گانگسترها به آنجا آمده و دنبال “گوست داگ” می‌گشته است. “گوست داگ” به “ریموند” می‌گوید که همه چیز روبه‌راه است. او می‌داند که “لویی” منتظر فرصتی است تا اشتباهی از او سر بزند. گذشته از همه چیز، “لویی” خودش هم درست مثل یک سامورایی بر مبنای یک قاعده و قانون خاص زندگی می‌کند، و بنا بر همین قاعده و قانون متعهد است که انتقام مرگ رؤسایش را بگیرد. مشکل – و تراژدی خنده‌دار کل داستان – این است که “گوست داگ” هم رقیب و هم مرید وفادار “لویی” است. او باید در حالی با “لویی” رو در رو شود که او را هم دشمن و هم استاد خودش می‌بیند.

    “گوست داگ” تمام اسلحه‌ها را داخل یک صندوق می‌گذارد و در صندوق را قفل می‌کند و کلیدش را به “ریموند” می‌دهد. تنها چیزی که با خودش برمی‌دارد یک هفت‌تیر خالی از فشنگ است. وقتی “پیرلاین” جوان پیدایش می‌شود، “گوست داگ” نسخۀ کپی‌شده از کتاب “راشومون” که به او قرض داده بود را از دختر پس می‌گیرد و تفسیرهای آینده‌نگرانۀ او را می‌شنود. دختر متوجه شده است که ژاپن عهد باستان باید یک “جای عجیب و غریب” بوده باشد. “گوست داگ” کتاب “هاگاکوره” خودش را به دختر می‌دهد و به او توصیه می‌کند گهگاهی آن را بخواند. دختر سوال می‌کند: “خوبه؟” و “گوست داگ” جواب می‌دهد: “آره، خوبه. من خیلی دوستش داشتم.”

    در همین لحظه “لویی” از راه می‌رسد. او وسط خیابان ایستاده و آمادۀ یک دوئل “صلاﺓ ظهر”ی[5] است. “گوست داگ” می‌پرسد، “این آخرین صحنۀ تیراندازیه، مگه نه؟” “لویی” در حالی که اسلحه‌اش را می‌کشد، جواب می‌دهد: “فکر کنم باشه.” “گوست داگ” می‌گوید: “خوبه، خیلی دراماتیکه،” و به آهستگی و با فراغ خاطر به سمت او می‌رود، “خیلی دراماتیک.” وقتی “گوست داگ” دست به اسلحۀ خالی‌اش می‌برد، “لویی” اولین گلوله را شلیک می‌کند که درست به سینۀ “گوست داگ” اصابت می‌کند. “ریموند” درمانده و مستاصل به زبان فرانسه فریاد می‌زند که اسلحۀ “گوست داگ” خالی است، اما سامورایی به او دستور می‌دهد که عقب بایستد. “گوست داگ” همین طور به قدم برداشتن به سمت استادش ادامه می‌دهد، و “لویی” چند گلولۀ دیگر به سمت او شلیک می‌کند تا اینکه بالاخره “گوست داگ” از پا در می‌آید. او در حال جان سپردن نسخۀ کپی‌شده از کتاب “راشومون” را به “لویی” می‌دهد. “لویی” رنجور و غمزده به “گوست داگ” نگاه می‌کند، و برای آنکه وجدان خودش را آرام کند، جمله‌ای را به زبان می‌آورد که پیشتر “گوست داگ” به او گفته بود: “خوبه که جای تو نیستم، مگه نه؟” “گوست داگ” به او اطمینان می‌دهد، “آره لویی، من هر چیزی رو که می‌خواستم ببینم، دیدم.”

    “لویی” روی سینه‌اش صلیب می‌کشد، و به ماشین لوکسی که “لوییس” در آن منتظرش است، برمی‌گردد. “لوییس” دیگر آن دختر وحشت‌زده و ضعیف نیست، بلکه خانم جوانی است که بر خودش مسلط است. حالا او رئیس جدید “لویی” است. گانگستر عجله دارد محل را ترک کند، اما “لوییس” مشغول تماشای کارتونی است که از دستگاه تلویزیون ماشین پخش می‌شود و در آن، دو شخصیت میکی‌موسی با اسلحه‌هایی که از خودشان بزرگتر است در حال شلیک کردن به یکدیگر هستند – تا اینکه بالاخره کلّ سیارۀ زمین تبدیل به یک توپ بزرگ آتش می‌شود و منفجر می‌شود. در این لحظه، “لوییس” دستگاه را خاموش می‌کند و به “لویی می‌گوید، “حالا می‌تونیم بریم.”

    در نوعی صحنۀ تمام‌کننده، “پیرلاین” را می‌بینیم که روی زمین آشپزخانه نشسته و مادرش در حال درست کردن شام است. او توجهی به چیزهایی که مادرش می‌گوید ندارد: مجذوب و غرق خواندن “هاگاکوره” است. صدای او را می‌شنویم که آخرین متنی که روی تصویر ظاهر می‌شود را می‌خواند:

    در منطقۀ کامیگاتا، مردم یک نوع ظرف غذای طبقه‌طبقه داشتند که در تنها روزی که برای گشت و گذار و تماشای گلها می‌رفتند، از آن استفاده می‌کردند. وقتی برمی‌گشتند، ظرف‌ها را دور می‌انداختند و لگدکوب می‌کردند. در همه چیز، پایان مهم است.

  • هاگاکوره به عنوان فلسفه‌ای از زندگی

    بدیهی است که بیننده نمی‌تواند بدون آنکه متون “هاگاکورۀ” نقش‌بسته بر تصویر را خوانده باشد، فیلم را دیده باشد: فلسفه، آشکارا، جزئی از فیلم است. “هاگاکوره” فلسفۀ جامع و کاملی از زندگی را در اختیار رزمجوی داستان می‌گذارد. “هاگاکوره” متشکل از متونی است که یک سامورایی بازنشسته به نام “یاماموتو چونه‌تومو” (1659-1719) که سال‌های پایانی عمرش را به عنوان یک زاهد گوشه‌نشین، یک نویسنده و هر ازگاهی به عنوان یک آموزگار سپری کرد، بخش‌هایی از آن را نوشته و بخش‌هایی را از منابع متفاوت گردآوری کرده است. تفکرهای هندو، چینی و ژاپنی در کتاب او گرد هم آمدند تا به شمایلی از یک اثر کلاسیک برسند. “گوست داگ” پانزده پند و قاعدۀ کلی کتاب را به ما معرفی می‌کند. این قواعد کلی، پارامترهای روحی و معنوی وجود “گوست داگ” را به عنوان یک رزمجوی شهری و یک تروریست اجیرشده تعریف می‌کند.

    اولین و اساسی‌ترین قاعدۀ کلی به ما می‌گوید: “طریقت سامورایی در مرگ یافت می‌شود.” اینکه مرگ باید نقطۀ تمرکز اصلیِ رزمجویان حرفه‌ای باشد، جای تعجبی ندارد. خطر کردن و مواجه شدن با مرگ در بطن اصول و قوانین یک سامورایی قرار دارد. این نزدیکی و مجاورت با مرگ، حساس‌ترین مواجهه‌های محتمل زندگی را رقم می‌زند؛ این [آمادگی رویارویی با مرگ]، چشم‌انداز روشن‌بخشی نسبت به مردم و چیزها را در اختیار رزمجو می‌گذارد. این قاعدۀ کلی با یادآوری تاثیرگذار اخلاقیات به سامورایی، نوعی قدرت خاص و آگاهی نسبت به وجود خویشتن را به او هدیه می‌کند. یک سامورایی واقعی احتمالاً باید نسبت به موجودات میرای عادی‌تر چیزهای بیشتری از زندگی بداند.

    فرهنگ‌های زیادی هستند که تمام تلاش خود را می‌کنند تا فناپذیری آرامش‌برهم‌زنندۀ وجود بشری را پنهان یا آن را کتمان کنند، و این نگرش گریز-از-واقعیت در نوعی پوچی و ابهام در زندگی افراد تجلی می‌کند. از سوی دیگر، همواره فرهنگ‌هایی بوده‌اند که به شدّت و با جدیت به مقولۀ مرگ و کوتاهی و بی‌ارزشی ادراک‌شده از زندگی بشری پرداخته‌اند، و زندگی در چنین فرهنگ‌هایی همیشه به همان نسبت با فضایی محزون و سودازده همراه بوده است. نگرش “هاگاکوره” نسبت به مرگ متفاوت از این هر دو رویکرد است، از این جهت که تمرکز مشتاقانۀ این مسلک بر مرگ، به نحو تناقض‌آمیزی، در راستای برافروختن حس زندگی در رزمجو است. سامورایی، که همواره و تا ابد این واقعیت را در خاطر دارد که مرگ مسلماً از راه می‌رسد، و اینکه احتمال دارد مرگ به ناگاه و در هر لحظه بر او وارد شود، با اراده و خواست عمیق‌تر و عزم قوی‌تری نسبت به دیگر مردمان زندگی می‌کند. زندگی‌ای که او در قید آن است مستعد آن است که یک زندگی خارق‌العاده باشد –زندگی‌ای، که همانطور که خواهید دید، مملو از سادگی خودخواسته، جدیّت متمرکزشده، و عملکرد بی‌عیب و نقص است. اگر در چشم‌انداز مرگ به زندگی سامورایی نگاه کنیم، خواهیم دید که زندگی او آگاهانه به عنوان یک اثر هنری ارزشمند و بااهمیت درک و با دقت بسیار زیاد شکل داده شده است.

    “هاگاکوره” می‌گوید، “انسان هر روز باید خود را مرده بیانگارد،” به این معنا که دل‌مشغولی‌های روزمرّه، نگرانی‌های پیش‌پاافتاده، و امور این‌جهانی‌ای که بخش اعظم زندگی مردم عادی‌تر را شکل ‌می‌دهند، برای او بی‌اهمیت باشند. مرده پنداشتن خود یعنی از یک دریچۀ شفاف و روشن به زندگی نگاه کردن. امور پیش‌پاافتاده، پیش پا افتاده تلقی می‌شوند، و نگرانی‌ها و آشفتگی‌های معمول در مورد امور عادی زندگی به همان اندازه ناچیز و جزئی تلقی می‌شوند که معمولاً هستند. از قدیم گفته‌اند، “هیچ کسی تا به حال در بستر مرگش نگفته است که ای کاش زمان بیشتری را در اداره صرف می‌کرد.” پیشگویی روشن پایان راه آدمی، معیار حتمی و مطمئنی برای تشخیص اهمیت نسبی چیزها در اختیار او می‌گذارد: چنین ادراکی، خویشتن فرد و همچنین جهان هستی را در چشم‌اندازهای مناسب‌شان قرار می‌دهد. آیا فردی که از فانی بودن خود آگاه است می‌تواند نگران این مساله باشد که سرمایه‌گذاری‌اش نه درصد برایش سود خواهد داشت یا سیزده درصد؟ آیا چنین فردی را می‌توان در حالی دید که به خاطر اینکه فلان مال‌التجاره به مقصد نرسیده است، پای تلفن در حال نعره زدن است؟ آیا یک سامورایی می‌تواند سرخوردگی‌ها و شکست‌های خود را بر سر اطرافیانش خالی کند؟ رویدادهای ناخواسته و ناخوشایند، هیچ گاه “گوست داگ” را پریشان نمی‌کنند. هرگز او را زودغضب، نگران، شاکی، یا فروپاشیده و غیرعادی به هر شکلی که باشد، نمی‌بینیم، به خصوص که این حالات به خاطر امور جزئی و پیش پاافتاده باشد. او با “مرده پنداشتن خود” آرامش و تسلط بر خود را حفظ می‌کند. آگاهی غیرعادی او از واقعیت او را قادر می‌سازد تا یک زندگی مملو از خویشتن‌داری و متانت محض داشته باشد.

    از طرف دیگر، مرده پنداشتن خود بر تمایل و ارادۀ شخص برای خطر کردن تاثیرگذار است. طبیعتاً، بیشتر مردم از آسیب دیدن و کشته شدن هراس دارند، و این هراس به طور معمول مانع از آن می‌شود که آنها دست به کارهایی بزنند که، اگر نخواهیم بگوییم یک زندگی در کل خلسه‌وار و مهیج را برای آنها می‌سازند، به طور قطع می‌توانند لذت و شادی بسیاری را برایشان به ارمغان بیاورند. شخصی که به طور جدی و به شیوۀ سامورایی خود را مرده تصور کند، از این گونه ترس‌های عجزآور بری است، و به همین خاطر توانایی دست زدن به امور خطیر و خارق‌العاده برای رسیدن به اهداف استثنایی را دارد. این مسیر، قطعاً با خطر واقعی از دست دادن جان و زندگی فرد همراه است. اما پاداش غلبه بر هراس از مرگ به لحاظ داشتنِ یک زندگی مهیج و خلسه‌وار بسیار ارزشمند و عالی است. این توصیۀ معروف “نیچه” است: “مخاطره‌آمیز زندگی کنید.” (1) مفهومی که “نیچه” با این گفتار القا می‌کند، مانند مفهومی که سامورایی داستان القاگر آن است، نه نوعی شیدایی بیمارگونه و ناخوشایند در خصوص مرگ، بلکه دیدگاهی جامع و پرقدرت از زندگی است، چرا که بار سنگین تردیدهایی که بیشتر انسان‌ها را از پای در می‌آورد را بر دوش ندارد. “گوست داگ” دارای این قدرت بی‌پروایی و بی‌باکی است.

    دومین قاعدۀ کلی‌ که روی تصویر ظاهر می‌شود، روی ساده‌سازی سیستماتیک زندگی متمرکز است: “برداشت دوگانه از یک امر ناگوار است.” در جای دیگری از کتاب “هاگاکوره” توصیه می‌شود که فرد نباید در یک زمان دو خرگوش را دنبال و صید کند. نکته‌ای که چنین جمله‌ای به آن اشاره دارد، روشن است: محدودسازی آگاهانۀ خود به یک امر در یک زمان معین بهترین شیوۀ پیگیری و تحقق امور است. همیشه وسوسۀ دنبال کردن بیش از یک هدف، یا زندگی کردن بر مبنای بیش از یک اصل و قاعده، در انسان وجود دارد. خطر میدان دادن به چنین وسوسه‌هایی، حواسپرتی، دودلی و بی‌علاقگی و عملکرد آشفته و بی‌قاعده است. به همین دلیل است که “هاگاکوره” بر این نکته اصرار دارد که “هر چه کمتر، مؤثرتر”؛ اینکه تمرکز بر تنها چند مورد معدود بهتر از وسعت دادن و گوناگونی دامنۀ عملکرد است. این نکته در ارتباط مستقیم با جهت‌گیری فلسفی شخص نیز هست. منحصراً در پیش گرفتن تنها یک شیوه لزوماً به معنای کوته‌فکری یا جزمی‌اندیشی[6] متعصبانه نیست، بلکه بیانگر خواست و اراده بر دنبال کردن یک قاعدۀ معین به شیوه‌ای کامل و بی‌عیب و نقص است. تنها به واسطۀ ثابت‌قدمی خودخواسته و انسجام هدف موردنظر است که فرد می‌تواند زندگی خود را به سوی جدّیتی که یک سامورایی آن را هدف خود قرار می‌دهد، رهنمون شود.

    ششمین قاعدۀ کلی‌ [از هاگاکوره که روی تصویر نقش می‌بندد] اساساً مبیّن و مؤکد همین نکته است: “غلبه بر دشمن در میدان نبرد مانند غلبۀ یک شاهین بر یک پرنده است. گرچه شاهین به دل هزاران پرنده می‌زند، اما جز به پرنده‌ای که از پیش آن را نشان کرده است، توجهی ندارد.” چنین راهکاری، انرژی و توان فرد را بر یک نقطۀ واحد متمرکز می‌کند و بنابراین امکان بهره بردن کامل از قدرت‌های غریزی شخص را امکان‌پذیر می‌سازد: “وقتی انسان تصمیم به قتل کسی می‌گیرد، نباید حتی به فکرش خطور کند که راه غیرمستقیم اما طولانی‌تر را برای رسیدن به آن انتخاب کند. بهترین راه، حملۀ سریع و رو به هدف است.” سامورایی، دیگر در بند نوعی از تردید و دودلی و بی‌میلی که شخصیتی چون هملتِ “شکسپیر” را از پا در می‌آورد و عاجز می‌کند، نیست. “هملت” در حالی که با وحشت و اکراه می‌بیند که چطور احتیاط کردن‌ها و سبک‌سنگین‌ کردن‌های بی‌پایانش، توانایی‌اش برای عمل کردن را تحلیل می‌برد، بر حال خود تاسف می‌خورد و می‌گوید: “اینگونه است که ادراک ما همه را بزدل می‌گرداند.” سامورایی بر خرد و منطق پیشینیان صحّه می‌گذارد: “انسان باید در فاصلۀ هفت نفس، تصمیم خود را بگیرد. مسالۀ مهم مصمم بودن است و داشتن جسارت و شجاعت برای گذر به فراسو.” نه تفکر، بلکه عمل متمرکزشده، پرانرژی و مصمم، در بطن زندگی یک سامورایی است.

    نکتۀ دیگری که با این تاکید بر فوریّت و جدّیت، ارتباط تنگاتنگ دارد، ایدۀ فلسفی زندگی کردن در زمان حال است. دوازدهمین قاعدۀ کلی که بر تصویر نقش می‌بندد، از فلسفۀ “دم را غنیمت بشمار” (Carpe Diem) دفاع می‌کند، فلسفه‌ای که بیان می‌کند، زمان زندگی کردن همیشه اکنون است. “هاگاکوره” به خوانندگان خود یادآور می‌شود که “کلّ زندگی انسان، تسلسلی است از لحظات پی در پی.” هر لحظه را باید در زمان خودش زندگی کرد. زندگی‌ای که بر مبنای گذشته و سنت‌ها یا با چشم دوختن به آینده باشد، یک زندگی تقلیل‌یافته و محدود است. “دفن مرده‌ها را بر عهدۀ مردگان بگذارید” یک اصل منطقی برای تمام زمان‌ها، و “زمانی که به رودخانه رسیدی، از آن بگذر”، راهکاری همسنگ و هم‌راستا با این اصل است. البته این به آن معنا نیست که نباید هیچ فکر و اندیشه‌ای در خصوص گذشته و آینده کرد. آموزش و یادگیری مؤثر هر دو این عوامل را شامل می‌شود. با این وجود، باید مراقب بود که دلبستگی و وابستگی به گذشته و فکر کردن به آینده، زندگی کردن در زمان حال را تحت‌الشعاع قرار ندهد. آنچه که شخص اکنون انجام می‌دهد، برای مثال کاری شبیه به مطالعه کردن، باید به خودی خود معنادار باشد، و نه اینکه صرفاً به عنوان وسیله‌ای برای تحقق چیزی دیگر در آینده ارزش یابد.

    علاوه بر سادگی و جدّیت، فاکتور دیگری که “هاگاکوره” آن را هدف خود قرار می‌دهد، عملکرد بی‌عیب و نقص است. متونی که در ادامۀ فیلم روی تصویر ظاهر می‌شوند، به شیوه‌هایی اشاره می‌کند که سامورایی با پیش گرفتن‌ آنها می‌تواند به چنین کمالی برسد. پنجمین قاعدۀ کلی می‌گوید: “با مسائل بزرگ باید به آرامی مواجه شد.” مسائل بزرگ و مهم مستعد عصبی کردن مردم و از حالت عادی خارج کردن آنها هستند. از کوره در رفتن و از دست دادن کنترلِ این چنینی نمی‌تواند ویژگی یک سامورایی باشد. برخورد با مسائل بزرگ و مهم به گونه‌ای که انگار از اهمیت چندانی برخوردار نیستند، به سامورایی کمک خواهد کرد تا بدون ایراد و با ظرافت و دقت بیشتری عمل کند.

    ظاهراً “ایته‌ای”، اندیشمند کنفوسیوسی، توصیه‌ای مغایر با مطلب اخیر دارد: “مسائل جزئی را باید جدی گرفت.” این توصیه به مطلب پیشین اضافه می‌شود تا جلوی هر گونه برداشت و نتیجه‌گیری نابجا را بگیرد. به آرامی رفتار کردن با مسائل مهم و بزرگ می‌تواند بعضی را به سمت و سوی مواجهۀ به مراتب آرام‌تر – یا برخورد بی‌ملاحظه و صرفاً بدون توجه – با مسائل جزئی‌تر سوق دهد. اما این طریقتی نیست که “هاگاکوره” بر آن تاکید دارد: یک سامورایی هرگز خود را در مسیری قرار نمی‌دهد که برخورد آشفته و بی‌قاعده و بدون توجه با امور داشته باشد. انجام کارها تا رسیدن آنها به نقطۀ کمال، و همواره خود را در مسیر اجرای بی‌عیب و نقص امور حفظ کردن، بخشی از قاعده و ضوابط رفتاری رزمجو است. به همین دلیل است که “گوست داگ” این چنین در پیگیری اموری که به او محول می‌شود و در ازای آنها پول می‌گیرد، باریک‌بین و دقیق است، و در مقابل، در رابطه با امور مربوط به خود آرام و آسان‌گیر است. او، خواه موقع شلیک کردن به یک آدمکش یا تمیز کردن قطعات یک اسلحه، همیشه درجۀ معینی از تمرکز و دقت را از خود نشان می‌دهد. او آرام و در عین حال جدی است.

    “دیدن جهان در قالب یک رویا دیدگاه خوبی است.” نگاه کردن به زندگی و این جهان به عنوان چیزی غیرواقعی، بخشی از سنت و باورهای هندو است. “هاگاکوره” لزوماً ارتباط مستقیمی با این دیدگاه و بینش متافیزیکی ندارد، اما این نگرش را به عنوان یک استعارۀ سودمند توصیه می‌کند. وقتی فرد با واقعیت به عنوان چیزی غیرواقعی مثل یک رویا مواجه شود، شرایط و پیشامدهای فشارآور و خردکننده، قدرت ویرانگرانۀ بالقوۀ خود را از دست می‌دهند. این یک شیوه برای آن است که با مسائل بزرگ به آرامی رفتار کنیم.

    قاعدۀ کلی یازدهم یک بار دیگر ما را به تفکرات و اندیشه‌هایی از سنن هندو و بودا، و به اصل معروف “رسالۀ قلب” ارجاع می‌دهد. “شکل خلاء است”، این عبارت بیانگر آن است که چیزهایی که نامی به آنها اطلاق می‌شود و تعریف‌شده هستند و ما آنها را بخش‌هایی از واقعیت تلقی می‌کنیم، در واقع تنها ساخته‌های ذهنی ما هستند. برای مثال، در نهایت امور، چیزی به عنوان بدن من وجود واقعی ندارد، به این خاطر که بدن من چیزی جز ترکیبی از کثافات بسیار، آب و دیگر عناصر ابتدایی و ضروری نیست. و این عناصر، خود چیزی بیش از ترکیب‌هایی از عناصر به مراتب ابتدایی‌تر و بی‌اهمیت‌تر نیستند، و این عناصر ابتدایی‌تر ترکیب‌هایی از عناصر سازندۀ ابتدایی‌تر هستند. در نهایت هیچ چیزی وجود ندارد که اصلی و اساسی، ساده و مشمول بقای تغییرناپذیر باشد؛ بنابراین، در نهایت چیزی جز “خلاء” وجود ندارد. به عبارت دیگر، به معنایی که یک فرد از امور دارد، چیزهایی مثل بدن من، ذهن من و بی‌شمار چیزهای دیگر وجود دارد؛ این “شکل‌ها” وجود دارند. اما به معنایی که دیگری از امور برداشت می‌کند، این چیزها یا “شکل‌ها” (یی که به آنها اشاره شد) وجود واقعی و خارجی ندارند؛ تنها چیزی که وجود دارد “خلاء” است. از این رو، “شکل، (در نهایت) خلاء است” و “خلاء، شکل است (یعنی، در این شکل یا آن شکل ظاهر می‌شود).”

    اهمیت این نوع تفکر و تعمق در خصوص شیوۀ سامورایی در ارتباط آن با این ایده نهفته است که جهان شبیه به یک رویا است: [اگر چنین نگرشی داشته باشیم] نسبت دادن اهمیت و ارزش بسیار زیاد به چیزهایی که وجودشان تنها در شکل ظاهری‌شان است اشتباه بزرگی است. این نوع تفکر همچنین، سامورایی را در جایگاهی قرار می‌دهد که شاید بتوان آن را یک خلاء اخلاقی نامید. اگر همه چیز، چیزی جز نوعی ساختۀ ذهنی نباشد، بدیهی است که قوانین اخلاقی و حقوقی جهان نیز همین گونه‌اند. قواعد و قوانین، فی نفسه دارای هیچ گونه مفهوم یا اعتبار واقعی‌ و اصیلی نیستند. هر فرد می‌تواند – یا به یک معنای خاص باید – قاعدۀ کلی یا “شکل” اخلاقی خود را پیدا یا خلق کند. این “شکل‌ها” از دل خلاء درمی‌آیند، و در نهایت، خود، خلاء هستند. به این ترتیب می‌توان گفت، خلاء، بافت هستی‌شناسانه‌ای است که سامورایی در آن، قاعدۀ اخلاقی خود را انتخاب می‌کند و زندگی‌ای را در پیش می‌گیرد که خود آگاهانه آن را انتخاب می‌کند.

    “گوست داگ” در عین جانی بودن، یک فرد بسیار اخلاق‌مدار است. بر طبق قوانین جزایی آمریکا، اگر او دستگیر شود، راهی بندِ محکومان به اعدام می‌شود، اما او آگاهانه قاعدۀ اخلاقی و اصلِ اساسی از-خود-گذشتگی مخصوص به خودش را دنبال می‌کند. بنا بر مفهوم هستی‌شناسانه‌ای که از اصل “شکل خلاء است” برمی‌آید، هیچ راهی برای تعیین اینکه کدام قاعدۀ قانونی یا اخلاقی بر دیگری ارجحیت دارد یا معتبرتر از دیگری است، وجود ندارد. تمامی این قواعد و قوانین ساخته‌های ذهنی هستند، و تنها بسته به خود فرد است که تصمیم بگیرد بر طبق کدام اصل و قاعده زندگی کند.

    سیزدهمین قاعدۀ کلی که روی تصویر می‌بینیم، می‌گوید، “چیزهای زیادی هست که باید از باد و باران آموخت.” افراد بسیاری هستند که دست به هر کاری می‌زنند تا از بلایایی که نمی‌توان از آنها اجتناب کرد، اجتناب کنند – مثل کسانی که با شتاب فراوان از رگباری می‌گریزند که در واقع نمی‌توان از آن فرار کرد. شخصی که اجتناب‌ناپذیری فجایع و مصیبت‌های خاصی را تشخیص می‌دهد و درک کند، وقت و انرژی خود را برای مقابلۀ عبث کردن با آنها تلف نمی‌کند. از این رو است که “گوست داگ” به هیچ وجه به خاطر سبویی که شکسته شده شکایتی نمی‌کند، و وقتی گلوله‌ها به سمت او در حرکت هستند، بیهوده سعی نمی‌کند خود را از مسیر آنها کنار بکشد. آنچه او از باد و باران یاد گرفته است او را قادر می‌سازد تا بدون اندوه و آشفتگی عبث یا در هم کشیدن بی‌حاصل چهره به راهی که پیش پایش قرار داده می‌شود ادامه دهد. رفتار و سلوک ملایم او شکوه شکلِ کامل و بی‌عیب و نقص را به نمایش می‌گذارد.

    آخرین قاعدۀ کلی‌ای که از کتاب “هاگاکوره” که از زبان فیلم نقل می‌شود، دعوتی است به تعیین یک نقطۀ پایان معین برای زندگی فرد – به عنوان جایگزینی برای انتظار کشیدن منفعلانه برای مواجهه با نوعی فوت و رحلت نامعین. در کتاب آمده است که “در همه چیز، پایان مهم است.” همانطور که در سرزمین کامیگاتا، ظروف گل‌ها، بعد از آنکه کاری که باید می‌کردند را کردند، دور انداخته می‌شوند، از سامورایی هم انتظار می‌رود، به محض آنکه اربابش از دنیا رفت و به این ترتیب دوران خدمت او به پایان راه خود رسید، دست به سپوکو، خودکشی آیینی، بزند (شاید اگر استادِ شخص “چونه‌موتو” صراحتاً این اقدام به خودکشی سنتی را ممنوع نکرده بود، خود او نیز، به جای آنکه به یک زاهد و معلم گوشه‌نشین تبدیل شود، دست به سپوکو می‌زد.) معنای کلی‌تر این مطلب، این ایده است که زندگی باید دارای نوعی جدیّت متمرکزشده در مسیر یک هدف واحد و خود را به طور کامل وقف یک امر خاص کردن، باشد. وقتی که زندگی دیگر از چنین هدفی برخوردار نباشد، کم کم رو به افول و نقصان می‌گذارد، و در نتیجه کیفیت واقعی حیات را از دست می‌دهد. اصلاً وجود نداشتن بهتر از زنده ماندن بدون یک هدف معین است که فرد بتواند خود را با جدّیت تقلیل‌نیافته وقف آن کند.

  • یک سامورایی اگزیستانسیالیست (وجودگرا)

    طریقت سامورایی، فلسفه‌ای را در اختیار “گوست داگ” قرار می‌دهد که سادگی، جدّیت، کمال، و خدمت صادقانه و وفادارانه را به عنوان معنای واقعی زندگی تعریف می‌کند. بنا بر این فلسفه، وجود “گوست داگ” به ساختار و هدف معینی نائل می‌شود، و در مقایسه با بیشتر مردم اطراف او و در قیاس با متوسط مردمان معاصر، “گوست داگ”، کنترل کامل امور مربوط به خود را به دست دارد و تا حد بسیار زیادی ارباب و حاکم بر سرنوشت خودش است. در زمانه‌ای که بیشتر مردم دستخوش و در محاصرۀ عواطف ناشی از احساس ضعف و عجز و بی‌معنایی هستند، “گوست داگ” زندگی‌ای دارد که آگاهانه انتخاب شده، به دقت شکل داده شده، و با جدیّت سپری می‌شود.

    یک جنبه از طریقت سامورایی می‌تواند در جهت نفی و خنثی کردن ویژگی خود-تصمیم‌گیری کلی “گوست داگ” جلوه‌گر شود: تعهد و وفاداری رزمجو به استادش. سومین قاعدۀ کلی‌ای که فیلم آن را بیان می‌کند، می‌گوید: “اگر بخواهیم در یک کلام شرایط سامورایی بودن را بیان کنیم، باید بگوییم که آدمی می‌باید در گام نخست به طور جدی جسم و روح خود را در اختیار استادش قرار دهد.” اما خدمت “گوست داگ” به استادش، خدمتی مخصوص به خودش است. او بخش اعظم شکلی که این خدمت به خود می‌گیرد را تحت کنترل دارد، و این خودِ او است که استادش و خدمتی که باید برای او انجام دهد را انتخاب کرده است. تعهد او به استادش بخشی از طریقتی است که خود انتخاب کرده است، درست مثل قواعد و باورهای دیگری که یک سامورایی خوب و واقعی می‌پذیرد. به این معنا، در واقع این “گوست داگ” نیست که به استادش خدمت می‌کند، بلکه استاد است که در خدمت هدف والاتر “گوست داگ” است. “گوست داگ” از استادش استفاده می‌کند تا اجرای بی‌نقص زندگی یک سامورایی را به نمایش بگذارد.

    آنچه وجود کلی “گوست داگ” را تعریف می‌کند، نه صرفاً قاعدۀ سامورایی فی‌نفسه، بلکه بافت اجتماعی و تاریخی‌ای که او بر طبق فلسفۀ منتخب خودش در آن زندگی می‌کند نیز هست. گذشته از همه چیز، مرید یک جنگ‌سالار ژاپنی متعلق به قرن هفدهم، به طور قطع چهرۀ کاملاً متفاوتی از یک هیت‌من آمریکایی قرن بیستمی است، حتی اگر این دو بر طبق یک سری قواعد یکسان زندگی کنند و شغل مرگ‌آور و نوع و شکل خدمت کردن‌شان شباهت‌های قابل‌توجهی با هم داشته باشند. به علاوه، تفاوت بین این دو صرفاً مربوط به جزئیات خارجی و ظاهری (پوشش متفاوت، سلاح‌های متفاوت، سیستم‌های قانونی متفاوت، و غیره و غیره) نمی‌شود، بلکه این دو چهره در شیوه‌ای که بر مبنای آن معنای زندگی‌شان را کسب می‌کنند نیز با هم تفاوت دارند. یک سامورایی ژاپنی نقش خود را در رشد و شکوفایی بر مبنای یک جامعه و سنت تثبیت و پذیرفته‌شده فرض می‌کند، در حالی که “گوست داگ” تعریف نقش خود را در اتخاذ یک انتخاب نامتعارف و نابهنگام می‌داند. نقش یک سامورایی به صورت کنایه‌آمیزی در نیوجرسی نامتعارف و عجیب و غریب است، و بازی کردن این نقش به عنوان یک فرد آفریقایی-آمریکایی متضمن شرایط و ذهنیّاتی است که نوعی توضیح و تفسیر را ایجاب می‌کنند.

    برجسته‌ترین ویژگی برای طبیعت وجود “گوست داگ” به عنوان یک سامورایی، نوعی خلاء طبیعی است که به قلم نویسندگانی چون “تی. اس. الیوت” و “روبرت موزیل” توصیف شده است و توسط “ژان پل سارتر” از دیدگاه اگزیستانسیالیستی مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. “گوست داگ” ساکنِ مثالی “لم‌یزرع” فرهنگی معاصر است، و به عنوان یک سامورایی آفریقایی-آمریکایی، جلوۀ کامل و بی‌نقصی از فردی است که با استقلال رای آگاهانه و عزم و اراده‌ای که دیدگاه اگزیستانسیالیسم ایجاب می‌کند، زندگی خود را انتخاب می‌کند.

    چمن‌زار خانۀ “گوست داگ” از جهات بسیاری یک لم‌یزرع است. محیط فیزیکی پیرامون او یکی از نمونه‌های تباهی و زوال شهری است، و بافت وسیعتر وجود نامتعارف او حالتی از بیگانگی و گم‌گشتگی است که مردم در آن یا بی‌معنایی زندگی‌شان را تحمل می‌کنند یا با ملحق شدن به خرده‌فرهنگ‌ها، دار و دسته‌ها، یا جماعت‌های مذهبی نوظهور، به دنبال یک خاستگاه و کانون درونی می‌روند. احتمال وجود یک جامعۀ سالم که شامل همه چیز از جمله یک فرهنگ پویا و باطراوت، متقاعد‌کننده و جمع‌کنندۀ ایده‌های مختلف باشد، در این دنیای جدید از بین رفته است – و همچنین احتمال وجود آمریکای روز به روز صنعتی‌ترشونده‌ای که دست‌مزدهای خوب، سودهای سخاوتمندانه و وفور نعمت فزاینده‌ای را تامین می‌کرد که رویای آمریکایی را شکل داد و مردمی از خاستگاه‌های متفاوت بسیار را در قالب یک ملت منسجم و یکپارچه تغییرشکل داد. مردم محلۀ “گوست داگ” ساکنین یک بابِل مدرن هستند: به زبان‌های مختلف حرف می‌زنند، و اغلب مطمئن نیستند که حرف یکدیگر را به درستی درک کرده‌اند یا خیر. آنها از مناطق و خاستگاه‌های متفاوتی آمده‌اند، و در چیزی مثل یک دیدگاه مشترک در مورد چیزها یا یک هدف متحدکننده با هم سهیم نیستند. عبارت زمانی-قاطعِ “یک از بسیار” (E Pluribus Unum)[7] قدرت دیرینه و سنتی خود را از دست داده است. دنیای “گوست داگ”، چشم‌اندازی از انزوا و از هم پاشیدگی است. “گوست داگ” در جایی از فیلم می‌گوید: “انگار همه چیزِ دور و برمون داره تغییر می‌کنه، لویی.” “لویی” جواب می‌دهد، “گل گفتی. دیگه هیچ چی هیچ معنی‌ای نداره.”

    دلیل اینکه کتاب “راشومون” به کرّات در فیلم نشان داده می‌شود این واقعیت است که شخصیت‌های داستان اصلی این کتاب، تصاویر کاملاً متفاوتی از یک رویداد واحد نشان می‌دهند. این نسبیت‌گرایی مالیخولیایی “راشومون” است که برای “گوست داگ” اهمیت دارد. چرا که در فیلم “جارموش” هم مردم در دنیاهای درونی متفاوتی زندگی می‌کنند، و از زوایای انزواگرایانۀ متفاوتی به چیزها نگاه می‌کنند.

    افراد پیرامون “گوست داگ” اغلب کارهایی می‌کنند که از نظر همسایه‌هایشان دیوانه‌وار و غیرعقلانی است. مردی که فقط به زبان اسپانیایی صحبت می‌کند، با دقت زیاد یک قایق نسبتاً بزرگ را روی نوک یک مجتمع آپارتمانی می‌سازد و هیچ کس نمی‌تواند سر در بیاورد که او چطور می‌خواهد این سازۀ بزرگ را از آن بالا پایین بیاورد و به دریا بیندازد. پروژه‌ای که این مرد در دست گرفته یادآور آماده شدن “نوح” برای سیل و طوفان، و برای نابودی کامل یک دنیای شکست‌خورده است. اما از طرفی این اتفاق می‌تواند صرفاً یکی از عجایب و غرایب و رویدادهای بی‌ارتباط بسیاری باشد که کلیّت فرهنگ به-لحاظ-اجتماعی-گسستۀ “گوست داگ” را شکل می‌دهند. هیچ چیز در این تمدن رو به زوال با هیچ چیز دیگر همخوانی ندارد، و افراد منزوی‌شده‌ای که در آن زندگی می‌کنند تنها به حال خود رها می‌شوند تا جایی که در توان دارند بهترین زندگی را برای خودشان جعل کنند.

    اجرای نقش یک سامورایی در کلان‌شهر نیوجرسی درست به اندازۀ ساختن یک کشتی روی نوک یک خانۀ آپارتمانی عجیب و نامتعارف است؛ از برخی جهات این اتفاق رنگ و بوی یک رویداد سورئالیستی[8] را دارد. ساختگی بودن وجود سامورایی‌-گونۀ “گوست داگ” به واقع در حد و اندازه‌های ساخت یک اثر هنری است. نقش اجتماعی‌ای که او به عنوان یک سامورایی بازی می‌کند به معنای دقیق کلمه این گونه است: یک نقش – چیزی که به نوعی اجرا می‌شود که گویی روی صحنۀ نمایش ایفا می‌شود. “سارتر” به شباهتی که بین خلق خویشتن خویش به سبک و سیاق اگزیستانسیالیست‌ها و خلق یک اثر هنری وجود دارد، اشاره می‌کند: او در کتاب “اگزیستانسیالیسم نوعی اومانیسم است” به این نکته اشاره می‌کند که، “انسان … خود را به واسطۀ انتخاب اخلاقیات خود، انتخاب می‌کند،” بیان می‌دارد که این “انتخاب اخلاقی هم‌سنگ با ساختن یک اثر هنری است.” (3)

    شیوۀ حساب‌شده و تقریباً آیینی‌ای که “گوست داگ” بر مبنای آن در این دنیا زندگی و عمل می‌کند نه تنها از آداب و سنن به دقت‌ طراحی و تدوین‌شدۀ ژاپن باستان، بلکه از تصنّع هنرمندانۀ وجود شخصاً-انتخاب-شدۀ قهرمان داستان نشأت می‌گیرد. تسلط بر نفسِ موقرانۀ “گوست داگ” و اعمالی که او با دقت و مهارت کامل انجام‌شان می‌دهد همیشه در قالب نوعی ایفای نقش به دقت تمرین شده جلوه می‌کنند. کلّ زندگی سامورایی او نمایشی است که با دقت و سلیقۀ زیاد ساخته شده، و یک ترکیب زیبایی‌شناسانه که با نظر به ریزترین جزئیات شکل داده شده است. آنچه او به عنوان زندگی در پیش گرفته است، یک نمایش تئاتری اگزیستانسیالیستی است: مطلقاً واقعی از این جهت که این زندگی، زندگی واقعی او است، اما به نحوی عجیب و باورنکردنی غیرواقعی، از این جهت که این زندگی به طور کامل از بافت تاریخی و این‌جهانی‌ای که زمانی همین نقش سامورایی را در یک بافت طبیعی و زنده و نظام‌یافته به او اعطا کرده است، منفصل است.

    “گوست داگ” شکل زندگی خود را همراه با آزادی افراطی‌ای انتخاب می‌کند که “سارتر” آن را برای هر وجود زیبایی‌شناسانه‌ای لازم می‌داند. هیچ سنت، گروه اجتماعی، یا هیچ نهادی از هیچ نوع وجود ندارد که “گوست داگ” را وادار به انتخاب شیوۀ سامورایی کند. با در معرض خلاء فرهنگی یا “لم‌یزرع” مدرن قرار گرفتن، و با تجربه کردن “هیچ” و پوچی‌ای که “سارتر” در باب آن مکتوباتی دارد، است که “گوست داگ” زندگی خودش را به واقع از آن خودش می‌کند.

    البته، “گوست داگ” در اصل می‌توانسته هر نقش یا شیوه‌ای را انتخاب کند. هیچ منطقی در تجزیه و تحلیل‌های اگزیستانسیالیستیِ چیزها وجود ندارد که زندگی یک راهب بودایی را اساساً بهتر از زندگی یک کارمند ادارۀ پست یا یک دلال خرید و فروش ماشین‌های کارکرده، بداند. اما لازم است بگوییم که انتخاب شیوۀ سامورایی توسط “گوست داگ” به طور خاص در خورِ یک اگزیستانسیالیست است. جهان‌بینی “هاگاکوره” به طور قابل‌ملاحظه‌ای شبیه به جهان‌بینی “سارتر” است؛ توصیف این جهان‌بینی به عنوان یک قاعدۀ کلی اگزیستانسیالیستی به هیچ وجه مبالغه در کلام نیست. هدفِ این هر دو جهان‌بینی الهام‌بخشی به افراد در جهت تحت کنترل درآوردن زندگی خود به شیوه‌ای عالی‌تر از یک راهکار متوسط است. این جهان‌بینی‌ها مریدان خود را تشویق می‌کنند تا با تمرکز و تصمیم‌گیری‌های خارق‌العاده و استثنایی زندگی کنند. هر دو این جهانی‌بینی‌ها این کار را با متعهد کردن افراد به مواجهۀ صریح و بلاواسطه با واقعیت مرگ خود انجام می‌دهند: عبارت “واجب است هر روز انسان خود را مرده بپندارد” معادل هاگاکوره‌ای عبارتِ اگزیستانسیالیستیِ “در مسیر مرگ بودن” است. در این هر دو فلسفه، تجربۀ پوچی و هیچ مقدم بر داشتنِ یک زندگی واقعی مطرح می‌شود. هر دو فلسفه بر نامربوطی اخلاقی شرایط خارجی و جهان خارج تاکید دارند – اگزیستانسیالیست‌ها با توصیف زندگی و جهان هستی به عنوان چیزهایی که اساساً غیرقابل‌شناخت و بی‌معنا هستند، و چونه‌تومو با دلالت بر این نکته که واقعیت در نهایت “خلاء” است. در تعمق در هر یک از این دو فلسفه، تنها چیزی که می‌‌توان به آن تکیه کرد، تصمیم‌گیری مطلقاً شخصی و عملکرد مصممانه است.

    همچنین هر دو این فلسفه‌ها می‌توانند پرسشی را در ذهن خوانندگان و بینندگان خود بر جا بگذارند. “گوست داگ” یک قهرمان، و حتی نمونه و الگویی از این قشر افراد است – اما از طرفی آدمکش هم هست، و شاید یک آدمکش خونسرد هم باشد. فیلم بیشتر اوقات، او را در حال دفاع از خود نشان می‌دهد اما روشن است که او به خاطر پول حساب مردم را “تسویه می‌کند.” شاید او ادعا کند که “هرگز انسان بی‌گناهی را نکشته” است، مثل اوباش معروفی که زمانی در جلسۀ دادگاهی‌اش این ادعا را مطرح کرد، و اینکه به ارزش‌های اخلاقی قابل‌توجهی قائل است. اما قتل دو شکارچی خرس به نظر بی‌رحمانه می‌آید. این عمل در فیلم به عنوان عملی در جهت انتقام‌ توصیف می‌شود: در برخی فرهنگ‌های باستانی، کفارۀ کشتن خرس درست مثل قتل آدمیزاد، باید داده می‌شد.

    در سرتاسر فیلم، اشاراتی وجود دارد مبنی بر اینکه ارتباط مرموز و عرفانی “گوست داگ” با قلمرو حیوان، و به طور خاص با خرس‌ها، بخشی از معنویت خاص او است. اما کشتن دو شکارچی آنهم با خونسردی تمام، به نظر وحشیانه می‌آید و توجیه این کشتار با تکیه بر نوعی مذهب باستانی، عجیب و باورنکردنی است. عجیب بودن تمام اینها می‌تواند بیننده را به این فکر فرو برد: آیا انسان‌ها واقعاً برای انتخاب دلخواهانۀ اخلاقیات و دیدگاه‌های خود آزادند؟ آیا هیچ گونه محدودیت معتبر برای آنچه انسان‌ها می‌توانند انتخاب کنند و انجام دهند وجود ندارد؟

    این احتمال هست که مقصود فیلم اساساً مطرح کردن چنین شک‌هایی باشد. در جایی از فیلم که سامورایی و استادش به پایان دوئل نهایی خود رسیده‌اند، “لوئیس” را در حالی در لیموزینش می‌بینیم که همچنان مشغول تماشای یک کارتون دیگر است. شخصیت‌های میکی‌موسی‌ای را می‌بینیم که درگیر یک تیراندازی خشونت‌بار هستند، و در نهایت قائله با نابودی کامل کرۀ زمین تمام می‌شود.

    ممکن است این فکر به ذهن بیننده خطور کند که این کارتون تفسیری بر شیوۀ سامورایی است. تفسیری که وجه تازه‌ای از آنچه “گوست داگ” و اوباش انجام داده‌اند، را به نمایش می‌گذارد. کاری که شخصیت‌های میکی‌موسی انجام می‌دهند آنچنان بی‌جا و بی‌معنی به نظر می‌رسد که بینندگان باید به این فکر کنند که آیا شیوۀ بهتری [به جای شیوۀ سامورایی] برای زندگی نمی‌تواند وجود داشته باشد.


    [1]. به معنای سگ‌روح
    [2]. آدمکش حرفه‌ای
    [3]. Hagakure
    [4]. به معنی فرانک خوش‌تیپه
    [5]. اسم یک فیلم وسترن
    [6]. Dogmatism
    [7]. یک از بسیار در اصل به پدیدار شدن یک ملت و کشور از مستعمرات و ایالت‌های متعدد اشاره دارد ولی در سال‌های اخیر تعبیر پدیدار شدن یک ملت و مردم از ملل، نژادها، دین‌ها، و نیاکان متعدد نیز رواج یافته است. ‌ E Pluribus Unumمتشکل از سیزده حرف است که نمادی از سیزده ایالت اولیه‌ای هستند که در شکل‌گیری کشور ایالات متحده آمریکا نقش اساسی داشتند.
    [8]. فراواقعیت‌گرایانه؛ وهم‌گرایانه
  • Ghost Dog: The Way of the Samurai

    Directed by Jim Jarmusch
    Screenplay by Jim Jarmusch
    Music by RZA
    Produced 1999; released 2000
    With Forest Whitaker, John Torney, Tricia Vessey, and others

    The film starts with shots of a courier pigeon slowly crossing a vast empty sky, and with aerial views of a contemporary industrial landscape. A sparse tune with an unhurried beat sets the calm and almost solemn tone of the story. These visual and auditory spaces are the parameters within which Ghost Dog, a professional hit man, lives his strangely ceremonial life.

    Ghost Dog (Forest Whitaker) lives by the old Japanese warrior code of the samurai. We first see him as he sits reading in his roof top shack, surrounded by his pigeons, beat-up furniture, and the tools of his trade–guns, silencers, repair kits, and a slew of electronic gadgets. What he reads is the Hagakure, a sort of philosophical handbook for the ethics and conduct of samurai warriors, compiled at the beginning of the 18th century in Japan.

    In a close-up shot we see one of the key passages of the book, as the protagonist reads the text in an even and measured voice:

    The Way of the Samurai is found in death. Meditations on the inevitability of death should be performed daily. Every day when one’s body and mind are at peace, one should meditate about being ripped apart by arrows, spears, and swords, being carried away by surging waves, being thrown into the midst of a roaring fire, being struck by lightning or a great earthquake, falling from thousand foot cliffs, committing seppuku [ritual suicide] at the death of one’s master. And every day without fail one should consider himself dead. This is the substance of the Way of the Samurai.

    Action starts when Ghost Dog leaves his abode to take care of an assignment. It is night. He solemnly bows before a little altar at the edge of the roof, and then walks calmly through the mostly deserted streets of his run-down neighborhood. When he passes a cemetery he gestures a greeting to the dead. Eventually he spots a nice car, checks whether anyone is around, expertly breaks into the vehicle, gets it started with one of his gadgets, and quietly drives away. He puts a CD into the disc drive and listens to a melancholy RZA tune. Another page from the Hagakure appears on the screen:

    It is bad when one thing becomes two. One should not look for anything else in the Way of the Samurai. It is the same for anything else that is called a Way. If one understands things in this manner, he should be able to hear about all Ways and be more and more in accord with his own.

    At this point the viewer is introduced to some of Ghost Dog’s future antagonists, members of a Mafia crime family who are discussing the planned assassination of one of their own. “Handsome Frank” has an intimate relationship with the crime boss’ daughter, and Ghost Dog has been contracted by one of the mobsters to “whack” him. The portrait of this group of mobsters is somewhat humorous. In spite of their deadly demeanor they look like a group of retired store clerks. They are gray-faced and middle-aged, and most of them are overweight and badly out of shape. They are scolded by their landlord for not paying the rent on their meeting room. They spend much of their time watching juvenile cartoons on TV. Their talk, however, is tough: They talk the way gangsters talk in old noir flicks. And they still are involved in typical Mafia pursuits.

    Ghost Dog enters Handsome Frank’s shabby apartment, shoots the sleazy looking gangster (Richard Portnow), and then is surprised by finding a girl (Tricia Vessey) in the room. “Did my father send you to do that?” she asks. She seems terrified, and her voice is that of a frail girl. Ghost Dog leaves her alone; killing a woman is not part of his assignment. As the hit man does not say anything, she gives him the book she had been reading while Frank was watching cartoons on TV. It is a copy of Rashomon, a collection of stories about ancient Japan. She timidly recommends that he read it. The scene ends with another projected Hagakure text:

    If one were to say in a word what the condition of being a samurai is, its basis lies first in seriously devoting one’s body and soul to his master. Not to forget one’s master is the most fundamental obligation for a retainer.

    Frank’s assassination, although untraceable for the police, creates problems. For one thing, Louise, the boss’ daughter, was not supposed to be present during the murder. For another, the death of a gang member has to be avenged–particularly if the assassin is a “nigger.” That does not make much sense, as Handsome Frank’s death had been ordered by Ray Vargo (Henry Silva), the boss of the crime family. But logic is not much of a concern for these men: they have a code to obey and a tradition to follow. Since it was Louie (John Torney) who made the killing arrangements with Ghost Dog, Louie has to see to it that Ghost Dog is “liquidated–removed from the face of the earth.” Louie does not like the idea. He points out that Ghost Dog has always been an efficient and highly dependable operative for the mob. He also warns that going after this accomplished assassin could be dangerous. But the gangsters insist: It is either Ghost Dog or Louie himself. Reluctantly Louie prepares to move against his faithful retainer.

    Ghost Dog is shown napping peacefully in the sun among his pigeons. He has a dream, a dream that reproduces in the form of a recurring nightmare the event that made him a retainer of Louie. Eight years ago a couple of racist thugs were about to kill young Ghost Dog in a back alley when Louie interfered by shooting one of the attackers, thus saving the young man’s life. From then on Ghost Dog considered himself the lifelong “retainer” of Louie. Like a retained samurai of Japan’s feudal past, Ghost Dog committed himself with unconditional loyalty to his chosen war lord. Over the years Louie paid Ghost Dog for hit jobs on a regular basis. Although they rarely saw each other in person, they had the sort of respect and warm feelings for each other that master and retainers often had during Japan’s classical samurai era.

    The disquieting dream is a reminder of Ghost Dog’s precarious situation. The samurai knows that trouble lies ahead. Louie had sent him a message indicating that the crime family is unhappy about his last job. Ghost Dog also uses his gadgets to spy on the gang’s conversations; he knows far more about their plans and operations than the gangsters suspect. But he is not particularly perturbed by the future; the philosophy of his code has taught him how to take things in stride. The following Hagakure passage appears on the screen:

    It is a good viewpoint to see the world as a dream. When you have something like a nightmare, you will wake up and tell yourself that it was only a dream. It is said that the world we live in is not a bit different from this.

    For a while nothing happens, although the gangsters keep preparing for the liquidation of the samurai. We see how Ghost Dog interacts with his few friends and neighbors. He plays chess with Raymond (Isaach de Bankole), a Haitian ice cream vendor who speaks only French, and he discusses books with Pearline (Camille Winbush), an inquisitive little girl from the neighborhood. He leisurely listens to youngsters in the park who are trying out rap songs. Ghost Dog seems most happy, however, when he lets his pigeons swarm out to see them wheel in the sky. (This is the only time when we notice a genuine radiant smile on the warrior’s face.) Ghost Dog prays before his little altar, and he practices his athletic and ceremonial sword exercise with great prowess and aplomb. The following Hagakure text appears:

    Among the maxims on Lord Naoshige’s wall there was this one: Matters of great concern should be treated lightly. Master Ittei wrote: Matters of small concern should be treated seriously.

    One day two of the gangsters appear on a roof among pigeon stalls in the samurai’s neighborhood. They are looking for Ghost Dog, but they do not know where exactly he lives. They shoot one of the pigeons and threaten a Cayuga Indian who happens to be on the premises. A few days later two other mobsters kill a neighbor on another roof because that neighbor vaguely fits the description of Ghost Dog (“a big black man”). It is clear that the samurai has to prepare for battle in earnest. While Ghost Dog cleans and readies his weapons, the following Hagakure passage appears:

    According to what one of the elders said, taking an enemy on the battlefield is like a hawk taking a bird. Even though it enters into the midst of a thousand of them, it gives no attention to any bird other than the one that it has first marked.

    The gangsters intensify their hunt. Their cars cruise Ghost Dog’s neighborhood, and the samurai surprises Louie not far from his place. “You may as well shoot me,” Louie tells Ghost Dog. “For they’re gonna whack you, Ghost Dog. And if they don’t find you, they’re gonna whack me instead. Probably they’re gonna whack me anyway.” While they are talking, another gangster approaches. Ghost Dog kills him with three rapid shots. Louie is aghast. “He would have killed you,” Ghost Dog explains. “Now you should really shoot me,” Louie exclaims. “I’ll never be able to explain this to them. Go ahead, shoot me!” Ghost Dog shoots him in the arm, and Louie cringes in pain. “Why the fuck did you do that?” he asks. “You told me to,” Ghost Dog answers. “Besides,” he adds, “this way you can say that both of you got attacked by me.” As Ghost Dog disappears, Louie shouts after him: “I’m trying to warn you. The whole family is looking for you!”

    The war escalates. One day Ghost Dog finds almost all his pigeons killed, and his entire place ransacked. He decides to launch his big strike. A Hagakure passage reads:

    In the words of the ancients, one should make his decisions within the space of seven breaths. It is a matter of being determined and having the spirit to break right through to the other side.

    Ghost Dog sends a message to his enemies. It is a Hagakure passage which reads:

    Even if a Samurai’s head were to be suddenly cut off, he should still be able to perform one more action with certainty. If one becomes like a revengeful ghost and shows great determination, though his head is cut off, he should not die.

    “What the fuck does that mean?” Sonny Valerio (Cliff Gorman), one of the gangsters, asks in exasperation. “It’s poetry,” Mr. Vargo tells him. “The poetry of war.”

    As before, Ghost Dog sets out for his deadly mission with a sort of ceremonial solemnity. He moves through the desolate streets of the nightly city, passes the cemetery, expertly steals an expensive car from a fenced-in lot, plays a slow reggae tune on the car’s stereo system, and drives across expanses of dreary tenements, empty parking lots, gray warehouses, closed businesses, boarded up residences, and the grim illumination of desolate arc lights. There is a comic interlude, however. On this night Ghost Dog does not confront his enemies yet, but rather holds up a hooker and her client to relieve them of their expensive clothing. He wishes to make a present of a nice suit to his friend Raymond. A Hagakure passage quirkily advises:

    It is good to carry some powdered rouge in one’s sleeve. It may happen that when one is sobering up or waking from sleep, a samurai’s complexion may be poor. At such a time it is good to take out and apply some powdered rouge.

    The next day, however, Ghost Dog enters the lion’s den: the castle-like country estate where the leadership of the gangsters and their body guards has assembled for a meeting. In a daring surprise attack he rushes the whole family and kills or mortally wounds almost all of them, pointedly sparing only his master Louie. The execution of the head of the family is performed like a ritual. “I have been expecting you,” Ray Vargo says calmly while getting up and buttoning his coat. Ghost Dog nods, and then kills him with a couple of shots. Just ahead of the slaughter a Hagakure passage declares:

    When one has made a decision to kill a person, even if it will be very difficult to succeed by advancing straight ahead, it will not do to think about going at it in a long roundabout way. The Way of the Samurai is one of immediacy, and it is best to dash in headlong.

    On the way back to the city Ghost Dog sees two hunters at the side of the road who are loading a dead bear into a pick-up truck. They are dressed in military camouflage. He stops, and they explain to him that they just “had to” kill the magnificent beast because there are not all that many bears around anymore, and because they happened to have a clear shot. When Ghost Dog expresses astonishment at their reason for killing a bear, one of the hunters aims a rifle at him and tells him to leave: “There aren’t all that many black folks left around here either,” he says. With a wry smile Ghost Dog pretends to comply, but then suddenly shoots the threatening hunter while wounding the other. “In some ancient cultures bears were considered the equals of men,” he explains. “This ain’t no ancient culture, Mister,” the wounded hunter whines. “Sometimes it is,” Ghost Dog replies, putting a final bullet into the man’s head. The appearing Hagakure text states:

    Our bodies are given life from the midst of nothingness. Existing where there is nothing is the meaning of the phrase, ‘Form is emptiness.’ That all things are provided for by nothingness is the meaning of the phrase, ‘Emptiness is form.’ One should not think that these are two separate things.

    Back in the city Ghost Dog presents his happy friend Raymond with the stolen suit. A Hagakure passage reads:

    There is surely nothing other than the single purpose of the present moment. A man’s whole life is a succession of moment after moment. If one fully understands the present moment, there will be nothing else to do, and nothing else to pursue.

    There is one more job to perform. Sonny, one of the nastiest members of the family, has escaped the big shoot-out. He has also been the one who harangued and threatened Louie the most. Ghost Dog follows his usual routine: He steals a choice car, listens to one of his RZA CDs, and drives at a measured pace through the nightly streets. It begins to rain. A Hagakure text appears:

    There is something to be learned from a rainstorm. When meeting with a sudden shower, you try not to get wet and run quickly along the road. By doing such things as passing under the eaves of houses, you still get wet. When you are resolved from the beginning, you will not be perplexed, though you will still get the same soaking. This understanding extends to all things.

    At Sonny’s house Ghost Dog kills the cartoon watching body guard in front of the television set, then goes to the basement where he removes the pipe that comes down from the bathroom sink. He kills the surprised Sonny by shooting him through the hole of the sink when the gangster bends over to check out the suddenly disabled faucets. The appearing Hagakure passage reads:

    It is said that what is called ‘the spirit of an age’ is something to which one cannot return. That this spirit gradually dissipates is due to the world’s coming to an end. For this reason, although one would like to change today’s world back to the spirit of one hundred years or more ago, it cannot be done. Thus it is important to make the best out of every generation.

    Next day Ghost Dog goes to Raymond’s ice cream truck to wrap up a few things. He is, in fact, preparing the end of his own life. Raymond is very agitated: he tells his friend that one of the gangsters has stopped by, looking for Ghost Dog. Ghost Dog tells Raymond that everything is fine. He knows that Louie would be gunning for him. Louie, after all, lives under a code just like the samurai himself, and thus is under an obligation to avenge the death of his bosses. The problem–the comical tragedy of the whole story–is that Ghost Dog is both Louie’s antagonist and his loyal retainer. He has to face Louie as his enemy and master.
    Ghost Dog locks all his weapons into a case and gives Raymond the key. All he keeps with him is an unloaded hand gun. When young Pearline shows up he gets back from her the copy of Rashomon that he had lent her, together with her promised comments. She finds that ancient Japan must have been a “weird place.” He gives her his copy of the Hagakure, recommending that she read it some time. “Is it good?” she wants to know. “Yeah, well, I liked it a lot,” he replies.

    At this point Louie appears. He stands in the middle of the street, ready for a “High Noon” type duel. “This is the final shoot-out scene, isn’t it?” Ghost Dog asks. Drawing his gun Louie answers: “I guess it is.” “Well, it’s very dramatic,” Ghost Dog replies, walking leisurely toward him, “very dramatic.” When he reaches for his unloaded gun, Louie fires the first shot that hits Ghost Dog in the chest. Raymond desperately yells in French that Ghost Dog’s gun is not loaded, but the samurai orders him to stand back. As Ghost Dog keeps walking toward his master, Louie fires some more shots until Ghost Dog finally collapses. Dying. he gives Louie the bloodied copy of Rashomon. Louie looks at Ghost Dog, troubled. To calm his conscience he quotes something Ghost Dog had told him earlier: “Better you than me. Isn’t that right?” “That’s right, Louie,” Ghost Dog assures him. “I have seen all I want to see.”

    Louie crosses himself and retires to the luxury car in which Louise is waiting. She is not the frightened girl anymore, but a young lady in control. She is Louie’s new boss. The gangster is in a hurry to leave, but she is watching, on the car’s television set, the end of a cartoon in which two Mickey Mouse types are shooting at each other with ever bigger guns–until finally the entire planet explodes in a big fire ball. At that point Louise turns off the set. “We can go now,” she tells Louie.

    In a sort of epilogue scene we see Pearline sitting on the kitchen floor while her mother is cooking dinner. She does not pay attention to what her mother is saying: she is engrossed in reading the Hagakure. We hear her voice reciting the last passage that appears on the screen:

    In the Kamigata area they have a sort of tiered lunchbox they use for a single day when flower viewing. Upon returning they throw them away, trampling them underfoot. The end is important in all things.

  • The Hagakure as a Philosophy of Life

    It is clear that one has not seen the film unless one has also read the projected texts of the Hagakure: philosophy is an explicit component of the film The Hagakure provides warriors with a comprehensive philosophy of life. It was partly written and partly compiled from a variety of sources by Yamamoto Tsunetomo (1659-1719), a retired samurai who spent the last years of his life as a hermit, writer, and occasional teacher. Hindu, Chinese, and Japanese thoughts came together in his book that achieved the status of a classic. “Ghost Dog” presents fifteen key maxims of the book. They define the spiritual parameters of Ghost Dog’s existence as urban warrior and hired assassin.

    The first and most basic maxim states: “The Way of the Samurai is found in death.” That death should be a major focus for professional warriors is not surprising. Risking and meting out death are at the center of a samurai’s obligations. This proximity of death produces the starkest possible contours of life; it provides the warrior with a clarifying perspective on people and things. By forcefully reminding him of his mortality, it lends a peculiar intensity and awareness to a samurai’s existence. A true samurai is likely to know more about living than most ordinary mortals.

    There are cultures that do their best to hide or deny the disquieting finitude of human existence, and this evasive attitude finds expression in a certain shallowness and vagueness of people’s lives. There have, on the other hand, been cultures that were intensely preoccupied with death and the perceived shortness and insignificance of human life, and life in these cultures has had a correspondingly somber and melancholy quality. The Hagakure attitude toward death is different from both these alternatives, for its keen focus on death is, paradoxically, geared toward heightening a warrior’s sense of life. The samurai, forever mindful that death will surely come, and that it may come suddenly and at any moment, lives his life with greater resolve and more vigorous determination than most other people. The life that he lives is primed to be an extraordinary one–a life, as will be seen, of deliberate simplicity, focused intensity, and impeccable performance. Seen in the perspective of death, the samurai’s life is consciously conceived and meticulously shaped as a most valuable and significant work of art.

    The Hagakure says that “every day without fail one should consider himself dead,” i. e., done with the everyday concerns, trivial worries, and mundane tasks that make up most ordinary lives. Considering oneself dead is seeing life in a clear way. Trivial matters are recognized as trivial, and the usual cares and anxieties about ordinary affairs are seen as the trifles that they usually are. “Nobody on his death bed has ever said that he should have spent more time at the office,” an old saying goes. The clear anticipation of one’s end provides a person with a solid measure for the relative importance of things: it puts the self as well as the world into their proper perspective. Would someone aware of his or her mortality worry whether an investment will yield nine or thirteen percent? Would such a person be found screaming on the phone because some merchandise is not moving? Would a samurai take out frustrations and foul moods on the people around him? Ghost Dog is never fazed by untoward events. We never see him irascible, worried, complaining, or bent out of shape in any way, particularly not about trivial matters. By “considering himself dead” he maintains his composure. His peculiar awareness enables him to live a life of perfect equanimity.

    Considering oneself dead also bears on one’s willingness to take risks. Naturally, most people fear injury and death, and this fear usually prevents them from undertaking things that could bring them great joy, if not an altogether more ecstatic life. A person who seriously considers himself (or herself) dead in the samurai way is free of crippling fears, and thus able to engage in extraordinary enterprises and to aim at exceptional goals. There is the real risk of losing one’s life, to be sure. But the rewards for overcoming the fear of death in terms of an ecstatic life are immense. “Live dangerously,” Nietzsche famously advised. (1) His inspiration, like that of the samurai, was not a morbid fascination with death, but a vision of life that is intensive and powerful because it is not encumbered by the hesitations that hold most people down. Ghost Dog possesses this power of fearlessness.

    The second maxim that appears on the screen zeroes in on the systematic simplification of life: “It is bad when one thing becomes two.” Elsewhere in the Hagakure it is recommended that one should not hunt two rabbits at the same time. The point is clear: Conscious confinement to one task at a time is the best way to pursue one’s affairs. There is always the temptation to pursue more than one goal, or to live by more than one code. The danger of giving in to such temptations is distraction, half-heartedness, and sloppy performance. That is why the Hagakure insists that less is more, that concentrating on a few things is better than spreading out and diversification. That pertains to a person’s philosophical orientation as well. Adhering exclusively to one Way is not necessarily narrow-mindedness or intolerant dogmatism, but the will to follow a code with perfection. It is only through deliberate single-mindedness and unity of purpose that life can gain the intensity at which a samurai aims.

    The sixth maxim essentially makes the same point: “Taking an enemy on the battlefield is like a hawk taking a bird. Even though it enters into the midst of a thousand of them, it gives no attention to any bird other than the one that it first marked.” Such a strategy concentrates one’s energy on a single point, and thus permits the full use of a person’s instinctual powers: “If one has made the decision to kill a person, it will not do to think about going about it in a roundabout way. It is best to dash in headlong.” Samurai have no use for the sort of vacillating and hesitating that paralyze a character like Shakespeare’s Hamlet. “And thus makes conscience cowards of us all,” Hamlet laments while observing with dismay how his endless deliberations undermine his ability to act. Samurai subscribe to the wisdom of the ancients: “One should make his decisions within the space of seven breaths. It is a matter of being determined and having the spirit to break right through to the other side.” Not thinking, but concentrated, energetic, and resolute action is at the heart of a samurai’s life.

    Closely connected with this emphasis on immediacy and intensity is the philosophical idea of living in the present. The twelfth maxim advocates a carpe diem (“seize the day”) philosophy, a philosophy that states that the time to live is always now. “A man’s whole life is a succession of moment after moment,” the Hagakure reminds its readers. Each moment has to be lived at its own time. A life lived for past and tradition or for the future is a diminished life. “Let the dead bury the dead” is timeless wisdom, and “crossing the river when you come to it” an equivalent strategy. This does not mean, of course, that no thought should be given to past or future. Effective training and learning involves both. Care should be taken, however, that attachments to the past and minding the future do not eclipse life in the present. What one does now, such as studying for example, must be meaningful in itself, and not just a means for something else in the future.

    Besides simplicity and intensity it is perfect performance at which the Hagakure aims. The following passages mention ways in which samurai may reach such perfection. The fifth maxim states: “Matters of great concern should be treated lightly.” Matters of great concern tend to make people nervous or bend them out of shape. A samurai cannot afford such loss of discipline and temper. Treating grave matters as if they were of little importance will help him to act flawlessly and with elegance.
    The Confucian scholar Ittei seemingly gives the opposite advice: “Matters of small concern should be treated seriously.” The advice is added to the earlier passage to forestall an unwarranted conclusion. To treat matters of great concern lightly may encourage some to treat small matters even more lightly–or with no regard or care at all. That would not be the Way of the Hagakure, however: a samurai never conducts himself sloppily or without care. To do all things to perfection, and to conduct himself impeccably at all times, is part of the warrior’s code of conduct. It is for this reason that Ghost Dog is so meticulous in the pursuit of his trade, in spite of the ease with which he executes his tasks. Whether he shoots an assassin or cleans the parts of a gun, he always displays the same concentration and care. He is relaxed and intense at the same time.

    “It is a good viewpoint to see the world as a dream.” To see life and the world as unreal is part of the Hindu tradition. The Hagakure does not necessarily subscribe to this metaphysical view, but the book recommends it as a useful metaphor. By treating reality as something like a dream, overwhelming circumstances will lose their potentially disruptive power. It is a way of treating matters of great concern lightly.

    The eleventh maxim refers once more to thoughts from the Hindu and Buddhist tradition, to the famous “Heart Sutra” in particular. “Form is emptiness” says that the named and identified things that we think of as parts of reality are really only our mental constructions. Ultimately there is no such thing as my body, for example, because my body is nothing but a composite of so much dirt, water, and other more basic elements. And these elements, in turn, are nothing more than composites of still more basic elements, and so forth ad infinitum. There also is no such thing as my mind or my self, for my mind or thinking self are nothing but so many mental states, processes, memories, ideas, and so forth, and these in turn are composites of more elementary constituents. Ultimately there is nothing that is fundamental, simple, and of unchanging duration; thus ultimately there is nothing but “emptiness.” It follows that in one sense there is my body, my mind, and countless other things; there are these “forms.” But in the other sense (just described) these things or “forms” do not really exist; there is only “emptiness.” Hence: “Form is (ultimately) emptiness” and “Emptiness is (i. e., appears in this or that) form.”

    The relevance of this reflection for the Way of the Samurai lies in its connection to the idea that the world is like a dream: It would be a mistake to attribute too much weight to the things whose existence is only appearance. The reflection also places the samurai into what might be called a moral emptiness. If everything is nothing but a sort of construct, obviously the world’s moral and legal rules are as well. Rules and laws have no true substance or validity in themselves. Every person can–or in a certain sense must–find or create his or her own code or moral “form.” These “forms” come out of emptiness, and ultimately they are emptiness. Emptiness is thus the ontological context in which the samurai chooses his moral code and lives his deliberately chosen life.

    Ghost Dog is a criminal as well as a very moral person. According to American law he would be on death row if caught, but he follows his own moral code conscientiously and to the point of self-sacrifice. According to the ontology suggested by “form is emptiness” there is no way of determining which moral or legal code takes precedence or is more valid. They all are constructs, and it is up to the individual alone to decide by which code to live.

    “There is something to be learned from a rainstorm,” the thirteenth maxim suggests. A lot of people do all sorts of things to avoid adversities that cannot be avoided–like people who dash through a downpour that they cannot really escape. A person who realizes the inevitability of certain calamities will not waste time and energy on futile counter-measures. Ghost Dog, accordingly, never complains about spilled milk, and he does not uselessly duck when the bullets are flying. What he has learned from the rainstorm enables him to move about without useless distress or contortion. His even demeanor manifests the grace of perfect form.

    The last Hagakure maxim quoted in the film is an invitation to set a determinate end to one’s life—as an alternative to waiting passively for some indeterminate demise. “The end is important in all things,” says the book. As in the Kamigata area the flower box is destroyed after it has served its purpose, so the samurai is expected to commit seppuku, ritual suicide, once his master has died and his service has come to an end. (Tsunemoto himself might have committed seppuku, instead of becoming a hermit and teacher, if his master had not explicitly forbidden this traditional suicide.) The more general sense of the passage is the idea that a life should have the concentrated intensity that comes with a single purpose and the total dedication to that one task. Once a life does not have such a purpose anymore, it will begin to wane, and thus lose the very quality of life. Not to exist at all is better than surviving without a purpose to which one can dedicate oneself with undiminished intensity.

  • An Existentialist Samurai

    The Way of the Samurai provides Ghost Dog with a philosophy that defines simplicity, intensity, perfection, and faithful service as the meaning of life. With this philosophy Ghost Dog’s existence attains structure and purpose, and compared to most people around him and to the average contemporary, Ghost Dog is well in control of his affairs, and to a large extent the master of his fate. At a time when many people are vaguely adrift and besieged by feelings of impotence and meaninglessness, Ghost Dog has a life that is consciously chosen, carefully shaped, and intensively lived.

    One aspect of the Way of the Samurai may appear to negate Ghost Dog’s over-all self-determination: the warrior’s commitment to his master. The third quoted maxim states: “If one were to say in a word what the condition of being a samurai is, its basis lies first in seriously devoting one’s body and soul to his master.” Ghost Dog’s service to his master, however, is his service. He controls much of the form this service takes, and it is he who has chosen his master and employment. His commitment to his master is part of the Way he has chosen, just as the other rules and beliefs that a good samurai accepts. In this sense it is not Ghost Dog who serves his master, but the master who serves the higher purpose of Ghost Dog. Ghost Dog uses his master to enact his flawless performance of a samurai’s life.

    What characterizes Ghost Dog’s over-all existence is not just the samurai code by itself, but also the social and historical context in which he lives his chosen philosophy. A retainer of a seventeenth century Japanese warlord is, after all, a quite different sort of figure than a twentieth century American hit man, even if they live by the same rules, and their lethal work and mode of employment show striking similarities. The difference between them, furthermore, is not just a matter of external details (different clothing, different weapons, different legal systems, and so forth), but a difference in the way in which their lives acquire meaning. A Japanese samurai assumed his role by growing into an established community and tradition, while Ghost Dog assumed his by making an eccentric and anachronistic choice. The role of a samurai is pointedly exotic in New Jersey, and playing it as an African American presupposes conditions and mindsets that call for an explication.

    Most characteristic for the nature of Ghost Dog’s existence as a samurai is the sort of cultural void that has been described by writers like T. S. Eliot and Robert Musil, and that was analyzed in Existentialist terms by Jean-Paul Sartre. Ghost Dog is an exemplary denizen of the modern cultural “wasteland,” and as an Afro-American samurai a perfect illustration of an individual who chooses his life with the deliberate independence and resolve that Existentialism demands.

    Ghost Dog’s home turf is a wasteland in more than one way. His physical environment is one of urban decay, and the wider context of his peculiar existence is a state of alienation and disorientation in which people either endure the senselessness of their lives, or seek an inner home by joining sub-cultures, gangs, or novel religious congregations. The possibility of a healthy and inclusive society with a vibrant, convincing, and integrating culture has disappeared in the New World—together with an expanding industrial America that provided good wages, generous benefits, and the kind of growing affluence that nurtured the American Dream and transformed people of many origins into a unified nation. The people in Ghost Dog’s neighborhood are inhabitants of a modern Babel: They speak various languages, and they are often not sure whether they understand each other or not. They come from different regions and backgrounds, and they do not share anything like a common view of things or a unifying purpose. The once compelling E Pluribus Unum (“out of many one”) has lost its traditional power. Ghost Dog’s world is a landscape of isolation and disintegration. “Everything seems to change all around us, Louie,” Ghost Dog once remarks. “You can say that again,” Louie replies. “Nothing makes any sense anymore.”

    The reason why Rashomon repeatedly appears in the film is the fact that the characters of its lead story give quite different accounts of one and the same event. It is the melancholy relativism of Rashomon that is significant for “Ghost Dog.” For in Jarmusch’s film, too, people live in their separate inner worlds, and they look at things from their solitary perspectives.

    Individuals around Ghost Dog frequently do what strikes their neighbors as crazy. A man, who speaks only Spanish, carefully builds a sizable boat on top of an apartment building, and nobody can figure out how he will ever get it from there to the sea. The man’s project is reminiscent of Noah’s preparation for the Flood, for the destruction of a failed world. But it may also just be one of the many oddities and disconnected events that characterize the entirety of Ghost Dog’s socially fragmented culture. Nothing hangs really together in this decaying civilization, and the isolated individuals living in it are left to forge a life for themselves as best as they can.

    Enacting the role of a samurai in metropolitan New Jersey is as strange as building an ark on top of an apartment house; in some ways it has the quality of a surrealistic happening. The artificiality of Ghost Dog’s samurai existence is indeed that of an art work. The social role that he plays as a samurai is literally that: a role–something enacted as if on a stage. Sartre mentions the similarity that exists between creating one’s self in the way Existentialists do, and creating a work of art: “Man … makes himself by the choice of his morality,” (2) he observes in “Existentialism is a Humanism,” and he states that this “moral choice is comparable to the construction of a work of art.”(3)

    The measured and almost ceremonial way in which Ghost Dog moves and acts in the world has its origin not only in the meticulously choreographed customs of ancient Japan, but also in the artistic artificiality of the protagonist’s chosen existence. Ghost Dog’s dignified composure and masterly executed deeds are always a carefully rehearsed performance. His whole samurai life is an exquisitely crafted show, an aesthetic composition that is honed down to the smallest detail. What he lives is existential theatre: utterly real in that it is his actual life, but strangely unreal in its total detachment from the mundane and historical context that once endowed the role of the samurai with a natural, organic context.

    Ghost Dog chooses the form of his life with the radical freedom that Sartre postulates for any authentic existence. There is no tradition, social group, or institution of any kind that made Ghost Dog choose the Way of the Samurai. It is by having been exposed to the cultural void or modern “wasteland,” by having experienced the “nothingness” of which Sartre writes, that Ghost Dog has made his life truly his own.

    In principle Ghost Dog could, of course, have chosen any role or Way. There is no reason in the Existentialist analysis of things that would make the life of a Buddhist monk necessarily better than that of a postal clerk or a dealer of used cars. It is worth noting, however, that Ghost Dog’s choice of the Way of the Samurai is particularly befitting for an Existentialist. The worldview of the Hagakure is remarkably similar to that of Sartre; it would not be much of a stretch to describe it as an Existentialist code. The aim of both is to inspire individuals to get a hold of their lives in more than an average way. They exhort their devotees to live with extraordinary concentration and resolve. They both do so by obliging individuals to explicitly face the reality of their death: “Every day without fail one should consider himself dead” is the Hagakure’s equivalent of the Existentialist “being-toward-death.” In both philosophies the experience of nothingness is the antecedent for a genuine life. They both emphasize the moral irrelevance of external conditions and the outside world–Existentialists by describing life and the universe as inherently unknowable and meaningless, and Tsunetomo by suggesting that reality is ultimately “emptiness.” In the thinking of either the only thing to rely on is radically personal decision and resolute action.

    Both philosophies may also leave readers and viewers with a question. Ghost Dog is a hero, even a role model of sorts—but he is also a killer, and perhaps a cold-blooded one. The film shows him mostly as acting in self-defense, but it is clear that he “whacks” people for money. He may claim, as a famous mobster once did during his trial, that he “never killed an innocent man,” and that may carry a certain amount of moral weight. His dispatch of the two bear hunters, however, seems ruthless. The deed is explained as an act of revenge: in some ancient cultures the killing of a bear had to be atoned for just as the murder of a man.

    Throughout the film there are hints that Ghost Dog’s mystic relationship to the animal kingdom, and to bears in particular, is part of his special spirituality. But killing the two hunters in cold blood seems barbaric, and the justification of that killing in terms of some atavistic religion outlandish. The strangeness of all this may make a viewer wonder: Are people really free to choose their morality and outlooks at will? Are there no valid constraints on what people can choose and do?

    It is possible that the film is meant to raise such doubts. At the point where the samurai and his master have completed their final duel, we see Louise in her limousine as she watches yet another cartoon. We get to see Mickey Mouse types who are engaged in a violent shoot-out, and finally in the destruction of the earth.

    The cartoon, one might think, is a comment on the Samurai Way. It sheds light on what Ghost Dog and the mobsters have been doing. What the Mickey Mouse types do looks so pointless that viewers must wonder whether there may not be a better Way.


    Jorn K. Bramann, PhD
    Professor Emeritus and part-time instructor
    e-mail: jornfsu@hotmail.com
    Department of Philosophy
    Frostburg State University

    Frostburg State University