• “تعلیم دادن ریتا”

    کارگردان: لوئیس گیلبرت

    فیلمنامه‌نویس: ویلی راسل

    اکران: 1983

    با بازی: جولی والترز، مایکل کین، و دیگران

    “ریتا” (با بازی “جولی والترز”) آرایشگر بیست و شش ساله‌ای از “لیورپول” است که تصمیم گرفته است تحصیلاتش را از سر بگیرد. البته نه شکلی از تحصیلات که صرفاً شغل بهتر یا حقوق و عایدی بیشتری برای او به دنبال داشته باشد، بلکه تحصیلاتی که دریچه‌ای از یک جهان کاملاً جدید را به روی او باز کند – یک تحصیلات آزادیخواهانه. “ریتا” می‌خواهد شخصیت متفاوتی باشد و سبک زندگی سراسر متفاوتی از آنچه تا به امروز داشته است، را در پیش بگیرد.

    او در اوپن یونیورسیتی ثبت‌نام می‌کند، یک برنامۀ آموزشی دولتی که به دانشجویان غیر-سنتی اجازه می‌دهد از نوعی از تحصیلات عالیه برخوردار شوند که سابق بر این صرفاً کم و بیش در خور فرزندان طبقات بالای اجتماع، و به طور خاص مخصوص دانشجویان مرد این طبقه از جامعه بوده است. داستان “تعلیم دادن ریتا” توصیفگر و نمایشگر مسیرها و تغییر و تحولاتی است که این آرایشگر جوان می‌باید پشت سر بگذارد تا بتواند شخصیت خود را از سطح فردی که تا به حال تقریباً هیچ آموزش رسمی‌ای ندیده است تا جایگاه دانشجویی که امتحانات دانشگاهی خود را با سهولت و با نمرات ممتاز و عالی می‌گذراند، ارتقا دهد. فیلم، در جریان روایت این داستان، همچنین به نوعی به بیننده القا می‌کند که هدف غایی از یک پروسه تحصیلات لیبرال چه می‌تواند باشد.

    داستان در قالب یک ماجرای کمدی ارائه می‌شود، ماجرای کمیکی که حول محور رابطۀ شخصی و آموزشی “ریتا” و معلم خصوصی و اصلی‌اش، دکتر “فرانک برایانت” (با بازی “مایکل کین”) می‌گردد. “فرانک برایانت” ادبیات مقابله‌ای تدریس می‌کند، و آماده‌سازی “ریتا” برای امتحاناتش کار و وظیفۀ او است. متاسفانه، “فرانک برایانت” اشتیاق و علاقۀ خود به زمینۀ کار آکادمیکش و دیگر وظایف مرتبط با تعلیم و آموزش را به کلی از دست داده است. او از بسیاری از دانشجویان عادی‌ و همیشگی‌اش بیزار است و کارکرد اصلی ردیف ردیف آثار کلاسیکی که هنوز هم طبقات کتابخانۀ دفتر او را پر کرده‌اند، در واقع پنهان کردن بطری‌های ویسکی‌ای است که او دیگر بدون آنها نمی‌تواند روز را شب کند و ترم‌های آموزشی را به پایان برساند. او حین تدریس در کلاس‌های عادی‌ و روزمره‌اش اغلب مست است، و در پاسخ به اعتراض دانشجویی که می‌گوید دانشجوها در کلاس “برایانت” چیز زیادی از ادبیات یاد نمی‌گیرند، معلم بی‌رمق با ترشرویی و عصبانیت او را نصیحت می‌کند: “ببین، خورشید داره می‌تابه، و تو هم جوونی. اینجا چی کار می‌کنی؟ چرا نمیری بیرون و یه کاری نمی‌کنی؟ چرا نمیری پی عشق بازی – یا همچین چیزایی؟”

    “فرانک برایانت” روشنفکر سرخورده و مایوسی است که دیگر هیچ گونه کمکی به [پیشرفت] ادبیات، فرهنگ یا زندگی ذهن نمی‌تواند بکند. آشنا کردن مردم طبقۀ کارگر، به طور خاص، با دنیای تحصیلات عالیه از نظر او کاملاً بی‌فایده و بی‌مورد است. وقتی او متوجه می‌شود که به عنوان معلم خصوصی و اصلی “ریتا” در نظر گرفته شده است، به یکی از همکارهای معلمش می‌گوید: “چرا یه آدم بالغ از آب و گل دراومده می‌خواد بیاد اینجا اونم بعد از اینکه پشت سر گذاشتن یه روز کاری سخت خودش بیشتر از توان و تصور منه.” او خودش بیشتر ترجیح می‌دهد به یک میخانه برود تا اینکه بعدازظهرش را صرف آموزش به یک دانش‌آموزِ محروم کند.

    وقتی “ریتا” در دفتر “فرانک” حاضر می‌شود تا اولین جلسۀ آموزش خصوصی‌شان را داشته باشند، اما نوعی میل و شهوت بین این دو به وجود می‌آید. “ریتا” باهوش، سرزنده، جذاب و علاوه بر اینها خوش‌چهره هم هست. “فرانک” می‌گوید: “چرا بیست سال پیش نیومدی اینجا؟” او دو برابر سن “ریتا” را دارد و به نوعی پریشان و ژولیده (یا به بیان “ریتا”، “یه هیپی سالخورده”) است، اما دانشجوی جدیدش را با شوخ‌طبیعی تا حدی بی‌ادبانه و رفتار بی‌قید و سهل‌انگارانه‌اش تحت تاثیر قرار می‌دهد. “فرانک” در حالی که سعی می‌کند از شدت احترام و توجهی که “ریتا” به دستاوردهای آکادمیک به ظاهر درخورستایش او دارد، کم کند، می‌گوید: “ریتا، من می‌ترسم که تو به این نتیجه برسی که من از اون چیزی که ازم به چشم میاد خیلی خیلی کمترم.” که “ریتا” در جواب این حرف می‌گوید: “راستی، شما می‌تونی این جور حرفای واقعاً زیرکانه‌ای بزنی دیگه، مگه نه؟ ای کاش منم می‌تونستم اینجوری حرف بزنم. واقعاً محشره.”  برخلاف تلاش‌هایی که “فرانک” در ابتدا برای بهانه آوردن و شانه خالی کردن از زیر قبول وظیفه‌ای که بر عهده‌اش گذاشته شده و به جای آن به میخانه رفتن، در نهایت در برابر درخواست‌های “ریتا” تسلیم می‌شود و قبول می‌کند استاد راهنمای او شود.

    “فرانک” می‌خواهد بداند که چرا “ریتا” “به یکباره” تصمیم گرفته است تحصیلاتش را شروع کند. از هر چه بگذریم، – او امنیت شغلی خوبی دارد و هیچ فشاری برای وارد شدن به یک پروسۀ تحصیلات عالیه بر او وجود ندارد. “ریتا” پاسخ می‌دهد که این میل به یکباره در او به وجود نیامده است: “می‌دونید، من چندین ساله که به این نتیجه رسیدم که یه جورایی با بقیه همخونی ندارم. من بیست و شش سالمه. الان باید یه بچه می‌داشتم؛ همه همین انتظار رو دارن. مطمئنم که شوهر فکر میکنه من نازام. اون مدام داره نک و نال میکنه، می‌فهمی چی میگم، [میگه] دیگه قرص نخور، بیا یه بچه بیاریم. من بهش گفتم که قرصامو قطع کردم، فقط واسه اینکه دهنشو ببندم. اما هنوز دارم می‌خورمشون. آخه ببین، من هنوز نمی‌خوام بچه‌ داشته باشم. می‌خوام اول خودمو پیدا کنم. می‌فهمی چی می‌گم؟

    “فرانک” می‌گوید که او را درک می‌کند، اما در واقع کاملاً متقاعد نشده است که اینکه بخواهد “ریتا” را تبدیل به شخصیتی کند که مورد قبول و تایید دنیای آکادمیک باشد، کار درستی است یا خیر. او از این هراس دارد که بیشتر شخصیت جذاب اصیلش طی این پروسۀ آموزشی از بین برود. پارادوکس کمیکی که در این موقعیت وجود دارد آن است که “ریتا” دقیقاً آرزومند و مشتاق آن چیزی است که دیگر هیچ ارزشی برای “فرانک” ندارد: طرز صحبت فرهیختۀ اهالی علم، فرهنگ و ذائقۀ طبقات بالای جامعه و فرار از جزئیات پیش‌ پا افتادۀ یک زندگی پست و بی‌ارزش به سرزمین ایده‌هایی که به نظر مهم‌تر و ارزشمندتر از دل‌مشغولی‌های آدم‌های عادی هستند. چیزهایی که این روزها برای “فرانک” اهمیت دارند، “ریتا” به وفور از آنها برخوردار است: احساسات خودبخودی، یک شخصیت منحصربه‌فرد، و یک ریشۀ قوی در دنیای بی‌تکلّف و نامتظاهر کارهای اساسی و لذت‌های ساده. با اینکه در هفته‌ها و ماه‌های آینده، “فرانک” موفق می‌شود به “ریتا” یاد بدهد که چگونه بخواند و چطور ادبیات را به یک شیوۀ علمی تجزیه و تحلیل کند، و چگونه بینش‌های درونی خود را در مقاله‌هایی با پشتوانۀ استدلالی محکم، بیان کند، اما هیچ گاه این حسّ مدام-سرزنش‌کننده دست از سر او برنمی‌دارد که او درست به همان اندازه که به “ریتا” آموزش می‌دهد، در واقع [شخصیت بکر] او را تخریب و بدماهیت نیز می‌کند. تا جایی که به “فرانک” مربوط می‌شود، آن چیزی که به تدریج در نتیجۀ جلسات خصوصی آموزشی او خود را نشان می‌دهد، خویشتن واقعی “ریتا” نیست، بلکه یک نقاب متکلف و پرمدعا و جلوۀ ظاهری‌ای است که ممکن است برای طبقۀ خاصی از افراد، مطلوب و آرمانی باشد، اما این نقاب و جلوۀ ظاهری به هیچ وجه ارزش چیزهایی که “ریتا” در راه رسیدن به آنها قربانی می‌کند را ندارند.

    پیشرفت‌های “ریتا” در مسیر تحصیلات آکادمیکش به راحتی به دست نمی‌آیند. اصلی‌ترین موانعی که او با آنها مواجه است به واسطۀ پس‌زمینۀ طبقۀ کارگری او و همین‌طور از سوی همسرش، “دِنی”، بر سر راه ظاهر می‌شوند. “دِنی” افکار و عقاید به شدت سنتی‌ای دربارۀ نقش اجتماعی یک زن خوب و معقول دارد. او نه تنها حمایتی از تلاش‌ها و زحمات “ریتا” در ادامۀ تحصیلاتش نمی‌کند، بلکه هر جا از دستش بربیاید، مانع این تلاش‌ها هم می‌شود. او – نه بدون دلیل – احساس می‌کند که به تدریج کنترل خود را بر همسرش از دست می‌دهد و با ترشرویی و بدخلقی “ریتا” را متهم می‌کند که اینطور فکر می‌کند که همسر و حتی خانوادۀ خودش دیگر “آنچنان که باید در شأن [او] نیستند.” پدر “ریتا” طرف شوهر او را می‌گیرد. یک دلیل این جانبداری آن است که او به طور نفرت‌انگیزی “ریتا” را ملامت می‌کند که چرا هنوز برای او نوه نیاورده است. در واقع، تقریباً به نظر می‌رسد هر کس و هر چیزی که پیرامون “ریتا” را فراگرفته برای نگه داشتن او در جایی که، بنا بر عرف سنتی و قراردادی، به آن تعلق دارد، دسیسه کرده است. بحران خانه‌برانداز زندگی زناشویی زمانی به اوج خودش می‌رسد که “دِنی” متوجه می‌شود که “ریتا” همچنان از قرص‌های ضدبارداری استفاده می‌کند. او در اوج خشم و عصبانیت، کاغذها و کتاب‌های “ریتا” را می‌سوزاند و در آخر هم با این اتمام حجت رو در روی او می‌ایستد که یا “بند و بساط” درس و دانشگاه را برای همیشه جمع کند، یا او را از خانه و زندگی زناشویی‌اش بیرون می‌اندازد.

    “ریتا” تصمیم می‌گیرد تحصیلاتش را ادامه دهد، اما تمام قدرت و شجاعتش را به کار می‌گیرد تا با عواقب این تصمیم کنار بیاید. کارهای علمی و پژوهشی او هنوز تا بسنده بودن فاصلۀ زیادی دارد و او هنوز هم خود را در بین دانشجوهای عادی و اهالی علم و دانشگاه، غریبه‌ای در سطحی بسیار پایین‌تر از آنها می‌بیند. از طرف دیگر، او حالا دیگر بیشتر از آن از محیط قدیمی‌اش فاصله گرفته است که بتواند دوباره به آن برگردد. او از زمانی که غرق حیطۀ ادبیاتیِ نویسندگانی چون “شکسپیر”، “ایبسن” و “چخوف” شده است، دیگر نمی‌تواند چندان از چیزهایی مثل برندهای مختلف مشروب که برای تست کردن در میخانه‌ها عرضه می‌شوند، لذت ببرد، یا با شادمانی و سرخوشی با آهنگ‌هایی که از جعبۀ گرامافون پخش می‌شود، آواز بخواند. “ریتا”، که حالا از دنیای گذشتۀ خودش بیرون آمده و هنوز به دنیای جدیدی نرسیده است، احساس تنهایی و عجز و ناتوانی می‌کند. او اینطور برای “فرانک” توضیح می‌دهد که: “من دیگه نمی‌تونم با آدمایی که باهاشون زندگی می‌کنم حرف بزنم. و نمی‌تونم هم با امثالِ اونا [دانشگاهیان و فرهیختگان] حرف بزنم، چون نمی‌تونم زبونشون رو یاد بگیرم. من یه دورگه‌ام.”

    با تمام اینها، با تلاش و کوشش به واقع قاطعانه‌ای که “ریتا” در پیش می‌گیرد، در نهایت سطح کیفی فعالیت آکادمیکش را تا چنان درجه‌ای بالا می‌برد که “فرانک” می‌تواند آن را هم‌پایۀ کار دانشجوهای عادی تلقی کند. دیگر دانشجوها کم کم شروع به احترام گذاشتن به “ریتا” و ستودن ایده‌های او در زمینۀ موضوعات ادبی می‌کنند. “ریتا” از طرفی به “تریش” نزدیک می‌شود، زن جوان فرهیخته‌ای که “ریتا” را به افرادی معرفی می‌کند که علاقه به شنیدن موسیقی کلاسیک، خواندن کتاب‌های مهم و جدی و بحث پیرامون آنها، و پوشیدن و به رخ کشیدن نوعی از پوشش و سرگرمی با نوعی از تفریحات دارند که آنها را از مردمان عادی متمایز می‌کنند. و وقتی “ریتا” از مدرسۀ تابستانی‌اش در لندن برمی‌گردد، “فرانک” متوجه می‌شود که او خیلی خیلی بیشتر از آنچه او انتظار داشته، پیشرفت کرده است. توجه و علاقۀ دیگر اساتید هم به او جلب می‌شود و “ریتا” به استقلال نظری دست پیدا می‌کند که به او این اجازه را می‌دهد تا آزادانه در مورد موضوعاتی صحبت و بحث کند که سابق بر این به واسطۀ بیگانگی و پیچیدگی‌شان باعث ترس و اضطراب او بودند. [حالا] جای هیچ شکی برای هیچ کسی نیست که “ریتا” امتحاناتش را با موفقیت پشت سر خواهد گذاشت و بیشتر افراد موافق این ایده هستند که او به چیزی که برای رسیدن به آن عزمش را جزم کرده بود، رسیده است: او حالا دارای تحصیلات است.

    با تمام اینها، یک چیزی در مورد آنچه او به دست آورده است درست نیست. “ریتا” از دستاوردها و موفقیت‌ها و اعتماد-به-نفس تازه به دست‌آمده‌‌اش اظهار شادی و رضایت می‌کند، و این در حالی است که “فرانک” آشکارا از شخصیتی که “ریتا” به آن تبدیل شده است، ناخشنود است. او در هر فرصتی به تجاهل و بدون انتظار جواب، شروع به حرّافی می‌کند. با این وجود، وقتی “فرانک”، در حال نیمه‌مستی، بی‌پرده بدگمانی و سوء‌ظنّ خودش را نسبت به ارزش غایی حالت ذهنی جدید “ریتا” بیان می‌کند، “ریتا” از کوره در می‌رود و بر سر او فریاد می‌کشد: “من بهت می‌گم اون چیه که تو نمی‌تونی تحملش کنی آقای بیچاره انگاری که تمام هنرت سیاه‌مستیه. چیزی که تو نمی‌تونی تحملش کنی اینه که من الان تحصیلکرده‌م. حست چیه فرانک، حالا دیگه از من خوشت نمیاد، از اینکه دختر کوچولوئه بزرگ شده، حالا که دیگه نمی‌تونی منو پرتم کنی روی زانوهای بابام و تماشام کنی که چطوری به عقب برمیگردم و خیره خیره و با دهن باز به چیزایی که اون مجبوره بگه گوش می‌دم؟ من الان تحصیلکرده‌م، چیزی رو دارم که توام داری و دوستش نداری چون ترجیح می‌دی من رو به شکل همون آدم دهاتی‌ای ببینی که قبلا بودم … من دیگه به تو احتیاجی ندارم. من یه اتاق پر از کتاب دارم. می‌دونم چه لباسایی رو باید بپوشم، چه مشروبی بخرم، کدوم بازی‌ها رو تماشا کنم، چه مقاله‌ها و کتابایی رو بخونم. من می‌تونم بدون تو از پس خودم بربیام.” “فرانک” جواب می‌دهد: “این همون چیزیه که می‌خواستی؟ تمام این راه رو واسه خاطر همیچین چیز خیلی خیلی کوچیکی رفتی؟” “ریتا” با فریاد جواب می‌دهد: “آه این برای تو کوچیکه، نه؟ برای تویی کوچیکه که هر فرصتی رو به باد میدی و همه چیز رو دست می‌ندازی و هیچ توجهی به ارزش‌هاشون نداری.” “ریتا” به هیچ وجه قصد ندارد اعتبار و ارزش فرهنگی را انکار کند و دست کم بگیرد که برای به دست آوردنش تا این اندازه تلاش کرده است. اما “فرانک” همچنان او را به باد ملامت می‌گیرد: “فرهنگ پیدا کردی، مگه نه ریتا؟ آهنگ بهتری واسه خوندن پیدا کردی، نه؟ نه – تو یه آهنگ متفاوت پیدا کردی، فقط همین. و [این آهنگ] وقتی به زبون میاد جیغ و پوچ و ناکوکه. وای ریتا، ریتا…”

    مسلم آن است که “ریتا” دلایل خوبی برای بیزار و خسته شدن از اظهارنظرهای “فرانک” دارد، به این خاطر که، تقریباً با همان ریتم و سرعتی که “ریتا” در مسیر تحصیلاتش پیشرفت کرده است، “فرانک” رو به پستی و بدتر شدن گذاشته است. رابطۀ مسابقه‌گونۀ او با مستی در شماره و شدّت بیشتر شده است و هر چه “ریتا” به لحاظ فکری و اندیشه‌ای مستقل‌تر، و از نظر اجتماعی نسبت به دیگر افراد کنجکاوتر می‌شود، نشانه‌هایی از نوعی حسادت جزئی و بچگانه نسبت به او از خود نشان می‌دهد. موضوع کنترل کردن، همانطور که در مورد شوهر سابق او هم صادق بود، تبدیل به یک مسالۀ دردسرساز در رابطۀ “ریتا” با معلمش، می‌شود. با تمام اینها، موعظه‌ها و سرزنش‌های دوستانۀ “فرانک” قابل‌توجیه‌تر از آنی هستند که “ریتا” در شرایط فعلی قادر به فهمیدن آن است. و در حقیقت این موعظه‌ها از جانب “فرانک”، آنقدر بی‌عیب‌ و به لحاظ رفتاری کامل نیستند که دیدگاه تاریک و مبهمی که او نسبت به تحصیلات عالیه دارد را موجه جلوه دهند. چرا که “فرانک” به شخصه نمونۀ مشروح و واقعی این حقیقت است که دارا بودن تحصیلات عالیه می‌تواند به هیچ معنای خاصی نباشد. برخورد و استفادۀ “فرانک” از واژه‌ها و ادبیات، توانایی او در شرکت در زندگی فرهنگی جامعه، و موقعیت او در دانشگاه در واقع چیزی بیش از یک جلوه‌گری توخالی است، تظاهری که نقابی بر پوچی عمیق و دلهره‌آور زندگی واقعی او محسوب می‌شود.

    “فرانک” سابق بر این شعر می‌نوشت و آنها را منتشر می‌کرد. از آثار او استقبال خوبی می‌شد، و شمار قابل‌توجهی از خوانندگان اشعار او همچنان نگاه تحسین‌برانگیزی به آثار او دارند. “ریتا” و “تریش” شعرهای او را به عنوان آثاری خردمندانه، عمیق و درخشان می‌ستایند. اما “فرانک” حسی جز نفرت و حقارت نسبت به کار خود ندارد: “این یه مشت خیالات و اوهام خودآگاهانۀ هوشمندانۀ شورانگیز، فقط یه تیکه آشغال بی‌ارزش [از یه آدم] بی‌استعداده…” او برای مدتی سعی کرده بود با مصرف هر روز بیشتر از دیروز الکل، احساس خلق اثرهای هنری باارزش را در خود حفظ کند، اما از وقتی با “ریتا” آشنا شده است، تمام اعتقادش را نسبت به ارزش کارهای خودش یا دیگران از دست داده است. در ذهن “فرانک”، تحصیلات و فرهنگ دیگر تجلی‌های واقعی یک خرد والاتر یا عمیقتر نیستند، بلکه تلاش‌های متظاهرانه و متکلفانه‌ای در نیل به پوچی‌اند. او، بر خلاف توجه و ارزش بالایی که به نظر می‌رسد جامعۀ رسمی برای تحصیلات و فرهنگ قائل است، نمی‌تواند هیچ گونه دلیل قانع‌کننده‌ای برای تایید و حمایت از آنها پیدا کند. او صرفاً دیگر نمی‌داند که چرا تحصیلات و فرهنگ باید تا این اندازه مهم باشند، یا چرا باید ارجمندتر و معتبرتر از فرهنگ طبقۀ کارگری به حساب آیند که “ریتا” برای رهایی از آن خودش را به آب و آتش می‌زند. ارزش فرضی آنها در نهایت می‌تواند چیزی جز نوعی تعصب نباشد. این همان چیزی است که “فرانک”، وقتی به “ریتا” پیشنهاد کرده بود معلم دیگری را برای خودش انتخاب کند، سعی داشت به او بفهماند: “تمام چیزی که من می‌دونم – و تو باید بهش گوش بدی – اینه که من مطلقاً چیزی نمی‌دونم.”

    اتفاقی که برای “تریش”، دوست “ریتا”، می‌افتد هم ارزش و اعتبار تحصیلات را در هاله‌ای از شک و شبهه فرو می‌برد. “تریش” علاقه‌مند و هوادار فرهنگ والا است. وقتی “ریتا” اولین بار خودش را به عنوان یک کسی که می‌تواند هم‌اتاقی او باشد، به “تریش” معرفی می‌کند، نواهایی از سمفونی‌ای از “گوستاو مالر” به گوش می‌رسند که ضرباهنگ آنها در سرتاسر آپارتمان طنین انداخته است، و “تریش” به طور مرتب از روی تحسین می‌گوید که: “واقعا اگر مالر نبود نمی‌مردیم؟” “تریش” یکی از کسانی بود که “ریتا” را وارد جمع کسانی کرد که “دربارۀ چیزهای مهم حرف می‌زدند” – موسیقی کلاسیک، تئاتر، و تمام رویدادهایی که یک زندگی فرهیخته و سطح بالا را شکل می‌دهند. اما یک روز “ریتا” “تریش” را در آپارتمانش بیهوش پیدا می‌کند: دوست او سعی داشته با مصرف بیش از حد قرص‌های خواب خودش را بکشد. بعد از آنکه در بیمارستان، “تریش” را به زندگی برمی‌گردانند، “ریتا” از او می‌پرسد: “چرا؟” “تریش” توضیح می‌دهد که او همیشه وقتی موسیقی کلاسیک پخش می‌شده، یا وقتی کسی شعری را می‌خوانده انگار واقعا احساس زندگی و شادابی می‌کرده است. اما هر وقت موزیک یا شعر قطع می‌شده، “فقط من می‌موندم و خودم. و این اصلا کافی نیست.” در نهایت، تحصیلات “تریش” به همان اندازه یک جلوۀ ظاهری محض برای پوچی و بیهودگی درونی‌اش بوده که برخورداری از این امتیاز برای پوچی درونی “فرانک” یک نقاب محسوب می‌شده است. تجلیل شادمانه و مشتاقانه از چیزهایی مثل موسیقی کلاسیک یا شعر به خودی خود واقعاً او را از یک زندگی اصیل و رضایت‌بخش برخوردار نمی‌کند. او در میان معاشرت با دوستان تحصیلکرده و زندگی فرهیختۀ آنها همچنان احساس نومیدی و محرومیت می‌کرده است.

    “ریتا” در پایان فیلم باید یاد بگیرد که فرهنگ و تحصیلاتی که به کمک “فرانک” و “تریش” کسب کرده است لزوماً به معنای یک وجود (شخصیت) غنیِ جدیدی نیست که وقتی در دانشگاه “اوپن” ثبت‌نام کرده، آرزوی آن را داشته است. او باید به این درک برسد که زندگی آدم‌های فرهیخته و بافرهنگ می‌تواند اصلاً یک زندگی واقعی نباشد، بلکه نوعی زندگی جایگزین و بدلی باشد – مجموعه‌ای از دل‌مشغولی‌ها و فعالیت‌هایی که بدون هیچ هدف ژرف یا معناداری دنبال می‌شوند. به عبارت دیگر، کلّ تحصیلات “ریتا” از دو بخش تشکیل می‌شود. بخش اول، یادگیری تمام چیزهایی که انتظار می‌رود افراد فرهیخته و بافرهنگ در رفتار و منش خود رعایت کنند: شیوا و شمرده سخن گفتن، دانش و اطلاع از ادبیات و موسیقی کلاسیک، نقل‌قول‌های مهم از اشخاص مهم و کنایه‌های ادبی، و غیره و غیره. بخش دوم دستیابی به این شناخت و آگاهی است که تمام این چیزها می‌تواند فی نفسه هیچ نباشد، اینکه تحصیلکردۀ دانشگاهی اساساً می‌تواند به اندازۀ هر شخص دیگری که از هیچ آموزش رسمی‌ای برخوردار نبوده، گمراه و بی‌خاصیت باشد. “ریتا”، تنها بعد از کسب آموزش آکادمیک و شناخت و درک بی‌معنایی و پوچی بالقوۀ آن به یک فارغ‌التحصیل واقعی تبدیل شده است.

    در یکی از آخرین گفت‌وگوهای بین “ریتا” و “فرانک”، “ریتا” تصدیق می‌کند که وقتی “فرانک” ظاهراً دستاوردهای آکادمیک خود را حقیر و کم‌ارزش می‌شمرده، حق داشته است: “تو فکر می‌کنی که تنها چیزی که [بعد از این همه مدت] گیر من اومده، فقط یه مشت نقل قول و جمله‌های توخالیه؛ و من هم همین فکر رو می‌کنم. من به شدت عطش داشتم. اون چنان تمام این‌ها رو می‌خواستم که نمی‌خواستم به هیچ وجه زیر سوال ببرمشون. بهت گفتم که تو یه احمقی.” با این وجود، او بعد از دوباره فکر کردن به این موضوعات و بعد از آنکه فرصت از نزدیک تجربه کردن زندگی واقعی آدم‌هایی مثل “فرانک” و “تریش” را داشته است، حالا می‌تواند ببیند که آموزش عالی باید مورد سوال و چالش قرار بگیرد، و اینکه به چالش کشیدن جدی این مقوله بخش ضروری و لازم‌الاجرای هر پروسۀ تحصیلات لیبرالی است که در خور نام خود است.

    این که به نظر می‌رسد فیلم به طور کلی بیشتر علیه تحصیلات عالیه موضع‌گیری می‌کند تا در حمایت از آن، یکی از کنایه‌های لطیف و ماهرانۀ “تعلیم دادن ریتا” است. البته، در نگاه اول، فیلم داستان موفقیت زن جوانی به نظر می‌رسد که بر تمامی موانعی که بر سر راهش وجود دارد غلبه می‌کند و در پایان با پشت سر گذاشتن موفقیت‌آمیز امتحانات دانشگاهی‌اش آن هم با نمرات ممتاز به پیروزی می‌رسد (چکیده‌نویسان هالیوودی به طور معمول چنین داستان‌های روحیه‌بخشی را با عنوان “فتوحات روح بشری” توصیف می‌کنند.) با تمام اینها، “تعلیم دادن ریتا” با تاکید بر نه تنها موفقیت “ریتا”، بلکه با صحه گذاشتن بر پوچی محتمل تحصیلات عالیه و فرهنگ والایی که زن جوان پیروزمندانه تمام تلاشش را برای رسیدن به آنها می‌کند، از بدگمانی‌های کلیشه‌ای و پیش‌پاافتاده‌ای از این دست اجتناب می‌کند.

    یک دیدگاه بدبینانه در مورد دستاوردهای آکادمیک “ریتا” وجود دارد که در سرتاسر فیلم، نه تنها به واسطۀ ناخوشایندی و بدبختی فاحش و قابل‌ملاحظۀ زندگی‌های “فرانک” و “تریش”، بلکه به واسطۀ پیرنگ ظواهر تقلبی‌ای که در طول کلّ داستان با آنها مواجه هستیم، مصرّانه به آن اشاره می‌شود. ردیف‌هایی از کتاب‌های کلاسیک که بطری‌های مشروب “فرانک” را پشت خود پنهان کرده‌اند در همان اوایل فیلم به عنوان موتیف مهم و تکرارشونده‌ای معرفی می‌شوند که قرار است پرده از حقیقتی بردارد. این موتیف بیانگر آن است که به طور کلی هر چیزی که در پس نقاب باشکوه ساختمان‌های نئوکلاسیکی که بر محوطۀ دانشگاه حکمفرمایی می‌کند، پنهان است، لزوماً چیز خوبی نیست – اینکه به واقع چیزهایی وجود دارند که “از آن چیزی که به چشم می‌آیند کم‌ارزش‌تر هستند”. دیوار عظیم و باشکوه تالار همایشی که دانشجوها در آن برای شرکت در کنفرانس‌ها و امتحان دادن حضور پیدا می‌کنند، به طور تکرارشونده‌ای به ما نشان داده می‌شود، دیواری که در هیبت بنای محکم و سختی ظاهر می‌شود، اما در واقع چوب نقاشی‌شده‌ای است که درهای پنهانی در دل آن حفاری شده‌اند. متناسب با چنین سبک نقاشی و هنری ترومپلولی‌ای، دو نفر از همکاران “فرانک”، که “فرانک” رابطۀ شخصی با آنها دارد، نه تنها به نوعی آدم‌هایی بی‌فرهنگ و متفرعن هستند، بلکه از طرفی سعی می‌کنند دوست‌شان را با پیش راندن سر و سرّی عاشقانه پشت سر او، اغفال کنند. در واقع، شاید بتوان گفت که خود “ریتا” با اتخاذ اسم “ریتا” – برگرفته از نام “ریتا مای براون”، نویسندۀ کتاب “جنگل میوه‌های یاقوتی”، که “ریتا” موقع ثبت‌نام در دانشگاه “اوپن” به شدت او را تحسین می‌کرد – در جنبش فرهنگی پیشگامان تقلبی شرکت دارد. اسم واقعی “ریتا”، “سوزان” است و او در نهایت و به محض آنکه به این حس و ادراک می‌رسد که تغییر نامش یک تظاهر بی‌ارزش بوده است، به نام اصلی خودش برمی‌گردد. تمام این فریب‌ها و تظاهرهای جزئی و کوچکی که در فیلم نشان داده می‌شوند، به واقع چیزی جز بی‌شمار نشانه‌هایی برای اشاره به امکان یا حتی این احتمال نیستند که دنیای تحصیلات و فرهنگ عالیه می‌تواند آن چنان که در باور کلی عموم جا افتاده است، چندان سالم و ارزشمند نباشد.

    شاید کسی با اشاره به اینکه تمام تحصیلکرده‌ها و فرهیختگان لزوماً به اندازۀ “فرانک” و “تریش” به-ته-خط-رسیده و مشکل‌دار نیستند، یا به اندازۀ برخی دانشگاهیان دیگری که در داستان می‌بینیم متفرعن و توخالی نیستند، نسبت به تعریف منفی‌گرایانۀ فیلم از فرهنگ و تحصیلات عالیه اعتراض داشته باشند. شاید بشود اینطور گفت که می‌توان از تحصیلات عالیه به عنوان پوششی برای یک زندگی برعکس توخالی و پوچ استفاده کرد، اما این موضوع هم صادق است که می‌توان آن را در جهت برخی مصارف معتبر و سودبخش به کار برد. و اگر شعر “فرانک” به واقع به همان بدی‌ای است که خود می‌گوید (بینندۀ فیلم هیچ وقت حتی خطی از این اشعار را هم نمی‌شنود)، این لزوماً به معنای آن نیست که شعر در تمامیت خود یا فرهنگ در معنای کلی خود از چنین ارزش مشکوک و مبهمی برخوردار است. به عبارت دیگر، تمرکز مصرّانۀ فیلم بر تظاهرهای بدلی و ظاهرسازی‌های توخالی، می‌تواند موجبات ارائۀ یک تعمیم-مفرط کم‌مایه باشد.

    با این وجود، با توجه به این نکته که از بین رفتن توهم “فرانک” در خصوص تحصیلات و فرهنگ عالیه بیانگر چیزی بیش از نوعی ناکامی و شکست فردی است، نگرش منتقدانۀ او نسبت به محیط آکادمیک، در واقع، چیزی کم از یک چالش فلسفی اساسی و بنیادین در مقابله با فرضیات معینی که مورد پذیرش طیف وسیعی از مردم هستند، ندارد. این تصادفی نیست که وقتی “فرانک” به “ریتا” هشدار می‌دهد که چیزی در چنته ندارد که بخواهد آن را به او یاد دهد، مانند “سقراط” صحبت می‌کند: “تمام چیزی که من می‌دونم … اینه که من مطلقاً چیزی نمی‌دونم.” این “سقراط” بود که برای اولین بار این ایده را به دنیای غرب معرفی و ارائه کرد که تمام افتراض‌های (فرضیات) بنیادین می‌باید مورد سوال و چالش قرار گیرند، و اینکه چنین زیرسوال‌-بردنی باید با پذیرش متواضعانۀ جهالت خود فرد شروع شود. جایگاه جملۀ “من می‌دانم که هیچ نمی‌دانم” به عنوان یک بخش اساسی از حکمت سقراطی – در مقابل اعتماد به نفس متکبرانه‌ای که بیشتر مردم بر مبنای آن، فرضیات عموماً پذیرفته شده را بدیهی می‌پندارند – همیشه حفظ است. افرادی که در نیمه‌های راه فرهیختگی هستند مدام به این نکته فکر می‌کنند که فرهنگ عالی خوب است، و تحصیل‌کننده‌ها مدام به دانشجوها می‌گویند که برخورداری از یک تحصیلات لیبرال باارزش‌ترین هدفی است که می‌توان تشنۀ آن بود. “فرانک” در این فکر است که آیا موضوع واقعاً این است. او، بر خلاف همکاران ازخودراضی‌ترش، حقیقت داشتن این فرضیات را بدیهی و بی‌نیاز از اثبات نمی‌داند. در مقابل، او به قدر کفایت دلایل موجهی برای شک کردن – و در نتیجه برای رو آوردن به پرسش و پاسخ‌های فلسفی – می‌بیند.

    “فرانک”، برای مثال با اشاره به تفاوتی که بین “شعر” و “ادبیات” می‌بیند، روی این مساله تمرکز می‌کند. در نمایشنامۀ تئاتری “تعلیم دادن ریتا”، به نویسندگی “ویلی راسل”، “فرانک” به “ریتا” می‌گوید: “من به جای شعر نوشتن – آه – سالهای سال رو صرف تلاش برای خلق ادبیات کردم.” و بعد با قاطعیت بیان می‌کند که: “شعرا نباید به ادبیات باور داشته باشند.” منظور او از بیان این حرف آن است که شعر ناب و اصیل به نوعی تجلی زندگی واقعی، و نه تلاشی برای بنیان گذاشتن یک مبنای ادبی، است. شعر ناب و اصیل پاسخی به مشکلات و شرایطی است که در برگیرندۀ تمامی جنبه‌های مهم و فشارآور وجود انسانی است. وقتی شعر به راستی خلاق باشد، نه تنها شیوه‌هایی صرفاً نوین و هوشمندانه برای بیان چیزها ارائه می‌دهد، بلکه دیدگاه‌های جدیدی، روش‌های جدیدی برای ادراک تمامیت زندگی در اختیار خواننده قرار می‌دهد. شعر، آنطور که “فرانک” به آن نگاه می‌کند، صرفاً نوعی فنّ سخنوری بلیغ و فرهیخته نیست، بلکه الهامی عمیق است که بر احساسات ما، دانش ما، و هر آنچه ما در این جهان انجام می‌دهیم تاثیرگذار است. در مقابل، ادبیات صرفاً یک نهاد فرهنگی و قلمرویی است که در آن، کارشناسان آکادمیک تمرکز خود را بر جنبه‌های اساساً رسمی و زیبایی‌شناسانۀ تجلی‌هایی از زندگی قرار می‌دهند. در حیطۀ فرهنگ به عنوان یک نهاد، نوعی تمایل غیرقابل‌اجتناب برای تمرکز بیشتر بر فرم‌های تجلی و بیان نسبت به تمرکز بر آنچه بیان یا متجلی می‌شود، وجود دارد: سوالاتی که در باب صورت (فرم) مطرح می‌شود از اهمیت بیشتری نسبت به محتوا برخوردار می‌شوند. برای مثال، وقتی انجیل به ادبیات صِرف تبدیل شود، بیشتر قدرت خود برای جریحه‌دار کردن احساسات یا الهام بخشیدن را از دست می‌دهد؛ وقتی نطق گتیسبورگ لینکلن* یا نامۀ پادشاه از زندان بیرمنگهام** به نمونه‌های اسطوره‌واری از خطابه یا نگارش تبدیل می‌شوند، کشمکش‌های سیاسی و ابتلاءهای واقعی از میدان پا پس می‌کشند. به این خاطر که ادبیات بنیان‌های فرهنگی و هنر والا به هدف خودشان تبدیل می‌شوند، و طبقاتی که از هنرهای نهادی*** حمایت می‌کنند دیگر تحت تاثیر پرسش‌ها و چالش‌های آرامش‌برهم‌زننده و رویدادهایی که زمانی الهام‌بخش آثار بزرگ بودند قرار نمی‌گیرند، بلکه بیشتر به عنوان مصرف‌کننده‌های زبده و کارشناسی عمل می‌کنند که از بافت زیبایی‌شناسانۀ چیزها محظوظ می‌شوند.

    * مشهورترین سخنرانی آبراهام لینکلن که طی آن با مهارت‌های سخنوری خود با موفقیت، معنای جنگ داخلی آمریکا را برای غیرنظامیان شمال روشن ساخت. این نطق، نمونه‌ای از تسلط قوی او بر زبان انگلیسی دانسته شده است.
    ** اشاره به نامۀ مارتین لوتر کینگ، رهبر سیاهپوست جنبش حقوق مدنی ایالات متحده آمریکا. یکی از مهمترین مطالبی که مارتین دربارۀ مقاومت عاری از خشونت نوشته و به عنوان یک سند تا کنون وجود دارد، نامه‌ای است که در سال 1963 در زندان بیرمنگام نوشته و در واقع “مرام‌نامۀ جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان آمریکا” لقب گرفته است.
    *** نظریۀ نهادی هنر که توسط آرتور دانتو و جرج دیکی مطرح شد و بیانگر آن است که: هنر چیزی است که دنیای هنر آن را توصیف می‌کند. دنیای هنر مجموعۀ هنرمندان، کارگردانان، مدیران موزه‌ها، تماشاگران تئاتر، فلاسفۀ هنر و … هر کسی که خود را عضوی از آن بداند را در برمی‌گیرد (چیستی هنر/ م.)

    این به آن معنا نیست که بگوییم پرداختن به صورت همواره نادرست است. لحظات و شرایطی وجود داشته‌اند که در آنها پیگیری صریح و ظاهری مقولۀ زیبایی‌شناختی یک پروسۀ مهم و معنادار به حساب می‌آمده است. زیبایی‌گرایانی مثل “اسکار وایلد” یا “فرمالیست‌ها یا صورت‌گراها”ی تندرویی مثل “واسیلی کاندینسکی” روی نکته‌های مهمی انگشت گذاشته‌اند. با تمام اینها، همیشه این خطر آشکار وجود دارد که هنر به خاطر هنر و فرهنگ به خاطر فرهنگ در قالب سرگرمی‌های بی‌روح و بی‌معنایی رو به انحطاط بگذارند که در نهایت به همان اندازه که کوته‌بینانه‌اند، عاری از معنا و مفهوم نیز هستند. این نوع زیبایی‌شناسی نهادی‌شده، و این نوع کناره‌گیری فرهنگ از کل زندگی است که “فرانک”، وقتی می‌گوید که شاعران واقعی نباید به ادبیات باور داشته باشند، و وقتی این نکته را به زبان می‌آورد که “ظرافت طبع بیشتر، و شاید درون‌بینی بیشتری در یک دفترچه تلفن” نسبت به ابیات هوشمندانه سروده شده و بسیار فرهیختۀ او وجود دارد، در واقع از آن بیزاری می‌جوید. اگر او به واسطۀ تعلیم و آموزش‌های خود نتوانسته بود به چیزی بیشتر از تبدیل کردن “ریتا” از یک زن سنتی طبقۀ کارگر به یک مصرف‌کنندۀ فرهیختۀ کالاهای فرهنگی پالوده‌شده برسد، نمی‌توانست نتیجه‌ای جز این بگیرد که او نه تنها “ریتا” را از خویشتن واقعی خودش دور و بیگانه ساخته، بلکه پیوند او با عمق و حقیقت زندگی واقعی را نیز قطع کرده است.

    تمایل و گرایش “سقراط” به آزمودن و زیر سوال بردن اساسی تمامی فرضیات پذیرفته‌شده توسط عموم مردم، نه تنها به پدیده‌های خاصی مثل بنیان‌های فرهنگی، بلکه در نهایت به سبکی این چنینی از زندگی نیز وابسته است. این موضوع زمانی خود را نشان می‌دهد که “ریتا” برای اولین بار درام جدی را به طور واقعی تجربه می‌کند. او چنان با دیدن نمایش “مکبث” “شکسپیر” تحت‌تاثیر قرار می‌گیرد که نمی‌تواند در دیدار تصادفی‌ای که با “فرانک” دارد، دربارۀ آن با او حرف نزند. “ریتا”، در نمایشنامۀ “راسل” (و متاسفانه نه در فیلم) نه تنها احساس و هیجان خود را به زبان نمی‌آورد، بلکه قطعۀ اصلی از یک تراژدی را از بر می‌خواند، قطعه‌ای که یک بُعد فلسفی از تفکرات نومیدانۀ “مکبث” را آشکار می‌کند:

    زندگی چیزی نیست جز سایه‌ای لغزان، و بازی‌پیشه‌ای نادان

    که بازی می‌کند چندگاهی پرخروش و جوش اندرین صحنه

    و دیگر هیچ از او صدایی نشنوی. زندگی افسانه‌ای ست،

    کز لب شوریده مغزی گفته آید، سر به سر خشم و خروش

    و لیک، بی‌معنا.

    اهمیت فلسفی این کلمات و عبارات در القای این معنا توسط آنها نهفته است که کلّ زندگی می‌تواند آن چنان که عموماً تصور می‌شود، معنادار، بااهمیت و بر یک مبنای جدی نباشد. مردم می‌توانند از روی احساسات و هوی و هوس درگیر تعامل با یکدیگر و انواع و اقسام مشغولیات فکری‌شان شوند، اما اگر از دور به این جریانات نگاه شود، تمامی اظهارات و فعالیت‌های جدی و مؤکد آنها می‌تواند چندان اهمیت بیشتری از اجرای یکروزه و بی‌دوام بازیگران، روی همان صحنۀ موقتی تئاتر نداشته باشد. پشت این صحنه، شاید چیزی جز یک هیچ بزرگ نباشد، هیچی که زمانی پیش چشمان “مکبث” رخ‌نمایی می‌کند که او به پایان دورۀ تراژیک زندگی خود نزدیک می‌شود. این نکته همچنین به چشم تماشاگر نمایش درام “شکسپیر” هم می‌آید، و این یکی از دلایلی است که چرا تجربۀ “ریتا” از تماشای “مکبث” بخش حساس و تاثیرگذاری از تحصیلات او به شمار می‌رود. بینش مایوس‌کنندۀ “مکبث”، وجود انسانی را در یک چشم‌انداز فلسفی قرار می‌دهد. تعریفی که این بینش از زندگی ارائه می‌دهد، پدیده‌ای است که صرفاً نباید آن را مشغولانه و بدون‌-تفکر زندگی کرد، بلکه زندگی چیزی است که می‌باید در باب آن تامل کرد و آن را به چالش کشید. زندگی را باید آنگونه معنا کرد که “سقراط” با زیر سوال بردن مدام و مصرّانۀ آن سعی داشت معنای آن را دریابد. “ریتا” به واسطۀ مشاهدۀ روشن و زندۀ بینش به‌یادماندنی “مکبث” در این قالب فلسفی ذهن وارد می‌شود. او با نگاهی کوتاه به یک هیچ خردکننده، می‌تواند ببیند که ذهن تا چه اعماقی باید پیش برود تا بتواند امیدوار باشد که معنای هر چیزی را دریابد.

    ایدۀ تعلیم دیدن و تحصیلات عالیه که در فیلم نمود پیدا می‌کند، ایده‌ای است که بر حیرت، شک، و پرسش و پاسخ‌های منتقدانه تاکید دارد: پرسش و پاسخ‌های اساسی و مصرّانه در نهایت خود چیزی منفی و مخرب نیست، بلکه همان پیش‌شرط یک زندگی حقیقی است. هیچ خلاقیت و پیشرفتی بدون بدگمانی و انکار و ردّ [برخی فرضیات] ممکن نخواهد بود. فرهنگ و تحصیلات عالی به خودی خود از جنبش و تحرک بازمی‌ایستند، مگر آنکه ذهن‌های شورشی و طغیانگر اجازه داشته باشند کار خود را کنند. تمدن به نوعی بربریّت متعصبانه و سرکوبگرانه تبدیل خواهد شد، مگر آنکه بنیان‌هایش – به کرّات، با شور و غیرت و با حد اعلای خلوص – به چالش کشیده شوند. ردّ [فرضیات]، همانطور که “هگل” در فلسفۀ دیالکتیک (منطق جدلی) خود به طرزی عالی آن را تبلیغ می‌کند، پیش‌شرط حتمی و لازم‌الاجرای هر چیز مثبتی است.

    البته هیچ ردّ و انکاری نمی‌تواند بدون چیزی باشد که بتوان آن را رد کرد؛ یک ذهن خالی قادر به طرح هیچ گونه شک و شبهۀ قابل‌توجهی نیست. “ریتا”، پیش از آنکه بتواند حتی شروع به طرح پرسش‌های جدی دربارۀ هر چیزی کند، لازم بود حجم زیادی از دانش و آگاهی را کسب کند. تحصیلات، پیش‌شرط ضروری ساختارشکنی خود است. با این وجود، تاکید اصلی فیلم بر طرح شکیّات، بر غلبه بر شرایط از پیش تعیین و پذیرفته شده، و بر امید به یافتن بنیان‌های جدید است. فیلم، ترک گفتن، مرگ [سنت‌های] قدیمی، و تراشیدن و ساختن یک خویشتن جدید از دل قطعات متلاشی‌شدۀ دنیاهای دورانداخته‌شده را می‌ستاید. فیلم، بیننده و قهرمان‌های داستانش را در حالی به حال خود رها می‌کند که شادمانه با نوعی پوچی خلاقانه مواجه هستند.

    در پایان فیلمِ “تعلیم دادن ریتا”، “فرانک” را به استرالیا می‌فرستند. رفتار و منش او در دانشگاه دیگر قابل تحمل نیست. البته، استرالیا سابقاً مستعمرۀ کیفری‌ای بود که دولت انگلستان، مجرمان خود، و اساساً قربانیان شرایط اجتماعی‌ای که در آن زمان شکنجه‌گاه طبقات پایین‌تر این قلمرو پادشاهی بود، را به آنجا می‌فرستاد. انتصاب مجدد “فرانک” یک بازنوازی کمیک از آن تبعیدهای دوران گذشته است. اما تبعید و تنزل رتبۀ او کاملاً از نظر او خوب و بی‌مورد است. این یک راه خوشایند برای وداع گفتن با فرهنگ پوسیده‌ای است که او دیگر به هیچ درد آن نمی‌خورد، و این مسیر با اشتیاق او به فرهنگ طبقۀ-کارگری که به عقیدۀ او اصیل‌تر و ناب‌تر از دنیای دانش‌آموختگانی است که تقلاهای همراه با مستی او به نوعی شورشی علیه آن به حساب می‌آید، همخوانی و مطابقت دارد. استرالیا یک دنیای جدید است. “فرانک” به “ریتا” پیشنهاد می‌دهد که با او به این دنیای جدید سفر کند، و به این نکته اشاره می‌کند که “در استرالیا همه چیز داره از نو شروع می‌شه، در حالی که در انگلستان همه چیز داره تموم میشه.” اگر “ریتا” همه چیز، زندگی قدیمی و محدودکننده طبقۀ کارگری‌اش و همینطور فرهنگ بورژوازی تازه به دست‌آورده‌اش را ترک می‌کرد و می‌رفت، تعلیم و تحصیلاتش به بهترین شکل ممکن تکمیل می‌شد. این می‌توانست یک شروع جدید اساسی باشد.

    “ریتا” این دعوت را رد می‌کند اما در درون خودش، از چنین ایده‌ای استقبال می‌کند؛ نوع جدیدی از وجود که ورای صورت‌های قدیمی و کهنۀ زندگی جریان دارد. او با غلبه یافتن بر محدودیت‌های دنیای قدیمی خودش به واسطۀ کسب تحصیلات عالی، و با شناخت محدودیت‌های چیزهایی که در دانشگاه کسب کرده است، خود را در همان شرایطی می‌بیند که “فرانک” در آن قرار دارد: در نوعی استرالیای وجودی که در آن “همه چیز تنها در حال شروع شدن است.” او باید انتخاب‌هایی کند و تصمیم‌هایی بگیرد، و رشد یافتن او ورای صورت‌های کهنۀ زندگی است که به او این آزادی را می‌دهد که بتواند این تصمیم‌ها را بگیرد. این نکته در پایان، جوهرۀ تحصیلات او، و جوهرۀ هر تحصیلات لیبرالی از این دست را شکل می‌دهد: توانایی دانش-محور برای پا پس کشیدن از تمام صورت‌های زندگی، قدرت آزادانه اندیشیدن، و سپس، شروع دوره‌ای از عملکردهایی که نه از دل الگوهای از پیش تثبیت شده و انگیزش‌های آزموده‌نشده، بلکه از بطن تاملات منتقدانه و تصمیمات آگاهانه جلوه‌گر می‌شوند. آنچه “ریتا” در پایان داستان بابت آن از “فرانک” ممنون است، و آنچه از “فرانک” طی دورۀ آموزش “ریتا”، “یک معلم خوب” می‌سازد، این واقعیت است که او به “ریتا” کمک کرده است تا پا به این موقعیت بگذارد: “تو به من حق انتخاب دادی.” به عبارت دیگر، تحصیلات نوعی آزادی‌خواهی است. تحصیلات رهایی فرد از حالتی از یک ضمیمۀ صرفِ یک محیط معین بودن و تبدیل شدن او به یک عامل فعال که می‌تواند تصمیم بگیرد چه شخصیتی خواهد بود، است: تحصیلات، خالق بالقوۀ دنیای شخصی فرد است.

    به قلم دکتر جورن کی. برامان
    استاد ممتاز بازنشسته و مربی نیمه وقت
    گروه فلسفه دانشگاه ایالتی فراستبورگ
  • Educating Rita

    Director: Lewis Gilbert
    Screenwriter: Willy Russell
    Released: 1983
    With Julie Walters, Michael Caine, and others

    Rita (Julie Walters) is a twenty-six years old hairdresser from Liverpool who has decided to get an education. Not the sort of education that would get her just a better job or more pay, but an education that would open up for her a whole new world–a liberal education. Rita wants to be a different person, and live an altogether different sort of life than she has been living so far.

    She enrolls in the Open University, a government program that allows non-traditional students to get the kind of higher education that used to be reserved more or less for the offspring of the upper classes, and mainly for male students at that. “Educating Rita” describes the trials and transformations that the young hairdresser has to go through to develop from a person with hardly any formal schooling at all into a student who passes her university exams with ease and distinction. In the course of telling this story, the film also suggests what the ultimate purpose of a liberal education may be.

    The story is presented in the form of a comedy, a comedy that revolves around the personal and pedagogical relationship between Rita and her main tutor, Dr. Frank Bryant (Michael Caine). Frank Bryant teaches comparative literature, and it is his job to prepare Rita for her exams. Unfortunately, Frank Bryant has lost all enthusiasm for his academic field and its related teaching duties. He loathes most of his regular students, and the main function of the rows of classical works that still fill the bookshelves in his office is to hide the whiskey bottles without which he is not able to get through the day and the semesters anymore. When he teaches his regular classes he is frequently drunk, and in response to a student’s complaint that students are not learning much about literature in Bryant’s class, the burned-out teacher gruffly advises: “Look, the sun is shining, and you’re young. What are you doing in here? Why don’t you all go out and do something? Why don’t you go and make love–or something?”

    Frank Bryant is a disenchanted intellectual who has no real use anymore for literature, culture, or the life of the mind. Introducing working people in particular to the world of higher education seems utterly pointless to him. When he finds himself assigned as the primary tutor for Rita he remarks to a fellow-instructor: “Why a grown adult wants to come to this place after putting in a hard day’s work is totally beyond me.” He himself would much rather go to a pub than spend the evening instructing some disadvantaged student.

    When Rita appears at Frank’s office for their first tutorial session, however, the two take a sort of liking to each other. Rita is bright, vivacious, charming, and good looking to boot. “Why didn’t you walk in here twenty years ago?” Frank exclaims. He is twice her age and looks somewhat disheveled (like a “geriatric hippie,” as Rita puts it), but he impresses his new student by his irreverent humor and easy-going manner. Trying to deflate her respect for his seemingly impressive academic accomplishments, he says: “I am afraid, Rita, that you will find that there is much less to me than meets the eye.” To which Rita replies: “See, y’ can say dead clever things like that, can’t y? I wish I could talk like that. It’s brilliant.” In spite of Frank’s initial attempt to excuse himself from his assignment and to repair to a pub, he eventually gives in to Rita’ s pleading and agrees to be her instructor.

    Frank wants to know why Rita has “suddenly” decided to get an education. She has a secure job, after all, and there is no pressure on her to enroll in a program of higher education. Rita answers that her desire is not sudden: “I’ve been realizin’ for ages that I was, y’ know, slightly out of step. I’m twenty-six. I should have had a baby by now; everyone expects it. I’m sure me husband thinks I’m sterile. He was moanin’ all the time, y’ know, ‘Come off the pill, let’s have a baby.’ I told him I’d come off it, just to shut him up. But I’m still on it. See, I don’t wanna baby yet. I wanna discover myself first. Do you understand that?”

    Frank says that he understands, but he is never quite convinced that he is doing the right thing in turning Rita into the kind of person who is acceptable to and approved by the academic world. He fears that too much of her original charming personality will be destroyed in the process. The comical paradox of the situation is that Rita desires exactly what Frank does not value anymore: the clever speech of academics, the culture and tastes of the upper classes, and an escape from the trivia of down-to-earth life into a realm of ideas that seem more significant than the preoccupations of ordinary people. The things that Frank appreciates these days, Rita already has in overabundance: spontaneous feelings, a unique personality, and a solid grounding in the unpretentious world of basic work and simple pleasures. While in the coming weeks and months he succeeds in teaching Rita how to read and analyze literature in a scholarly way, and to express her insights in well-argued essays, Frank never loses the nagging feeling that he is deforming Rita as much as he is educating her. What slowly emerges as a result of his tutorials, as far as he is concerned, is not Rita’ s true self, but a pretentious mask and façade that may be desirable for a certain class of people, but that are hardly worth the sacrifices that Rita is making in order to acquire them.

    Rita’ s progress in her academic education does not come easy. The main obstacles she faces come from her working class background and her husband Denny. Denny has very traditional ideas about the social role of a good woman. He does not only fail to support her educational efforts, but even obstructs them wherever he can. He feels–not without reason–that he is slowly losing control over his wife, and he bitterly accuses her of thinking that he and her family are “not good enough” for her anymore. Rita s father sides with her husband. For one thing, he nastily chides her for not having produced any grandchildren for him. Indeed, almost everything in her environment seems to conspire to keep her where, according to conventional wisdom, she belongs. The smoldering marital crisis comes to a head when Denny discovers that Rita is still on the pill. In a rage he burns her papers and books, and eventually he confronts her with the ultimatum of either “packing in” her studies for good, or of being kicked out of her home and marriage.

    Rita decides to continue with her education, but it takes all her strength and courage to cope with the consequences. Her scholarly work is still far from adequate, and she still feels like an inferior stranger among regular students and the academic crowd. On the other hand she has already moved too far away from her old environment to be able to return to it. Once drawn into the orbit of such writers as Shakespeare, Ibsen, and Chekhov, she cannot get too excited anymore about such things as sampling different brands of beer in the corner pub, or happily singing along with the tunes of the jukebox. Having moved out of her old world, and not having arrived yet in a new one, Rita feels alone and at a loss. As she explains to Frank: “I can’t talk to the people I live with anymore. An’ I can’t talk to the likes of them [the academic crowd], because I can’t learn the language. I’m a half-caste.”

    By making an utterly determined effort, however, Rita finally improves the quality of her academic work to such a degree that Frank can rank it on a par with the work of the regular students. Other students are beginning to respect and admire her opinions in literary matters. Rita also moves in with Trish, a cultured young woman who introduces her to people who listen to classical music, read and discusses serious books, and sport the sort of clothing and entertainment that distinguish them from ordinary folks. And when Rita comes back from summer school in London, Frank finds that she has made much more progress than he had expected. Other teachers take an interest in her, and she has gained an independence of judgment that allows her to converse freely about topics that used to intimidate her by their strangeness and complexity. Nobody doubts that she will pass her exams, and most people would agree that Rita has achieved what she had set out to achieve: she has acquired an education.

    Yet, something is not right with what she has achieved. While Rita revels in her accomplishments and newly found self-confidence, Frank is visibly unhappy with what Rita has turned into. “What does it profit a man if he gaineth the whole of literature, but loses his soul?” he rhetorically wonders on a couple of occasions. When Frank, somewhat drunk, openly expresses his skepticism about the ultimate value of Rita’ s new state of mind, however, she blows up at him: “I’ll tell you what you can’t bear, Mr. Self-Pitying Piss Artist. What you can’t bear is that I am educated now. What’s up, Frank, don’t y’ like me now that the little girl’s grown up, now that y’ can no longer bounce me on daddy’s knee an’ watch me stare back in wide-eyed wonder at everything he has to say? I’m educated, I’ve got what you have an’ y’ don’t like it because you’d rather see me as the peasant I once was. … I don’t need you anymore. I’ve got a room full of books. I know what clothes to wear, what wine to buy, what plays to see, what papers and books to read. I can do without you.” “Is that all you wanted? Have you come all this way for so very, very little?” Frank replies. “Oh it’s little to you, isn’t it? It’s little to you who squanders every opportunity and mocks and takes it all for granted,” Rita shoots back. She is not about to see the culture disparaged for the attainment of which she has expended so much effort. But Frank continues to chide her: “Found a culture, have you, Rita? Found a better song to sing, have you? No–you have found a different song, that’s all. And on your lips it’s shrill and hollow and tuneless. Oh, Rita, Rita…”

    Rita, to be sure, has good reasons for being weary of Frank’s remarks, for Frank has been deteriorating at almost the same rate as Rita progressed with her education. His bouts of drunkenness have increased in number and intensity, and he has displayed signs of a petty and immature jealousy as Rita became intellectually more independent and socially more curious about other people. As with her ex-husband before, the issue of control has clearly become a problematic issue in Rita’ s relationship with her teacher. Nevertheless, Frank’s admonitions are more justified than Rita can see at the moment. And it is indeed the less than impeccable conduct of Frank that gives substance to the dim view that he takes of higher education. For Frank himself is a primary illustration for the fact that an academic education in itself may mean little or nothing. Frank’s command of words and literature, his ability to participate in the cultural life of society, and his position at the university are indeed little more than a hollow façade, a façade that masks a dismaying and profound emptiness in his actual life.

    Frank used to write and publish poetry. His work was well received, and a good number of readers still think highly of it. Rita and Trish praise it as witty, profound, and brilliant. But Frank has nothing but contempt for it: “This clever, pyrotechnical pile of self-conscious allusions is worthless, talentless shit…” For a while he had tried to save in himself the feeling of creating significant work by consuming increasing amounts of alcohol, but by the time of his encounter with Rita he has lost all faith with regard to the value of his, or anybody else’s, artistic endeavors. In his mind, education and culture are not expressions of a higher or deeper wisdom anymore, but pretentious exercises in futility. In spite of the high regard in which official society seems to hold education and culture, he cannot find any compelling reasons to support them. He simply does not know anymore why they should be so important, or why they should be more esteemed than the working class culture from which Rita struggled to free herself. Their supposed value may in the end be nothing but a prejudice. That is what he tried to tell Rita at the time when he suggested that she had better find another teacher for herself: “Everything I know–and you must listen to this–is that I know absolutely nothing.”

    What happens to Rita’s friend Trish also casts doubt on the value of education. Trish is an enthusiast of high culture. When Rita first introduces herself to her as a possible room-mate, sounds of a Mahler symphony are blasting through the apartment, and Trish keeps exclaiming admiringly: “Wouldn’t you die without Mahler?” Trish was the one who brought Rita together with people who “talked about important things”–classical music, theatre, and all the events that constitute a cultured life. But one day Rita finds Trish unconscious in their apartment: her friend has tried to kill herself with an overdose of sleeping pills. After Trish is brought back to life at the hospital, Rita asks her: “Why?” Trish explains that she always seemed to feel alive when classical music was playing, or when poetry was being read. But whenever the music or the poetry stopped, “there was just me. And that is not enough.” In the end Trish’s education was as much a mere façade for her inner emptiness as it was for that of Frank. The enthusiastic celebration of such things as classical music or poetry by itself did not really provide her with a genuine and fulfilling life. In the midst of her educated companions and their cultured life she still felt disappointed and deprived.

    Rita has to learn at the end of the movie that the culture and education that she has acquired with the help of people like Frank and Trish does not necessarily amount to the rich new existence that she had hoped for when she enrolled in the Open University. She has to understand that the life of cultured people may not be a real life at all, but rather a sort of substitute life–a series of preoccupations and activities without any deeper or meaningful purpose. Rita’ s over-all education, in other words, consists of two parts. The first part is the learning of all the things that cultured people are expected to be in command of: articulate speech, knowledge of classic literature and music, important quotations and literary allusions, and so forth. The second part is recognizing that all this may mean little in itself, that a learned academic may essentially be as lost or impoverished a person as anyone without any formal schooling. Only after acquiring her academic training and recognizing its potential meaninglessness has Rita become a true graduate.

    In one of their last conversations Rita acknowledges that Frank had been right when he seemingly belittled her academic accomplishments: “You think that I just ended up with a load of quotes and empty phrases; an’ I did. I was so hungry. I wanted it all so much that I didn’t want it to be questioned. I told y’ I was stupid.” After thinking things over, however, and after having had a chance to take a closer look at the actual lives of people like Frank and Trish, she can see now that higher learning has to be questioned, and that seriously questioning it is an indispensable part of any liberal education worthy its name.

    It is one of the subtle ironies of “Educating Rita” that quite generally the film seems to say much more against education than for it. At first sight, of course, the film is the success story of a young woman who overcomes all sorts of obstacles and who triumphs in the end by passing her academic exams with distinction. (Hollywood blurb writers routinely describe such uplift stories as “triumphs of the human spirit.”) “Educating Rita,” however, avoids such hackneyed optimism by emphasizing not only Rita’ s success, but also the possible hollowness of the education and culture into which the young woman has worked her way.

    A skeptical view of Rita’ s academic accomplishment is persistently alluded to throughout the film, not only by the noteworthy unhappiness of Frank’s and Trish’s lives, but also by the theme of false appearances that runs through the entire story. The rows of classic books that hide Frank’s whiskey bottles are introduced early on as an important and revealing leitmotif. The motif suggests that quite generally not everything is well behind the grand facades of the neo-classical buildings that dominate the campus of the University–that there really is “much less than meets the eye.” Repeatedly we are shown the prominent wall of the auditorium inside which students attend lectures and take their exams, a wall that appears to be solid masonry, but which is in fact painted wood into which hidden doors have been cut. Fitting into such a tromp l’oeul decor, the two colleagues with whom Frank has personal relationships are not only somewhat pompous philistines, but they also try to deceive their friend by carrying on an amorous affair behind his back. Indeed, Rita herself may be said to partake in the culture of false fronts by assuming the name “Rita”–after Rita Mae Brown, the author of Ruby Fruit Jungle whom she greatly admires at the time of her enrollment in the Open University. Rita’ s original name is Susan, and she eventually returns to that name once she comes to feel that her name change was an unworthy pretense. All the little deceptions and pretenses presented in the film are but so many hints at the possibility or even likelihood that the world of education and culture may not be nearly as sound and worthy as it is generally taken to be.

    One might want to object to the film’s negative characterization of culture and higher education by pointing out that not all educated or cultured people are as burned out or troubled as Frank and Trish, or as pompous and hollow as some of the other academics that appear in the story. One might want to say that an education can be misused as a screen for an otherwise empty life, but that it can also be put to some authentic and profitable use. And if Frank’s poetry is indeed as bad as he says it is (the viewer of the movie never gets to hear any of it), that does not necessarily mean that all poetry or all culture would be of such dubious value. The film’s persistent focus on false pretenses and hollow facades, in other words, may encourage a facile over-generalization.

    It is important to see, however, that Frank’s disenchantment with education and culture represents more than some sort of personal failure. His critical attitude toward his academic environment is, in fact, nothing less than a necessary philosophical challenge to certain widely held assumptions. It is no coincidence that Frank speaks like Socrates when he warns Rita that he does not have anything to teach her: “Everything I know … is that I know absolutely nothing.” It was Socrates who first introduced to the West the idea that all basic assumptions ought to be questioned, and that such questioning has to start with a humble admission of one’s own ignorance. “I know that I do not know” stands as a central piece of Socratic wisdom–in contrast to the smug self-confidence with which most people take their commonly held assumptions for granted. Halfway cultured people keep thinking that high culture is good, and educators keep telling students that a liberal education is a most worthy goal to strive for. Frank wonders whether that is really the case. Unlike his more complacent colleagues, he does not take the truth of these assumptions to be self-evident. On the contrary, he sees a good number of reasons for doubt–and thus for philosophical inquiries.

    Frank focuses on the problem by pointing out, for example, a difference that he sees between “poetry” and “literature.” In Willy Russell’s stage play “Educating Rita,” on which the movie is based, Frank tells Rita: “Instead of writing poetry I spent–oh–years trying to create literature.” And he declares categorically: “Poets shouldn’t believe in literature.” What he means is that genuine poetry is an expression of real life, not an attempt to impress a literary establishment. Genuine poetry is a response to problems and conditions that involve all important and pressing aspects of human existence. When poetry is truly creative it devises not just new and clever ways of saying things, but provides the reader with new visions, with new ways of understanding the entirety of life. Poetry, as Frank sees it, is not just sophisticated rhetoric, but a deep inspiration that affects our passions, our knowledge, and everything we do in the world. Literature, by contrast, is merely a cultural institution, a domain in which academic specialists concentrate on the primarily formal and aesthetic aspects of the expressions of life. Within culture as an institution there is an inevitable tendency to focus more on the forms of expression than on what is expressed; questions of form become more important than content. When the Bible, for example, becomes mere literature, it loses most of its power to offend or inspire; when Lincoln’s Gettysburg Address or King’s letter from the Birmingham jail become specimens of fine speaking or writing, political struggles and real suffering recede into the background. For cultural establishments literature and high art become their own purpose, and the classes that support the institutionalized arts are not moved anymore by the disturbing questions and events that once inspired great works, but function more as expert consumers who delight in the aesthetic texture of things.

    This is not to say that it is always wrong to be concerned with form. There have been times and situations when the explicit pursuit of the aesthetic was an important and meaningful project. Militant aesthetes like Oscar Wilde or radical “formalists” like Wassily Kandinsky had important points to make. Nevertheless, there is a clear danger that art for art’s sake and culture for culture’s sake degenerate into variations of vapid entertainment that are ultimately as pointless as they are narrow-minded. It is this sort of institutionalized aestheticism, this sort of isolation of culture from the whole of life that Frank dislikes when he says that real poets should not believe in literature, and when he remarks that “there is more wit in the telephone book, and probably more insight,” than in his cleverly crafted and highly cultured verse. If by his instructions he had achieved nothing more than the transformation of Rita from a traditional working class woman into a sophisticated consumer of refined culture goods, he could not but conclude that he had not only alienated her from her true self, but had also disconnected her from the depth and truth of real life.

    The Socratic disposition to radically test and question all commonly accepted assumptions pertains not only to specific phenomena like cultural establishments, but ultimately also to life as such. The matter comes up when Rita has her first real experience with serious drama. She finds herself so moved by seeing Shakespeare’s Macbeth that she has to tell Frank about it during an impromptu visit. In Russell’s play (unfortunately not in the film) she does not only relate her excitement, but also recites a key passage of the tragedy, a passage that reveals a philosophical dimension in Macbeth’s desperate thoughts:

    Life’s but a walking shadow, a poor player
    That struts and frets his hour upon the stage
    And then is heard no more. It is a tale
    Told by an idiot, full of sound and fury
    Signifying nothing.

    The philosophical importance of these words lies in their suggestion that the entirety of life may not be as grounded, meaningful, and important as it is commonly assumed to be. People may be passionately involved with each other and in their various pursuits, but if looked at from afar all their urgent pronouncements and activities may not have any more significance than the ephemeral performances of actors on a very temporary stage. Beyond this stage there may not be anything but a great nothingness, a nothingness that comes into view for Macbeth when he approaches the end of his tragic career. It also comes into view for the viewer of Shakespeare’s drama, and that is one of the reasons why Rita’ s experience of Macbeth is a crucial part of her education. Macbeth’ s despairing vision puts human existence into philosophical perspective. It presents life as something that is not simply to be lived, busily and thoughtlessly, but as something that needs to be wondered at and examined. It needs to be made sense of in the way Socrates tried to make sense of it by his persistent questioning. Rita is brought into this philosophical frame of mind by vividly experiencing Macbeth’s haunting vision. By having a glimpse of an overwhelming nothingness she can see how deep a mind has to go before it can hope to make sense of anything.

    The idea of education that emerges from the film is one that emphasizes wonder, doubt, and critical investigation: Radical and insisting questioning is ultimately not something negative and destructive, but the very precondition of a true life. No creativity or advancement would be possible without skepticism and denial. Culture and education themselves would stagnate and degenerate unless subversive minds were allowed to do their work. Civilization would turn into dogmatic and repressive barbarism unless its very foundations were called into question—repeatedly, passionately, and with utter sincerity. Negation, as Hegel so famously advertised in his philosophy of dialectics, is the indispensable precondition for anything positive.

    There is, of course, no negation without something that can be negated; an empty mind is not capable of any significant doubt. Rita had to acquire a great deal of learning before she could even begin to raise serious questions about anything. Education is the necessary precondition of its own deconstruction. Still, the film’s main emphasis is on raising doubts, on overcoming established conditions, and on the hope of finding new ground. It celebrates leaving behind, the dying of the old, and the forging of a new self out of the fragments of discarded worlds. It leaves the viewer and the protagonists of the film cheerfully facing a creative void.

    At the end of “Educating Rita” Frank is sent to Australia; his conduct at the University is not tolerated any longer. Australia was, of course, the former penal colony where England sent her convicts, mostly victims of the social conditions that racked the kingdom’s lower classes at the time. Frank’s reassignment is a comical encore of those earlier exiles. His exile and demotion, however, is entirely alright with him. It is a welcome way of saying good-bye to the worn-out culture for which he has no more use, and it accords with his fondness of the working-class culture that he finds more genuine than the world of the academics against which his drunken bouts are in part a rebellion. Australia is a New World. Proposing to Rita that she go with him to this new beginning, he points out that “in Australia everything is only just starting, while in England everything is ending.” It would be the ideal completion of Rita’ s education if she left everything behind, her limiting old working class life as well as her newly acquired bourgeois culture. It would be a radical new start.

    Rita declines the invitation, but in essence she embraces the same idea: a new kind of existence that lies beyond the old forms of life. By having overcome the limitations of her old world through education, and by recognizing the limitations of what she has acquired at the University, she finds herself in the same situation as Frank: in some sort of existential Australia where “everything is only just starting.” She has choices to make, and it is her having grown beyond the old forms of life that gives her the freedom to make these choices. This in the end is the essence of her education, and the essence of any liberal education as such: the knowledge-based ability to step back from all forms of life, the capability to deliberate freely, and then to embark on a course of action that does not grow out of established patterns and unexamined impulses, but out of critical reflection and informed decisions. What Rita thanks Frank for at the end, and what has made him a “good teacher” during all her trials, is that he has helped her to get into this position: “You have given me a choice.” Education, in other words, is liberation. It is the emancipation of a person from a state of being a mere extension of a given environment to an active agent who can choose who she or he will be: a potential creator of his or her own world.

    From Jorn K. Bramann: Educating Rita and Other Philosophical Movies


    Mill:
    (1) Collected Works of John Stuart Mill, vol. X, p. 210.
    (2) Same.
    (3) Same.
    (4) Same.
    (5) Same.
    (6) P. 212.
    (7) First published in Nightsun #1 (1981). Reprinted by permission.
    (8) 174c. Translated by F. M. Cornford.

    Educating Rita:
    Willy Russell, Educating Rita ; Stags and hens ; and, Blood brothers : two plays and a musical
    (London : Methuen, 1986).

    Jorn K. Bramann, PhD
    Professor Emeritus and part-time instructor
    e-mail: jornfsu@hotmail.com
    Department of Philosophy
    Frostburg State University

    Frostburg State University